|
|
|
|
||||||||||||||||
|
تريلوژی: دشت گريان به ياد رسول ملاقلیپور امير راكعی
1 سنتوری / جشنواره / خونبازی / توقيف / خارج از مسابقه / سانسور / داريوش مهرجويی / جواد طوسی / موسيقی / سينمای دفاع مقدس _ نه، سينمای جنگ؛ نه، سينمای ضدِ جنگ؛ نه، سينمای دفاع ... نه، سينمای ضدِ دفاع مقدس / سينمای ماورا / سينمای دينی _ نه، سينمای ضد دين / پول، پارتی / فرمايش، سفارش / كلاغ پر، تقوايی پر، فرمانآرا پر، كيارستمی پر، بيضايی پر، ملاقلیپور پر، حاتمیكيا پر، درويش پر / صمد فيلمساز میشود / ملاقلی: "میخوام فيلم جنگی بسازم." جواب: "تو غلط میكنی!" / جشنواره پر / داوری / مسابقه / سيمرغ / كلاغ / من / قار قار / سنگ، كاغذ، قيچی _ پلم، پولوم، پيليم / عشق / ناموس / بزنبزن / دعوا / دزدی / زندان / قتل / تجاوز / گاوصندوق / جبهه / ايست / چه خبر؟ / سينما / صف / فحش / مرديكه! جلو نزن! / بليت نداريم! / 15000 تومن / داريم / بازار / سياه / سينما سياه / رو سياه / كورن، كورن ساده، كورن قارچ، كورن با پنير، كورن مكزيكی / بالكن / تدوين / حلقهی فيلم / تف / چسب / سر هم / قطع / كات / صدا دالبی / كيفيت / میكشمات / كشتمات / كشتيم؟ / كشتم / كشتيم / كشت / آخ، كشته شدم! آخ، مردم! / آخ، عشقات منو مرد! / قديم / جديد / فيلم / آماده / پخش / پايان / اََااَااَااَااَااَ...ه / افتضاح / ... سينما مرد، از بس كه جان ندارد!
2 امسال برا اولين بار از طريق «مجمع فيلم و عكس دانشجويان كشور» موفق شديم داوری بخش جنبی جشنوارهی فجرو بگيريم، تا بعد از گذشتن 25 دوره از برگزاری جشنوارهی فيلم فجر، دانشجوها هم سهمی تو انتخاب بهترينهای سينمای ايران داشته باشن. فيلمها رو يكی يكی میديديم. روز اول، روز دوم، روز سوم، روز چهارم ... فيلمها همه جنگی بودن يا يه جور به جنگ ربط پيدا میكردن. كلی كارگردان صفر كيلومتر افتاده بودن تو كار ساختن فيلم جنگی و دينی (البته بهتره بگيم ضد دفاع مقدس و ضد دين). بعضیها از زندان و دعوا و دزدی و ناموسكشی و تجاوز و بزنبزن و تعقيب و گريز يه دفعه سر از جنگ در میآوردن! شعار، شعار، شعار ... نمیدونم، شايد مجبور بودن؛ شايد ... دلمون برا خيلی از دفاع مقدسیهای واقعی تنگ شد: رسول ملاقلیپور، احمدرضا درويش، كمال تبريزی، ابراهيم حاتمیكيا. جای خالی اونها واقعا احساس میشد. بس كه كارهای سطحی و ضد دفاع مقدسی و ضد دينی به خوردمون دادن، با بچههای داوری تصميم گرفتيم يه بيانيه بنويسيم و اعتراض كنيم، كه فرداروز نگن دانشجوها هم تو جشنواره بودن و هيچی نگفتن. يه متن نوشتم، خيلی تند بود. يكی موافق بود، يكی مخالف. نهايتا به توافق نرسيديم و بيانيه چاپ نشد، اما بیخيال بودن هم سخت بود. يه شب نشستم اراجيف بالا رو نوشتم. اون موقع ملاقلیپور هنوز زنده بود، هنوز نمرده بود.
اون با ما، بچههای «كانون فيلم و عكس دانشگاه شيراز»، خيلی خوب بود. تو اين دو سال سه بار آورده بوديماش دانشگاهمون. آخرين بار هم دو ماه قبل از جشنواره بود، برا «ميم مثل مادر»، با گلشيفته فراهانی و شاپور امين. همه باهاش رفيق بوديم. به خاطر همين، راحت نوشتم: ملاقلیپور: "من هم میخوام فيلم دفاع مقدسی بسازم!" در جواباش گفتن: "تو غلط میكنی!" میدونستم خودش هم اگر متنو بخونه، از خنده رودهبر میشه. خلاصه، تو اين دو سال حسابی همهی بچهها باهاش رفيق شده بودن. هر دفعه كه میاومد حرفهای تازهيی داشت. داد میزد، فحش میداد، گريه میكرد، گريه مینداخت، میخنديد، میخندوند، قهقهه میزد. خيلی خوش میگذشت. دفعهی اولی كه آورديماش شيراز، «هفتهی فرهنگ و هنر و دانشجويان كشور» بود. تو روز فيلم و عكس با «مزرعهی پدری» آورديماش. چه روزی بود. میگفت، میخنديد، میخندوند. گريه كرد، گريه انداخت. يه جا، يه دختر بلند شد گفت: "آقای ملاقلیپور! تو تو «نسل سوخته»ت به من، به نسل من تجاوز كردی!" خيلی عصبانی و جدی گفت. سالن به هم ريخت. ملاقلیپور گفت: "نه به خدا، اين طوری نيس!" گفت: "دختر خودم، پسرم، اينها خودشون اولين كسهايی هستن كه يقهمو میگيرن. هميشه میآن گير میدن كه اين چی بود، اون چی بود. اگه اين طوری بود، اول از همه اونها به من گير میدادن." اولين بار برنامه داشت كنسل میشد. يه روز قبل از برنامه، مادر ملاقلیپور سكته كرده بود. تو بيمارستان بستری بود. صبح برنامه يه جورهايی از اين كه ملاقلیپور بياد شيراز نااميد شده بوديم، اما ملاقلیپور صبح اومد و شب برگشت. گفت: "فقط به خاطر قولی كه داده بودم، اومدم." گفت كه شب حتما بايد برگرده، نمیتونه بمونه. اون روز تو برنامه، مجری جريانو گفت و از ملاقلیپور به خاطر ارزش و احترامی كه واسه بچهها قائل شده بود، تشكر كرد. ملاقلیپور هم نشست و از مادرش گفت. گريه كرد. همه تحت تأثير قرار گرفته بودن، اما چند دقه بعد، خودش جو تالارو عوض كرد. هر سه باری كه اومد شيراز از خيلیها شكايت میكرد. دل پری داشت. خيلی اذيتاش میكردن. بچهها هم همه دركاش میكردن. هر چی میگفت، همه براش دست میزدن. برنامههاش مثل نشستهای سياسی دانشجويی بود. اون بدون ترس حرفهاشو میزد، بیپرده. دانشجوها هم باهاش حال میكردن. شاكی بود از اين كه بهش گفته بودن بايد لالايی مادرو از تو فيلماش حذف كنه. شاكی بود از اين كه گفته بودن بايد ديالوگهای عاشقونهی رزمنده با زناش بايد حذف شه. میگفت: "مگه اونها آدم نبودن؟ مگه اونها احساس نداشتن؟ مگه اونها كسيو دوست نداشتن؟ مگه اونها هم مثِ بقيهی آدمها خيلی وقتها نمیترسيدن؟" میگفت چهقدر سر «هيوا»، «سفر به چزابه» و «نجاتيافتهگان» اذيتاش كردن. جريان استفاده از جمشيد هاشمپورو كامل تعريف كرد، كه چهطوری رفت در خونهش و با چه لحن و چه حرفهايی با هم صحبت كرده بودن. بهش گفته بود: "اين جمشيد آريا با كلهی كچل كه لوله - بخاری میذاره رو دوشاش ديگه چيه؟" جريان فحش و فحشكشيو تعريف كرد و همه میخنديدن. بدون اغراق بايد بگيم كه ملاقلیپور يه غول بازیگری سينمای ايرانو كه تو حاشيه بود، به متن كشيد. اگه ملاقلیپور نبود، يعنی ما میتونستيم جمشيد هاشمپورو با بازیهای فوقالعاده تو فيلمهايی مثل «هيوا»، «قارچ سمی»،«مزرعهی پدری»، «ميم مثل مادر»، «يك بوس كوچولو» و «قاعدهی بازی» ببينيم؟ وقتی جريان فيلمبرداری سكانس نقد كتابو تو مزرعهی پدری تعريف كرد، همهی سالن از خنده رودهبر شده بودن. برا گرفتن اون سكانس كه يه طرف سالن دخترها نشستن و يه طرف پسرها، برا سياهلشكری قسمت پسرها از مافوقهای يه گروه سرباز اجازه گرفته بود تا از اونها استفاده كنه. دهناش سرويس شده بود تا اون سكانسو گرفته بود. میگفت: "تا يه استراحت كوتاه میداديم، میديديم يه مشت پسر رفتن قاطی دخترها." میگفت: "باز همه رو بر میگردوندن سر جاشون. چند دقه بعد، باز همون آش بوده و همون كاسه! اين هم از نتايج دوران سخت سربازيه!" صبح كه از فرودگاه آورديماش هتل، يه فيلم هم تو هتل داشتيم. همه رو گذاشته بود سر كار. موقع پر كردن كارت پذيرش جلو شغل نوشته بود قصاب. جلو قصد از سفر نوشته بود: "گفتن بيا!" تو هتل هم با همه رفيق شده بود. ما همهی مهمونهای كانون فيلم و عكس دانشگاه شيرازو میبريم «هتل آپارتمان جام جم». مدير هتل خيلی آدم هنردوستيه، هميشه اسپانسر برنامههای كانون میشه. ما تا حالا خيلیها رو برديم اونجا: بهمن فرمانآرا، پرويز پرستويی، رضا ميركريمی، رضا كيانيان، بهرام رادان، محمدرضا شريفینيا، اصغر فرهادی، گلشيفته فراهانی، ترانه علیدوستی، مانی حقيقی ...، اما هيچكس مثل ملاقلیپور اونجا با همه دوست نشده بود. دفعهی اول تا رفت بالا سريع برگشت پايين و گفت: "اينجا كجاس منو آوردين؟ ترسيدم. در هر اتاقيو كه باز میكنی، خاليه. اين همه اتاق واسه چيه؟" همه از خنده رودهبر شده بودن. صبحاش ملاقلیپورو برديم اينور و اونور بگرده. تو باغ ارم يه دختر سانتیمانتال بهاش گير داد: "من شما رو يه جا ديدم، مطمئنام!" اون هم حسابی طرفو گذاشت سر كار. گفت: "آره، من تو سيدخندان قصابی دارم. شايد اومدی تهران اونجا منو ديدی، نه؟" حسابی طرفو گذاشت سر كار. آخر هم نگفت كه كيه. شب كه داشتيم میبرديماش فرودگاه، نشسته بود صندلی جلو پاترول دانشگاه. من و دو تا از بچههای كانون هم عقب نشسته بوديم. اونقد براش جوك گفتيم كه شيشه رو كشيده بود پايين، سرشو كرده بود بيرون قهقهه میزد و از شدت خنده میكوبيد تو در ماشين. عجب شبی بود. موقع خداحافظی با همه روبوسی كرد و رفت. بعد از اون دو بار ديگه هم اومد. خيلی مرد بود. هر وقت دعوتاش میكرديم، نه نمیگفت. بار دوم به مناسبت «يادوارهی شهدای دانشجو» آورديماش. جشنوارهی سينمای دفاع مقدس گذاشتيم. يه روز اون اومد و يه روز عزيزالله حميدنژاد. دفعهی سوم هم دو سه ماه پيش بود، برا «ميم مثل مادر». اين يكی شلوغترين برنامهيی بود كه تا اون موقع برگزار كرده بوديم. خيلیها وايساده بودن. كلی صندلی پلاستيكی اضافه آورده بوديم. خيلیها رو پايههای چوبی تو تالار نشسته بودن. وسطهای فيلم اونقد ازدحام بيرون از تالار زياد بود كه شيشههای در ورودی تالارو شكستن. چند نفر از انتظامات دانشگاه اومدن و جو رو آروم كردن. جمعه عصر برنامه بود. ما سهشنبه ساعت هشت صبح پيشفروش رو شروع كرديم، تا ساعت ده بليتهای برنامه تموم شد. يه وضعی شده بود. بعد هم شنيديم كه از طرف يكی از انجمنهای خوابگاه نامه نوشته بودن عليه كانون فيلم امضا جمع كرده بودن كه ما درست بليت نفروختيم. البته همه چيز به خير و خوشی تموم شد. برنامه با يه جون كندن اساسی برگزار شد، با آپاراتهای روسی پنجاه سال پيش كه تا حالا فقط سه چهار بار ازشون استفاده شده بود و هر بار هم با هزار دردسر، با يه «آلفردو» پير از يكی از سينماهای شيراز، مدام سيگار رو لباش بود. سيبيلهای بلندش از دود سيگار زرد شده بود، خونسرد. به شيوهی خود آلفردو تو «سينما پاراديزو». فيلم هم با سيستم منسوخ فيلمبری مربوط به دههی بيست از سدهی گذشتهی ميلادی به دستمون رسيد. وقتی حلقهی اول تموم شد ده دقه طول كشيد تا حلقهی دوم از سينما اومد و سوار شد. دست حوزهی هنری و پخشكنندهی فيلم هم درد نكنه! تا تونستن سنگ تموم انداختن! تازه چهارصدهزار تومن هم گرفتن! اما اين يكی از بهترين برنامههايی بود كه تو اين سه چهار ساله برگزار
كرده بوديم. تا آخر برنامه هيچ كس از سالن بيرون نرفت، ملاقلیپور خيلی خوب جو سالنو میگردوند. اين دفعه با دو بار قبل يه تفاوت بزرگ داشت، اون هم بودن گلشيفته فراهانی كنار ملاقلیپور بود. دو نفری تالارو به هم ريخته بودن، دو تا آدم شيطون، مثِ هم. اول برنامه، گلشيفته تو حرف اولاش گفت: "هر وقت بچههای كانون فيلم دانشگاه شيراز ازم دعوت كنن، با كله میآم." همه هم كلی تشويقاش كردن و اون هم رفت زير ميز قايم شد. بار قبل گلشيفته فراهانی با دكتر رفيعی برا «ماهیها عاشق میشوند» اومده بود. اون دفعه شوهرش هم همراهش بود. خيلی بهشون خوش گذشته بود. اون برنامه، از اول تا آخرش فيلم بود. ملاقلیپور میخواست آب معدنیيی كه جلوش بود، باز كنه؛ هر كار میكرد، باز نمیشد. نشسته بود كُشتی میگرفت. همهی سالن از خنده رودهبر شده بودن. آخر برنامه وقتی رفتيم رو سن كه مواظب باشيم كسی بالا نياد و شلوغ نشه، گلشيفته فراهانی بهم گفت: "دارم منفجر میشم. تحمل ندارم، زود باش!" میگفت: "سريع بايد برم." میگفت: "نمیتونم صبر كنم، يه كاری كن." گفتم: "چرا؟ چی شده؟" میخواست بره دستشويی. داشت حسابی به خودش میپيچيد. از داخل تالار هم نمیشد ببريماش بيرون. جلو سن شلوغ بود. سريع در پشت سن رو باز كرديم، از اونجا، از در پشت تالار فرستاديماش دستشويی. يه نگاه كردم ديدم ملاقلیپور رو سن نيست. اون ديگه بدون اين كه چيزی بگه، فرار كرده بود. ديدم تو تالار داره وسط جمعيت تند میره. اون خودش راهو بلد بود! من هم چند تا از بچهها رو گذاشتم در دستشويی تا اونجا شلوغ نشه. بعضیها هم راست يا دروغ حسابی داشتن به خودشون میپيچيدن، من هم گفتم تا اونا نيان نگذارن كسی بره پايين. از صبح تا عصر، ملاقلیپور و گلشيفته فراهانی و شاپور امين اينور و اونور گشت و گذار بودن، هلههوله زياد خورده بودن و يه راست، اومده بودن برنامه. خدا رو شكر، همه چيز به خير و خوشی تموم شد! خيلی برنامهی خاطرهانگيزی شد، اما فقط سه ماه پيش بود، فقط سه ماه ...
3 شهریار بودیم، مجتمع فرهنگی عصر انقلاب، هفتمین نشست تشکیلاتی مجامع فرهنگی دانشجویان سراسر کشور. هر سال برگزار میشه. نمایندهی کانونهای مختلف از دانشگاههای کل کشور دور هم جمع میشن. کانون فیلم و عکس، موسیقی، تآتر، ادبی، قرآن، اجتماعی، گردشگری، گفتوگوی تمدنها، صنایع دستی، هنرهای تجسمی و ... هر روز جلسه میذارن، صحبت میکنن. مشکلاتشونو میگن، راه حل میدن. آخر کار چند نفر که کاندیدای شورای مرکزی مجمع خودشون شدهن، تو یه جلسه رزومهی فعالیتهای گذشتهشونو ارائه میکنن و برنامههاشونو در صورت انتخاب شدن ارائه میدن. اعضای مجمع عمومی هم به پنج نفر رأی میدن و شورای مرکزی مجمع مربوطه، مثلا فیلم و عکس، برا یک سال فعالیت انتخاب میشه، پنج نفر عضو اصلی، دو نفر هم علیالبدل. عصر بود. تو جلسهی مجمع فیلم و عکس نشسته بودیم. یه دفعه یکی از بچهها اجازه گرفت و گفت: "الآن برام یه اساماس زدن که رسول ملاقلیپور درگذشت. من که جدی نگرفتم. جا خوردم، اما جدی نگرفتم. جلسه تموم شد. رفتیم تالار. همه جمع بودن، بچههای کل مجامع. جلسهی شورای عمومی بودن. یکی از بچهها گفت: "هفتهی دیگه قرار بود بیاد دانشگاه ما. زنگ زدم دفترش، گفتن درسته." باز نمیتونستم باور کنم. ملاقلیپور بمیره؟ اون روزها وقتی تو جلسات گزارش فعالیتهای کانون فیلم و عکس دانشگاه شیراز رو میدادم، خیلی در بارهی ملاقلیپور صحبت میکردم. یه جورهایی پای ثابت برنامههای کانون شده بود. میگفتم هر دفعه که ازش دعوت کنیم، میآد. بر خلاف بعضیها که خیلی خودشونو میگیرن. شاید هم حق دارن، چون خودشون میدونن حرفی برا گفتن ندارن. اما بعضیها اصلا این طوری نیستن؛ برا دانشجوها خیلی ارزش قائل هستن. نمونهش همین ملاقلیپور، یا عباس کیارستمی که میگه: "من حاضرم مجانی بیام و برا بچهها کارگاه بذارم، یا بهمن فرمانآرا که اون هم تا حالا دو بار اومده شیراز با این که مشکلات زیادی داره و ... واقعا راست میگن که هر چی درخت پربارتر و پرمیوهتر، شاخههاش به زمین نزدیکتر و افتادهتر. ملاقلیپور هم همینطور بود. شب بود. یکی از بچهها از شیراز زنگ زد. گفت: "شنیدی؟" گفتم: "آره!" گفت: "تو تلویزیون همهش دارن اخبار اینو میگن. رفتیم خوابگاه. نمیتونستم بخوابم. رفتم تو پذیرایی، جلو تلویزیون دراز کشیدم، تا ساعت پنج صبح. هیچ خبری نبود. آروم بودم، ساکت. شاید چيزی در بارهی ملاقلیپور بگن. خوابام برد. نه و نيم بیدار شدم. زدم شبکهی خبر، اخبار ورزشی نگاه کردم. ده دقه به ده زدم کانال دو. اکبر نبوی داشت با ملاقلیپور حرف میزد. "اِ اِ اِ، دیدی گفتم نمرده! دیدی گفتم زندهس!" دیگه هیچی نشنیدم. فقط دیدم ملاقلیپور زندهس. داره با اکبر نبوی حرف میزنه. خدا رو شکر، زندهس! پا شدیم رفتیم تالار. جلسهی شورای عمومی بود. از خونه بهام زنگ زدن. گفتن: "امیر شنیدی ملاقلیپور مرده؟ فردا از جلو تالار وحدت تشییع جنازهس. نمیری؟" باز از شیراز، از هتل بهم زنگ زدن، بچههای پذیرش بودن. گفتن: "امیر شنیدی؟" گفتم: "آره!" همهشون ناراحت بودن. میگفتن مرده! بچههای مجمع هلال احمر دانشگاه شیراز که منو دیدن، تسلیت گفتن. سه باری که آورده بودیماش شیراز، اونها هم اومده بودن برنامه. اونها هم دوساش داشتن. گفتن یه پیام تسلیت بدیم، اما ملاقلیپور که نمرده بود! برگشتیم خوابگاه. با بچهها نشسته بودیم. یه دفعه تو تلویزیون اسم ملاقلیپورو شنیدیم. سریع رفتیم جلو تلویزیون. مجری سیمای خانواده داشت از ملاقلیپور میگفت. داشت میگفت چند روز پیش زنگ زده بودن به ملاقلیپور: "باهاش حرف زدیم. میگفت هفدهم تولدشه. بهش تبریک گفتیم. یه قرارهایی گذاشتیم ..." نمیدونم، یه چیزهایی میگفت که نمیشنیدم. فقط فهمیدم که هفدهم تولدشه. این سر و صداها هم مال تولدشه. همه دارن آماده میشن برا جشن تولد ملاقلیپور، چون همه دوساش دارن. دیگه هیچ کس نمیخواد اذیتاش کنه. دیگه هیچ کس ناراحتاش نمیکنه. دیگه هیچ کس عصبانیش نمیکنه. دیگه همه تصمیم گرفتن حاج رسولو دوست داشته باشن. دیگه هیچ کس بهش گیر نمیده. میبینی، همه ازش تعریف میکنن، همهش دارن میگن ملاقلی پور. ملاقلیپور هم دیگه هیچ وقت عصبانی نمیشه. ملاقلیپور هم دیگه هیچ وقت گریه نمیکنه. ملاقلیپور هم دیگه هیچ وقت داد نمیزنه. ملاقلیپور هم دیگه هیچ وقت فحش نمیده. دیگه هیچ کس بهش گیر نمیده که فیلماتو سانسور کن. دیگه همه دوساش دارن! دیگه نمیگن نباس تو فیلمات لالایی مادر بذاری. دیگه کسی بهش نمیگه یه رزمنده نباس به زناش بگه: "دوساِت دارم!" حالا دیگه میتونی بعد از کلی وقت سرتو بذاری زمین راحتِ راحت بخوابی. آره، یه کم بخواب! استراحت کن، نگران هیچی نباش! همه چی درست شده. وقتی بیدار شدی، چشمهاتو باز کردی، میبینی دنیا چهقد قشنگ شده. میبینی آدمها چهقد تو رو دوست دارن. آره، بخواب، حاج رسول آروم بخواب! لالا لالالا لالالا لالالا لالالا لالالایی لالالالا لالالالا لالا لا لالالالا لالالالا لالالالا لالایی لالالالالالالالایی لالالالالالایی هیس! حاجی رسول خواباش برده. اونقد سر و صدا نکنین، بیدار میشهها! عصبانی میشهها! بخواب حاج رسول! بخواب ... لالالالالالایی لالالالالالایی
|
|