سال پنجم

دوم اردی‌بهشت 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

ديداری با بهار نارنج

سفری به پرتغال، بخش چهارم

محمود كوير

از روزی که ريشه‌هايم از خاک ايران کنده شد، هفتاد گوشه‌ی اين جهان را گشتم تا جايی را پيدا کنم که عطر ايران را داشته باشد، که انگار گوشه‌يی از آن سرزمين است. تا سرانجام جنوب پرتغال را يافتم. انگاری شمال ايران!

رفتم و ماندم. خودش بود. رشت و لنگرود و ماسوله و آستارا! همان کوچه‌ها و جنگل و بهار نارنج و ليمو و پرتقال. رفتم و شيدا و شيفته‌ی  شاعران و موسيقی و هنر اين سرزمين شدم. و دل‌ام می خواهد که اين‌ها را به شما نشان دهم.

اين چهارمين پاره از شناخت سرزمين پرتغال است:

تيخيرا د پاسکواس: نويسنده‌ی رسيدن به آرزوها

تيخيرا د پاسكواس

در شهر کوچک و مه‌‌گرفته و افسانه‌يی زيبايی در کوه‌های شمال پرتغال، خانه‌يی سنگی هست، خانه‌يی غرق در انگور و شراب سرخ، در مه و باد، در آواز سپيدِ شبانان و زوزه‌ی سياه گرگ‌ها، در ناقوس‌های زنگ‌زده و زرد و ابرهای سپيد و رقصان.

در شهر مه، شهر باد: آمارانته! خانه‌ی افسانه‌يی «تيخيرا د پاسکواس»!*

او در سال 1877 بر خاک پرتغال ديده به هستی گشود و در ميان آواز نی شبانان و لالايی زنان انگورچين گم شد. بزرگ شد.

در سال 1896 برای خواندن قانون به دانش‌گاه کويمبرا رفت، اما به جنبش دانش‌جويی بی‌توجه بود و در همان سال نخستين کتاب‌اش را نوشت.

کويمبرا مرکز جنبش در شمال پرتغال بود و بسياری از شاعران و نويسنده‌گان اين سرزمين از اين دانش‌گاه آموختند و از شمال که از دست‌رس عربان و اروپاييان و ديکتاتورها دور مانده بود، برخاستند.

پاسکواس در نخستين کتاب خويش عشق ژرف خويش به اساطير گم‌شده، طبيعتی شگرف، مسائل مبهم و اثيری جهان را نشان می‌دهد، دنيايی که به گونه‌يی در برخی از کارهای هدايت و کافکا نيز ديده می‌شود.

وی به کار در دادگستری پرداخت، اما روح آشفته و بی‌قرارش او را به کناره‌گيری از کار و پرداختن به درون خويش واداشت. پس ديوانه‌وار به شعر پرداخت. آن‌گاه ره‌بری و سازمان‌دهی حرکت و جنبشی را در پرتغال بر عهده گرفت که در تاريخ ادبيات اين سرزمين بسی ارزش‌مند و تکان‌دهنده بوده است.

وی ره‌بر جنبش «سايوديسيسمو» شد. حرکتی که بر آن بود تا اين مکتب و حرکتِ «سايوديد» را به عنوان ارزش روح ملی مردمان بر کرسی بنشاند. سايوديد را گرچه بسيار مشکل می‌توان ترجمه کرد، اما نزديک به اين معناست: اشتياق، بازگشت به گذشته‌ها، رسيدن به آرزوها! و اين همه، يعنی رسيدن به چيزهايی که نيست و بايد باشد!

وی در سال 1913 بيانيه‌ی اين جنبش را صادر کرد. او نوشت: «اين مکتب گونه‌يی آميزش خدا با شيطان، خاطره و فراموشی، زنده‌گی و مرگ است!» در کنفرانس‌های ديگرش، آن را «آميزه‌يی از فراموشی و يادآوری، روح و طبيعت» خواند.

از سال 1910 تا 1916 وی سردبير مجله‌يی بود که نقش بسيار مهمی در دگرگونی و نوگرايی در ادبيات پرتغال داشت. در اين مجله، سايوديد روح ملت پرتغال خوانده می‌شود.

او اين بازگشت به گذشته و يافتن ريشه‌های فرهنگی را يک رنسانس فرهنگی برای پرتغال می‌دانست. در همين رابطه کوشيد تا کليسايی برای مردم پرتفال بنا نهد که آميزه‌يی از مسيحيت و پاگانيسم باشد.

پاسکواس سالی پيش از مرگ خويش نوشت: «يک انسان تنها به جامعه‌ی خويش تعلق ندارد، او نخست و پيش از هر چيز به گيتی تعلق دارد. جامعه سخن آخر و هدف نيست، تنها امکاناتی را فراهم می‌آورد تا انسان مأموريت‌اش را بر زمين انجام دهد: دانايی جهان!»

در اشعارش از انسان و خويش چنين ياد می‌کند: «من در آينده هستم. اسطوره‌ی زنده من‌ام! هذيان خدا من‌ام!»

اين دو از اشعار اوست:

 

1

هنگامی که نخستين اشک‌ها

در چشمان من نوری آسمانی را می‌مانند

روستای زادبوم من بيدار می‌شود،

با چراغ‌هايی اندوه‌زده از آرزو!

آهای چيزهای پست و بی‌ارج!

چه می‌تابم من

غم‌گين در تاريکی‌های شما!

من آينده هستم!

در من، زمان‌های گذشته

سال‌های نو هستند!

من صخره‌ی کوه‌ام! بلندای مه من‌ام!

يک خيال بامدادی‌ام

خيالی زمينی از روحی آسمانی!

من از خويش می‌گريزم

خيالی ياوه‌ام!

اسطوره‌يی زنده‌ام!

هذيان خدا! هيچ‌ام!

 

2

از اندوه‌ام،

به به‌ترين گونه که توانستم،

تنديسی برساختم:

صخره‌يی سياه و مرمرين که بر من افتاده بود

و مرا شست‌وشو می‌داد در عرقی سرد!

من زيبايی را در اين سنگ سخت ريختم

تلخ‌آب اشکان من

سختی جان سنگ را نرم کرد

و آن‌گاه كه ديدم

اندوه من طلوع کرد

در تن‌ديسی زيبا

به هنگام بر آمدن خورشيد

آن را لمس کردم:

يخ بود و بی‌جنبش!

من در درون گريستم!

به هق‌هق گريستم!

به زار زار ...

در اين کتاب، من رنگ‌پريده و اندوه‌گين‌ام!

اندوهی که می‌زيد در خود ويران من

و می‌نشيند مانند خاکستری مرده

بر آوازم!

* در صفحه‌يی كه نشانی‌اش داده شده، فهرست كتاب‌شناسی آثار پاسكواس و آن‌چه را در باره‌ی اوست، خواهيد يافت.

Ç

 

آثار شماره‌ی «110»

فرهنگ و ادب پارسی:

چهار تن نخست

سفرنامه:

ديداری با بهارنارنج

داستان كوتاه:

هيچ

تا دل‌تان بخواهد شعر:

رنگ كلمه: نه اثر از دو شاعر

از زنده‌گی، از هنر:

چشم‌اندازهای روزمره: روز نو در ام‌سال: هنگامی كه عشق دامن می‌گسترد ...