|
|
|
|
|||||||||||||||||
|
چشماندازهای روزمره: روز نو در امسال: هنگامی كه عشق دامن میگسترد ... خرده يادداشتها و تصاويری از دل روزمرهگیها شهاب مباشری
اشاره: اين نوشتهها كاری به روز و شب ندارند، تنها متوجه روزمرهگیهايم هستند؛ شايد هم روزمرهگیهای هر كدام از شما! از همين رو، وقتی هم میگويم روز اول يا دوم يا چندم، باز غرضام به روز مقابل شب نيست، فقط نگاهام به شمارهی گامهاست؛ تو بگو گام اول، دوم يا چندم. در ضمن، هيچ حكمتی هم در كار نيست، بیخود و بیجهت نكوش چيزی در لايههای زيرين بيابی! اصلا لايه مايه چه معنی دارد؟ عينيت روزمرهگی!
روز نو در امسال: هنگامی كه عشق دامن میگسترد ...
آخرين روزهای اول ماه بهار كه باشد و در شهر ديگری كه به سفر شده باشی، به خاطر مستقر نبودنات و در راه ماندن، معلوم است كه بيش از هميشه چشمانتظار گرمای پيش رو میشوی، حتا اگر ابرهای بهاری خوب ببارند رگبار و تگرگ! به انتظار «صدق» و «صلح» بودم همينطور مدت زمانی در راه كه خبری نبود. پس ناگزير سر به اطراف چرخاندم و يك باره و بی هيچ قصدی سر از مقابل چهار فصلی كه نقاش كشيده بود در آوردم. با همهی آن اوصاف، بیقراری و چشمانتظاری گرما، آن هم ظل ظهر، نمیدانم خوش بود كه همهی فصولاش سرد بودند يا نه! آری، همهی فصلهاش را رنگ آبی و طيفی از آن سرد كرده بود.
در گردشی، آدمهاش را هم میديدی كه باز هم تن به سرمای فضا داده بودند، اما حالتی كه داشتند و تكانی كه در خطوط بدنشان نهفته بود، دریچهيی بود عينی به زندهگی. موقع بيرون شدن و خبر رسيدن از اين كه به جماعت «صادق» و «صالح» خواهی رسيد، چشمات چه خوب به جمال زوجيت آدمها روشن میشود، وقتی كه نقاش متناقضنما كه میخواهد «خاموشی كلام» را تصوير كند، دست به قلم میبرد: «هنگامی كه عشق دامن میگسترد ...»
يك هفته پيشتر: اواخر فروردين، يكشنبه، آخر سفری كوتاه و ضربتی، خانهی هنرمندان تهران، به انتظار دو برادر، نمايشگاه نقاشیهای «هومن نصيری» به همراه يك تن ديگر (رضا هزاره) و ... و اينك، احترام به نقشهای «هومن».
|
|