|
|
|
|
|||||||||||||||
|
هيچ سعيد بردستانی
حکایت نيمروزی ازل و انگبين
اصلا شده خودت را در جام آينه تماشا نشسته باشی و نشناخته باشی؟ حال فرض کن ديده باشی کسی را بيرون از آينه، بيرون از آن حجم خودبين، هر جای ديگری، و ناگاه پی برده باشی که خودت هستی. حال اگر پلک بر هم گذاری و گوش بسپاری به من لختی، حالی را که بر من پيشآمد کرده با تو بازگو میکنم؛ حالِ آن حکايت سنگين بار را. بازار اَرگ بود انگار. ارگ کرمان. بلند و سربلند. از آن حجم هجوم و حمله. با آن بوی باستانی سرشارش. آن ازدحام الستاش. آن آمدها و شدها، که مردمانی با پاهای جَلد، فاصلهی کوتاه دیروز تا الآن را درمینوردند. مردمانی با حوصلهی تنگ، چينهی فراخ، روی گشاده، خون گرم، با لهجهيی خمار در خلسهيی به غايت ابدی. اما او، نه از آنان بود؛ نه از آن مردم. روستايی بود، کولی بود، کوچنده بود، هر چه بود، اصالتی آريايی از چشم چشم تناش فرياد میکشيد. کجايی؟ کدام ما اطمينان دارد که اهل کجاست؟ او اما، زن بود. زيبا بود. جوان و جامهاش نو. با بساطی مختصر. زير تاقی ضربی. در هوايی مثل جمعه. تُنگ گردن افراخته و قامت افراشته. هرچند نشسته. و خالاش گريبانگير همچون بادهی شبگير. اما آنچه بود و در ميان نبود اين همه اهورای ظاهر بود. او را جايی ديده بودم. زمانی اگرچه دورِ دور. نمیدانستم کِی يا کجا. نمیدانستم. نمی دانستم. او را نمیشناختم. اما میشناختم. او من بود. نگريستن در آينه بود پس از سی سال. چشمها شعلهور، لبها شعلهور، دامناش شعلهور، اما سرد سراپا وجودش سرد. مرا میگداخت و گرم میکرد. دامن کشيدهاش سپيد، کشيده بر پاها، رنگ آن آتش را، آتش نيمروزی را، عريانتر، و عريانی، آتش را سوزندهتر میکرد، سوزندهتر. هيچ شگفتِ شگفتی نداشت. نه زن بود نه قديسه. نه عشق بود نه شهوت هم. آدمی بود مثل آدمها. از او گذشته بودم قدمی، و بازگشته بودم. نقطهی کوری را روشن کرده بود در من به ناگهان و آتشام زده بود. دل سست نبودم؛ اين حرف و حديثها نبود. بگذار تا ادعای بزرگی باشد، بگذار تا بگويند، اما آدم را به ياد روزی مثل روز خلقت میانداخت. هيچ کس ما را به ياد روز خلقت نمیاندازد. هيچ کس هم ما را به ياد «و از روح خود در وی دميد». او اما اين کار را چه آسان کرد. رفتم و برگشتم. باز آنجا بود. رفتم و برگشتم. بیگمان روح من بود که بیتمنا نشسته بود آنجا. وقت آن بود که اَزواج مخلوقه را ببينم. حتا اگر زير تاقی ضربی باشد در بازار ارگ. حتا اگر فروشندهيی باشد با بساطی مختصر، در بوی متلاطم عطر و عنبر و ادويه و عرق. حتا زير تنورهی سپيدی که از نورگير سقف تراويده. و آن ذرات سبک چه رؤياگون در آن به پروازند؛ به شنا کردن. از سقف سرازيرند؟ يا سوی سقف رواناند؟ و در تلاشی مدام به رؤيای گذر از چينه تنگ نورگيرند. چهقدر پابهپا کردم؟ چند کاسب با نگاه شکاک تف و لعنتام کردند؟ چند عابر تنهام زدند؟ چند گاری پشم و پسته گذشت؟ چند گونی زيره؟ چه قدر قاووت؟ چند فرش شکسته بر دوش دلال؟ حجرهها يکی يکی بربسته شدند و بساطها يکی يکی برچيده، در فورانی از بانگ اذان. بايد او نيز برمیبست. و بربست، تا به من ثابت شود بار ديگر خيال نيست. نگاهی کرد شايد به من. و لبخندی زد. ديگر جای هيچ شکی نبود. باری نه دامناش رها کنم. شايد حکمتی بوده. پیاش بروم، هرجا که برود. با او بگويم حرفی، هر جا که گستاختر باشم. هر جا که گذر تنگتر باشد. هرجا که خلوتتر. با او بگويم: نگاهات را اجابت کردهام. میبينی؟ مبادا گم کنيم، حالا که ديگری را يافتهايم. بازار خلوت شده است. لبخند میزند هنوز. زلف را دوتا میکند. بساط را به دست میگيرد، يا شايد به دوش. دست چپ را ستون بدن میکند يا شايد راست را. اول کدام پا را استوار میکند؟ کدام پا اول راه میافتد؟ کداماش اول خم می شود، کدام؟ پای راست بود که اول لنگيد يا پای چپ؟ کدام پا بود که به دنبال خود کشيد اول؟ اين لنگيدن از ساق بود يا زانو؟ اول پيشانی بود که چين خورد يا دامن؟... من بودم، من بودم که لرزيدم و سست شدم و نوميد يا او؟ او بود که میرفت، میرفت و دور میشد دور يا ...
|
|