|
|
|
|
||||||||||||||||||
|
چشماندازهای روزمره: روزی از آخرين روزها خرده يادداشتها و تصاويری از دل روزمرهگیها شهاب مباشری
اشاره: اين نوشتهها كاری به روز و شب ندارند، تنها متوجه روزمرهگیهايم هستند؛ شايد هم روزمرهگیهای هر كدام از شما! از همين رو، وقتی هم میگويم روز اول يا دوم يا چندم، باز غرضام به روز مقابل شب نيست، فقط نگاهام به شمارهی گامهاست؛ تو بگو گام اول، دوم يا چندم. در ضمن، هيچ حكمتی هم در كار نيست، بیخود و بیجهت نكوش چيزی در لايههای زيرين بيابی! اصلا لايه مايه چه معنی دارد؟ عينيت روزمرهگی!
روزی از آخرين روزها
مدتیست همه چيز در روزها و شبهات عادیِ عادی شدهاند. به هيچ چيز نمیانديشی، نه اين كه نمیانديشی، دقيق نمیشوی و اين طوریست كه حتا از «روزمرهگی»ات تا «روزمرگی» كم میشود! در اين گير و دار سكون، وقتی سكوت همه جا را فرا میگيرد، صدا و تصوير تلويزيون آنقدر اشغالگر ذهنات _ در نهايت بیخيالیاش _ میشود كه پیگير مینشينی به پای فيلمهای سر و ته بريده، برنامههای موهن بی سر و ته و مسابقات ورزشی بیمقدار! و سكوت هی در تو بيشتر فرو میرود با اين كه فرياد بازیگر و گزارشگر و دوبلور پردهی گوشات را به بازی میگيرند!
دلات تنگ میشود، اما نمیدانی برای كه! هی فكر میكنی كه كدام دوست است كه میخواهی ببينیاش و نمیتوانی به خاطر بياوری. از اين وضعيت كلافه میشوی، مخصوصا آن صبحهای گاه كه میزنی به راه _ در سفرهای كوتاه هر هفتهات _ و تا خواب در ميانه بربايدت بايد ناگزير بينديشی به سكوتات و ريز شوی در آن، وقتی كه نمیتوانی! يك باره چشمات میافتد به نور چراغ. تجربه كردهای حتما كه اين برخورد يك باره، ردی در چشمات به جا میگذارد تا لحظاتی. يك جور نور سبز و گاه اگر منبع نورانی شدت داشته باشد، حتا پيش چشمات را لحظاتی سياه میكند از سفيدیاش!
گريهات میگيرد. و نمیدانی از بازی نور است يا از سردرگمی به ياد آوردن و نياوردن خاطرات دلتنگیهات! به هر حال، میگريی!
و در ميانهی روزمرهگی و روزمرگی، چشم انداختن در چشمان چراغ میشود سرگرمیات تا آبگير و آبشار كوچكی درست كنی در صورتات در اين روزهای پايانی و آخرين. شايد كه زنده بمانی و رندانه بگريزی! البته خيال نكن كه اين چراغ، آفتاب میتابد! مگر چشمان تو در اين حال و وضع تاب دارند تابِ خورشيد را؟
روزها میگذرند به سمت مرگ و سكوت و تو به ياد نمیآوری هنوز! حتا وقتی نامه مینويسی به تقلا كردن، ذهنات خالی خالیست. لجات میگيرد! باز از سر استيصال هوس بازی با نور میكنی، اما وقتی وسط خيابانی و اول صبح است، چراغ از كجا میآوری؟ صبح آخرين شنبهی سال است و بعد از چند روزی بارش ابرهای آسمانپوش به سفتی و ترنگی، رو به آسمان میكنی. چشم در آفتاب میاندازی به پررويی و لجاجت! اشعهاش از ميان شاخههای بالای سر، تند و تيز میخواهد فرارت بدهد، اما امروز لجبازتر از اين حرفهايی. آمدهای كه بازی كنی، حتا اگر ببازی!
معلوم نيست اميدواری يا نااميد! اصلا ديگر «اميد» در قاموسات جايی دارد كه بخواهی فكر پيشوند و پسوند باشی برایاش؟ با اين همه، بیخيال اين انديشه میشوی و ادامه میدهی و با خود شرط میكنی شب هم كه بشود، رو میكنم به لامپهای مهتابی و چراغهای زرد و دست بر نمیدارم تا بالاخره يادم ...
اصلا مگر كسی هست كه بخواهد هنوز شروع نشده تمام بشود؟ مبادا ...
|
|