|
|
|
|
|||||||||||||||
|
ديداری با بهار نارنج سفری به پرتغال، بخش پنجم محمود كوير
يوجينو د آندراده ميان اسپانيا و پرتغال تنها درخت است، زيتون و انار. لورکا در باغستانهای پرتغال نيز میگردد و ترانههای ماريزا بر لبان مردم اسپانيا نيز جاری است. در روستايی بسيار قديمی و کوچک نزديک مرز اسپانيا به نام پوا د آتاليا، شاعری چشم بر باغهای زيتون و انار گشود که بعدها از نامدارترين شاعران پرتغال شد.
يوجينو در 19 ژانويهی 1923 به دنيا آمد. در شانزده سالهگی نخستين شعرش را سرود و در 19 سالهگی نخستين کتاب شعر خود را به مردم پرتغال و جهان پيشکش کرد. امروزه وی بيست و نه کتاب شعر و دهها کتاب ديگر و داستان کودک چاپ و نشر کرده است. اين کارها به بيش از بيست زبان ترجمه شدهاند. ترجمهی کارهای درخشان شاعرانی چون لورکا، سوفو، يانيس ريتسوس نيز در کارنامهی اوست. در سال 1996 جايزهی شعر اروپا را به دنبال جوايز ديگر از آن خود کرد. شاعر و منتقد ادبی اسپانيايی، آنجل کرسپو در بارهاش مینويسد: «صدای او به دنيا آمده تا جهان ما را غسل تعميد دهد!» وی با لورکا همراه بود و شعرهايش را در جوانی ترجمه کرد. به باشو، شاعر نامدار هايکوسرای ژاپني، بسيار دلبسته بود و شاعران سمبوليست فرانسه، چون رمبو، را دوست داشت. شعرهايش همواره سادهگی و زلالی را يه نمايش میگذارند. کلمات در شعرش عريان و خيالبرانگيزند. او شيفتهی دنيای واقعیست. او اعلام میکند که: عشق را میجويم در کلماتی نرم چونان شن سخت، چونان نان گندم سياه کلماتی که بوشان از شبدر و غبار شن و ليمو شيرهی درختان و خورشيد باشد. عناصر چهارگانهی طبيعت، آب و باد و خاک و آتش، هيچگاه از شعرش دور نيستند. او انسان را به ما میشناساند که با تمام جان و تناش در قلمرو تاريکیها خوابيده است. در سال 1994 که موهای شاعر سراسر سپيد شده بود و برف کوهستانهای شمال پرتغال را به ياد میآورد، مردم شهر پورتو در نزديکی زادگاهاش به او پيشنهادی دادند: خانهيی باشکوه از سنگهای سپيد با چشماندازی به دريا، همراه با يك قايق ماهیگيری، چونان رنگينکمانی بر اقيانوس. نيايشگاهی برای شاعر مردم! بنيادی برای پخش و نشر آثارش برپا داشتند. همهی کارهايش را اين بنياد نشر میدهد. در زيرزمين اين بنياد، سالن شعرخوانی و کارگاه شعر است. در طبقهی همکف آن دفتر باشکوه کار شاعر است. شاعر نيز در طبقهی بالا زندهگی میکند. به ديداری با شاعر دلخوش داشتم که در سيزدهم ژوئن 2005 ما را ترک گفت. گويی از کوچهباغهای روستای پوا د آتاليا کبوتری پر کشيد و رفت، و ما را تنها گذاشت در برابر ردی که از پروازش بر بام سپيد آن خانه مانده است:*
رقص چنيناند آنان: نرم و پيچان زيبا و باوقار وحشی مانند گربهها بر شيروانی سوزان آنان جواناند و میرقصند، آنچنان زيبا که: شنها گندمها و اسبان وحشی.
ميوه زردآلو، گلابی، پرتغال توت فرنگی، گيلاس، انجير سيب، خربزه، شهد گياهان آه! موسيقی احساس من لذت ناب زبانام اين بگذار سخن بگويم از ميوهها که افسون میکنند با طعمشان و با رنگشان با بوی خوش هجايشان! آه! نارنگی! نارنگی!
آواز حيرانی
چشمها نيز نمیدانند چه بگويند
هر بامداد به دنبال واژهيی بودهام کوتاه
چون مدارا و مهر
نام من از آن گلیست
|
|