سال پنجم

نوزدهم فروردين 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شادی بيان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shadi.bayan

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

كاش هيچ‌وقت برقا نياد!

شادی بيان

 

سر همون کوچه‌يی که خونه‌ی پدری‌ش بوده، با يه زن شوهر مرده زنده‌گی می‌کنه. هر روز کله‌ی سحر از خونه می‌زنه بيرون و تا بعدِ غروب تو شهر می‌چرخه و از اين معاملات ملکی به اون معاملات ملکی سرک می‌کشه و سراغ يه خونه‌ی کوچيک و امن رو می‌گيره.

می‌گه: "خونه‌ی بزرگ، نظافت و نگه‌داری‌ش سخته. گرم کردن‌اش تو زمستون و خنک کردن‌اش تو تابستون هم سخته." اون‌وقت نوک دستاشو به هم می‌چسبونه و يه زاويه‌ی نود درجه درست می‌کنه و: "يه پشتی رو اين‌جوری به يه پشتی ديگه تکيه می‌داديم. بعد يه پشتی ديگه رو هم دوباره اين‌جوری به يکی از اين پشتی‌ها تکيه می‌داديم. می‌شد يه چارگوش که هنوز يه خط نداشت. چادر نماز مامانو بر می‌داشتيم و می‌کرديم سقف‌اش. می‌رفتيم زيرش و دست دراز می‌کرديم و پشتی چهارم رو هم می‌کشونديم جلو. حالا ديگه خونه‌مون کامل شده بود. درش رو هم بسته بوديم تا غريبه‌ها نتونن واردش بشن. بابا با صدای بلند فحش می‌داد و مامان زير لب دعا می‌کرد و ما اون زير پچ‌پچ با هم حرف می‌زديم، شعر می‌خونديم، داستان تعريف می‌کرديم، صداهای عجيب غريب در می‌آورديم، هم‌ديگه رو می‌ترسونديم، قل‌قلک می‌داديم ..." می‌زنه زير خنده: "... چه کيفی داره بچه‌ها! کاش هيچ وقت برقا نياد!"

 

می‌گن تو يکی از خاموشيای بمبارون سال شصت و چار، تو چند ثانيه خونه‌ی پدری و خونواده‌ش خاکستر شدن رفتن هوا. زنده موندن خودش هم به معجزه شبيهه. يکی می‌گفت انگاری شوهر اين زنه هم همون وقتا داشته تو کوچه قدم می‌زده. الله اعلم!

 

Ç