سال پنجم

نوزدهم فروردين 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

ديداری با بهار نارنج

سفری به پرتغال، بخش دوم

محمود كوير

از روزی که ريشه‌هايم از خاک ايران کنده شد، هفتاد گوشه‌ی اين جهان را گشتم تا جايی را پيدا کنم که عطر ايران را داشته باشد، که انگار گوشه‌يی از آن سرزمين است. تا سرانجام جنوب پرتغال را يافتم. انگاری شمال ايران!

رفتم و ماندم. خودش بود. رشت و لنگرود و ماسوله و آستارا! همان کوچه‌ها و جنگل و بهار نارنج و ليمو و پرتقال. رفتم و شيدا و شيفته‌ی  شاعران و موسيقی و هنر اين سرزمين شدم. و دل‌ام می خواهد که اين‌ها را به شما نشان دهم.

اين سومين پاره از شناخت سرزمين پرتغال است:

ساراماگو: نويسنده‌ی برجسته‌ی پرتغال

اگر بزرگ‌سالان به خواندن كتاب‌های كودكان روی بياورند، آن گاه جهان مكان به‌تری برای زنده‌گی خواهد شد.

ساراماگو

ژوزه ساراماگو

«ساراماگو» در سال 1922در ده‌کده‌يی کوچک در شمال ليسبون در خانواده‌يی کشاورز به دنيا آمد. او دو سال بعد به هم‌راه خانواده به ليسبون رفت و تحصيلات دانش‌گاهی خود را برای امرار معاش نيمه‌تمام گذاشت و به شغل‌های مختلفی نظير آهن‌گری، مکانيکی و کارگری روزمزدی پرداخت. پس از مدتی نيز به مترجمی و نويسنده‌گی در روزنامه‌ی ارگان حزب کمونيست پرتغال مشغول شد.

ساراماگو نخستين رمان‌اش، «کشور گناه»، را در 1947 نوشت، اما سه دهه و نيم انتظار کشيد تا سرانجام پيروزی ادبی و شهرت، در سال 1982، با انتشار رمان «بالتازار و بلومندا»* به سراغ‌اش بيايد. اين رمان داستانی تخيلی‌ست که به دوران تفتيش عقايد ربط دارد و ستيز ميان کليسا و مردم، ميان فرد و حکومت را، که از درون‏مايه‏های مورد علاقه‏ی ساراماگو است، به تصوير می‌کشد.

طی ديکتاتوری 41 ساله‏ی سالازار در پرتغال بود که ساراماگو به حزب کمونيست پيوست و هرچند هنوز بر سر عقايدش مانده، گفته است که ادبيات را در خدمت ايدئولوژی به کار نمی‌گيرد.

در رمان «سال‏گرد مرگ ريکادو ريس»**، که داستانی سورئاليستی در باره‏ی يک پزشک شاعر و به قدرت رسيدن فاشيسم در سال 1936 است، ساراماگو در واقع از هم‏وطنان پرتغالی‌اش به خاطر سکوت و سکون‌شان در دوران ديکتاتوری سالازار انتقاد می‌کند. ساراماگو تاريخ و باورهای کشورش پرتغال را همواره با ديدی انتقادی نگريسته است. به گفته‏ی پروفسور کارلوس ريس، استاد ادبيات دانش‌گاه، «او به روی‌دادها و قهرمانان گذشته‏ی پرتغال می‌نگرد و نشان می‌دهد که رمان قادر است تاريخ را بازنويسی، و ثابت کند که تنها تفسير، فقط يک متن رسمی تاريخ نيست.»

سبک شاعرانه‏ی ساراماگو، که تخيل و تاريخ و انتقاد از سرکوب سياسی و فقر را با هم می‌آميزد، موجب شده تا او را به نويسنده‌گان آمريکای لاتين، به ويژه گابريل گارسيا مارکز، تشبيه کنند، اما ساراماگو منکر اين شباهت است و می‌گويد بيش‏تر از سروانتس و گوگول تأثير گرفته است. او بر اين باور است که ادبيات اروپا، نيازی به تقليد از ادبيات آمريکای لاتين ندارد و هر کشوری می‌تواند از بطن فرهنگ‌اش به رئاليسم جادويی ويژه‌ی خود دست يابد. منتقدان برجسته‌يی نيز آثار ساراماگو را بيش از حد روشن‏فکرانه می‌دانند و معتقدند که آثارش با آثار ادبی آمريکای لاتين قابل قياس نيست. عقايد بحث‏انگيز و طرز فکر ساراماگو، بيش‌تر با حکومت و افکار عمومی کشورش در تضاد و تقابل بوده است. نگاه ساراماگو به مذهب آن‌چنان در رمان‌ها و نوشته‌های ديگر او آشکار است که وزير کشور پرتغال در سال 1992 در پی انتشار کتاب «انجيل به روايت عيسا مسيح»، نام او را از فهرست نام‌زدهای جايزه‌ی ادبی اروپا حذف کرد و اين کتاب را توهينی به جامعه‌ی کاتوليک پرتغال خواند. در اين رمان تصويری دنيايی از عيسا داده شده است. او به دنبال اميال بشری خود، با مريم عذرا زنده‌گی می‌كند و بر آن است كه از مصلوب شدن رهايی يابد. ساراماگو پس از آن، به هم‌راه هم‌سر اسپانيايی‌اش به تبعيدی خودخواسته به لانزاروت، جزيره‌يی آتش‌فشانی در جزاير قناری رفت و تا کنون در آن‌جا زنده‌گی می‌کند. اعلام نام او به عنوان برنده‌ی جايزه‌ی نوبل در سال 1998 خشم واتيکان را برانگيخت. ساراماگو در سال 1995، برنده‌ی جايزه‌ی «كامو» شد و در سال 1998، در هفتاد و شش ساله‌گی، توانست جايزه‌ی «نوبل» برای ادبيات را از آن خويش كند. اين نخستين باری بود كه ادبيا‌ت پرتغال جايزه‌ی نوبل را از آن خود می‌كرد.
ساراماگو در سال 2000، رمان «غار» و در سال 2005 نمايش‌نامه‌ی «دون جيووانی» را نوشت. در سال 2005 رمان «مکث مرگ» را به دست چاپ سپرد. اين كتاب هم‌زمان در كشورهای پرتغال، اسپانيا، برزيل، آرژانتين، مكزيك و ايتاليا منتشر شد. اين رمان بر اين است که اگر مردم نمی‌مردند، چه اتفاقی ممکن بود رخ بدهد. ساراماگو می‌گويد: "تمام کتاب‌های من بدون استثنا در باره‌ی امور غيرممکن و نامحتمل است." داستان اين رمان زنی را تصوير می‌کند که دست به اعتصاب می‌زند، چون مردم از او متنفرند. در ادامه هرج و مرج رخ می‌دهد. بيمارستان‌ها پر می‌شوند، مردم پير می‌شوند، ولی نمی‌ميرند. اندکی بعد، کليسا مبارزه‌ی خود را برای برگرداندن «مرگ» آغاز می‌کند. ساراماگو می‌گويد: "ما در نهايت پی می‌بريم که تنها شرط زنده‌گی کردن مردن است. اين کتاب بی‌اندازه خنده‌دار است و خواننده بارها لب‌خند خواهد زد و حتا خواهد خنديد."

تا به حال حدود سه و نيم ميليون نسخه از آثار ساراماگو به بيش از سی زبان دنيا منتشر شده است.

كتاب‌خانه‌ی ساراماگو بر دامنه‌ی تپه‌يی در جزيره‌ی لانزاروت سر بر ابر و باد می‌كشد. شيشه‌های مات، پنجره‌های بلند و باريكی كه در تمام دو طبقه امتداد يافته‌اند، نور خورشيد را شانه می‌كنند. ديوارهای سفيد و سنگ‌فرش خنك به ايجاد حس نيايشی نهانی، در پيش‌گاه اين همه كتاب به زبان‌های گوناگون كمك می‌كنند. اين‌جا معبدی برای ادبيات است، نيايش‌گاهی برای برنده‌ی جايزه‌ی نوبل پرتغال كه چهارده سال قبل به عنوان اعتراض به سانسور حكومت بر رمان‌اش، «انجيل به روايت عيسا مسيح»، زادبوم‌اش را ترك كرد.

ساراماگو می‌گويد: "داشتم در باره‌ی يكی از رمان‌هايم، در بارسلون سخن‌رانی می‌كردم. اين عادت را دارم كه تنها چند دقيقه در باره‌ی كتاب‌هايم صحبت می‌كنم، بعد ترجيح می‌دهم زمان را صرف صحبت در باره‌ی جهانی كنم كه در آن توانايی‌های خودمان را كشف می‌كنيم، جهانی كه يك فاجعه است و بيش‌تر اوقات با صحبت در باره‌ی مشكلات مردم‌سالاری كلام را به پايان می‌برم، اين كه آيا به واقع نظامی مردم‌سالار داريم يا نه. من اعتقاد دارم كه نداريم. همان‌جا شخصی از من پرسيد: «خوب! پس توصيه‌ی شما چيست؟» در واقع داشتم می‌گفتم كه دنيا تحت تأثير سازمان‌هايی‌ست كه مردم‌سالار نيستند: «بانك جهانی»، «صندوق بين‌المللی پول»، «سازمان تجارت جهانی». آدم‌ها با اين توهم زنده‌گی می‌كنند كه ما نظامی مردم‌سالار داريم، اما اين تنها صورت ظاهری يك نظام مردم‌سالار است. در حقيقت ما در يك نظام توان‌گرسالار زنده‌گی می‌كنيم، حكومت ثروت‌مندان."

از خوزه ساراماگو رمانی انتشار يافته است به نام «هم‌زاد». نويسنده در اين رمان «من» آدمی را موضوع قرار می‌دهد و از آن‌جا به گوهر مشترک آدمی هر جا که هست، صرف‌نظر از تفاوت‌های فرهنگی و قومی او، راه می‌برد. ترتوليانو، قهرمان رمان، روزی به قصد تفنن به يک فيلم پليسی نگاه می‌کند. با شگفتی در می‌يابد که قهرمان اين فيلم از نظر ظاهری کاملا شبيه اوست و اين شباهت تا آن حد است که انگار اين دو مرد هم‌زاد يک‌ديگرند. ترتوليانو تحقيق می‌کند و به زودی موفق به ديدار هم‌زادش می‌شود. اين ديدار به يک دوستی می‌انجامد و به تدريج در طول داستان فاصله‌ی ميان اين دو تا آن حد کاهش می‌يابد که حضور يکی به معنای فرديت‌باخته‌گی آن ديگری‌است.

يكی از شگردهای نويسنده‌گی ساراماگو در «كوری»، رمان نام‌آور و مهم او، حذف اسامی خاص شخصيت‌های داستان است. هيچ يك از شخصيت‌های كتاب «كوری» اسم خاص ندارند و افراد «هم‌سر دكتر»، «زن مردی كه اول كور شد»، «پيرمرد يك‌چشم» و ... ناميده می‌شوند.
در متن كتاب مشخص می‌شود كه اين كوری حقيقی نيست، بلكه يك كوری مجازی‌ست. مبتلايان به اين كوری همه چيز را سفيد می‌بينند،  در حالی كه در كوری فيزيكی تمام رنگ‌ها از بين می‌روند و هر چيزی در سياهی غرق می‌شود. به هر حال، كوری شيوع پيدا می‌كند و كوران از خانه و كاشانه‌ی خود آواره می‌شوند. نويسنده تمام قدرت خود را به كار می‌گيرد تا زشت‌ترين و كثيف‌ترين و سخت‌ترين وضع ممكن را برای کوران ترسيم کند. كوری در واقع دشنامی‌ست كه نويسنده نثار جوامع بشری می‌كند، جوامعی كه محبت انسان‌ها به يك‌ديگر در آن روز به روز کم‌تر می‌شود.
رمان «کوری» او بارها در ايران ترجمه و تجديد چاپ شده است. يکی از به‌ترين آن‌ها ترجمه‌ی مهدی غبرايی‌ست (ساير ترجمه‌ها از مينو مشيری و اسدالله امرايی‌ست).

نكته‌ی ديگری كه در آثار ساراماگو ديده می‌شود، احترام خاصی‌ست كه به زنان دارد. او حتا از وقتی كه ازدواج كرده، تمامی كتاب‌هايش را به هم‌سرش تقديم كرده است.

برخی از ديگر رمان‌های او اين‌هايند: «بلم سنگی»، «تاريخ محاصره‌ی ليسبون»، «همه‌ی نام‌ها»، «قصه‌ی جزيره‌ی ناشناخته» و «دخمه (غار)». از اين بين، «بلم سنگی» با ترجمه‌ی مهدی غبرايی و «همه‌ی نام‌ها» با ترجمه‌ی عباس پژمان در ايران منتشر شده‌اند.

از آخرين رمان‌های مهم او، «بينايی» نام‌بردنی‌‌ست. مسعود برجيان در باره‌ی اين کتاب می‌نويسد: "زمانی كه به دنيا می‌آييم، قراردادی را برای زنده‌گی كردن امضا می‌كنيم، اما سال‌ها بعد، لحظاتی می‌رسد كه از خود می‌پرسيم چه كسی اين قرارداد را به جای من امضا كرده است؟" ژوزه ساراماگو رمان «بينايی» را پس از رمان «كوری» نوشته است. «بينايی» روايت نسلی‌ست كه از كام «كوری سفيد» به سلامت بيرون آمده و بينايی خود را باز يافته است. چهار سالی از مرگ «ابليس سفيد» گذشته است، اما اين بار اين هيولا خود را در چهره‌يی ديگر باز می‌سازد.
روز به نيمه رسيده، اما هيچ‌كس به شعبه‌ی رأی‌گيری پا نگذاشته است. نگرانی در چهره‌ی مسؤولان شعبه و نماينده‌گان احزاب راست، ميانه‌رو و چپ موج می‌زند. جمله‌گی، باران سيل‌آسا را دليل امتناع مردم از حضور در پای صندوق‌ها می‌دانند. همه‌گی دست به تلفن می‌برند تا خانواده و اقوام دور و نزديك را به رأی دادن دعوت كنند، اما تا ساعت چهار هم‌چنان شعبه‌ی رأی‌گيری خلوت است. در ديگر شعبه‌ها نيز وضع از اين به‌تر نيست. تعداد آرا به زحمت از تعداد انگشتان دو دست فراتر می‌رود. همين كه عقربه‌های ساعت به چهار عصر می‌رسند، ناگهان سيل جمعيت به سوی شعبه‌ها سرازير می‌شود. خبرنگاران به طرف مردم می‌دوند و از آنان علت رأی دادن در رأس ساعت چهار را می‌پرسند. اين كه چرا همه‌گی در يك حركت خودجوش و هم‌آهنگ، درست اين ساعت را برای رأی دادن انتخاب كرده‌اند، اما جواب دندان‌گيری دريافت نمی‌كنند. گويی حسی نامرئی و ناگفتنی، آنان را با يك‌ديگر هم‌آوا كرده است. خوش‌حالی در چهره‌ی مسؤولان رأی‌گيری موج می‌زند، اما اين شادی ديری نمی‌پايد. در واپسين ساعت روز نتيجه‌ی شمارش آرا اعلام می‌شود: آرای معتبر، 25 درصد؛ آرای پوچ و باطل، چيزی در حدود پنج درصد و آرای سفيد، هفتاد درصد!
بهت و حيرت در همه‌ی كشور سايه می‌گسترد. «دموكراسی» كه خود را پايان بی‌خونريزی بشريت می‌داند، هرگز خود را برای چنين لحظه‌يی آماده نكرده بود. چه شده است؟ آيا مردم از رأی دادن و تغيير شرايط زنده‌گی نااميد شده‌اند؟ آيا آنان در پی نافرمانی مدنی و اعتراض‌ خاموش‌اند؟ همه‌گی آشفته و پريشان به روزهای پيش رو می‌انديشند. سرانجام، دولت تصميم به تكرار انتخابات می‌گيرد، اما نتيجه دور جديد انتخابات بر عمق بحران می‌افزايد: آرای معتبر، هفده درصد و آرای سفيد و خاموش، 83 درصد!
دولت در اين ميان سردرگم شده است. هر يك از مسؤولان دولتی پيش‌نهادی می‌دهد. از گماردن جاسوسان در صف انتخابات و كشف عاملان هم‌آوايی مردم برای دادن رأی سفيد گرفته تا اعلام حكومت نظامی و دست‌گيری كسانی كه رأی سفيد داده‌اند. هيچ‌كدام از اين راه‌ها به جواب نمی‌رسد. دولت‌مردان معتقدند بايد مردم را پيش پای دموكراسی قربانی كرد. دموكراسی هيمنه‌ی مقدسی‌ست كه هر تعرضی به آن بايد به شدت سركوب شود. سرانجام سران دولت دموكراتيك، نااميد از كشف علت رفتار حيرت‌انگيز مردم، تصميم به تنبيه مردم شهر می‌گيرند. تمامی سران دولت، به هم‌راه نيروهای پليس، در يك عمليات ضربتی، شبان‌گاه شهر را ترك می‌كنند و از آن‌جا می‌گريزند. ناديدن دشمن موهوم بر ترس و هراس آنان افزوده است. شهر در هنگام خروج دولت به محاصره‌ی كامل مأموران در می‌آيد و خروج از آن ممنوع می‌گردد. پای‌تخت به شهر جديد منتقل می‌شود و پای‌تخت قديمی به حال خود رها می‌شود به اين اميد كه به زودی با افزايش ناامنی و جرم و جنايت،‌ مردم شهر چونان فرزندان نادم و پشيمان به نزد پدر بازگردند و خود را برای محافظت از شر مزاحمين به دامان او بيندازند.
اما روند حوادث به گونه‌يی ديگر است. مردم شهر بی‌آن كه كلامی رد و بدل كنند برای اداره‌ی شهر با يك‌ديگر هم‌آهنگ می‌شوند. جرم و جنايت كم‌تر اتفاق می‌افتد. خيابان‌ها را انبوه زباله‌ها مسدود و متعفن نمی‌كند. خودروها در سر چهارراه‌ها دچار سردرگمی نمی‌شوند. انگار زنده‌گی در شهر، نَرم‌تر و روان‌تر از پيش شده است. جز شهردار شهر هيچ مسؤولی در شهر باقی نمانده است. دولت، درمانده از مواجهه با مردم، تصميم به انجام عملياتی تازه می‌گيرد: بمب‌گذاری و ترور. حاصل بمب‌گذاری در ايست‌گاهی شلوغ، سی و چهار كشته است كه دولت تنها عدد بيست و سه را اعلام می‌كند. مردم شهر به كمك آتش‌نشان‌ها اجساد را بيرون می‌كشند و در حركتی هم‌آهنگ تصميم می‌گيرند آنان را در مكانی مجزا به خاك بسپارند. كسی به دنبال شناسايی كشته‌گان نيست. همه‌گی آنان در گورستانی دفن می‌شوند و نام «شهدای وطن» به آنان اعطا می‌گردد و ... اين رمان مقاله‌يی‌ست در باب «وضوح».

سخن آخر اين كه، ساراماگو در مصاحبه‌يی با روزنامه‌ی «الموندو فولا»، مهم‌ترين روزنامه‌ی ادبيات معاصر در پرتغال، ادبيات ايران معاصر را چشمه‌ی جوشان هنر نويسنده‌گی و به بيان خودش، منبع غنی شناخت انسان با تمام ساده‌گی‌ها و حماقت‌های تاريخی دانسته است.

* اين اثر با ترجمه‌ی مصطفا اسلاميه توسط نشر نيلوفر در ايران منتشر شده است.

** اين اثر را عباس پژمان به فارسی ترجمه كرده است.

Ç