|
|
|
|
||||||||||||||
|
شطحيات دشت عباس سيدمحمدمهدی شهيدی
شبانه آمده بود و حالا در گرگ و ميش صبحِ دشت عباس، گرفتار تشنهگی و زخمی که هی قُلپقُلپ با هر نفس میجوشيد و سرريز میکرد توی شيارهای خونِ دلمه شده روی پوست شکم، همه تن چشم شده توی عدسی مقعر دوربين، و انگشت اشارهی دست راستاش مانده بلاتکليف روی انحنای صيقل ماشه و سردی بدنهی يک سيمينوفِ روسی که هشت ماه و دوازده روز وبال گردن مهدی بود. صد بار لغزيدن روی وسوسهی ماشه، بند نخست انگشت را پينه بسته بود تا صيقل خورده باشد انعکاسِ ماه ربيع الاول را، وقتی درازکش خوابيده بود روی رملها. حسن گاه گفته بود: "يک شب سرانجام، لو میروی از اين رقص قشنگِ ماه روی ماشه." شبهای دشت عباس، جز رمل و عقرب و «يه آسمون پر از گلابی»، چيزی برای عرضه ندارد. ماه در محاق است و ترس میوزد. مهدی لميده روی کوله به زخمبندی، سرنيزه به دندان میفشرد از دردِ قلمتراشِ قديمی که میچرخد توی گوشت، تا لمس مرمی. از حال رفته حالا دست دراز می کند به برداشتن تنگ آب از لب حوض خانهی پدری. پارچ آب میافتد گرمپ و میپشنگد روی رختخواب. در خواب پريده گوش تيز کرده به صدای عبوری روی رملها که میغلتند روی هم، زير پا، در اين حوالی نارهگذر. در فاصلهی دست و تفنگ میترکد دشت، آوار میشود حجم مذابی داغ توی سرش. برجهيده در لغزش انگشت و ماشه، و کتف راست، عقب مینشيند در لگد سيمينوف. جايی در دورتر، گل میکند شفق صبحگاهی روی پيشانی عبدالله که از خواب میپرد در شکستن تنگ شيشهيی روی موزائيکهای حيات خانهی پدری در شرجی بصره. خونريزی بند آمده در روشنای بيست و هفتم خرداد برق میزند عدسی دوربين حسن پانصد متر آنسوتر که سنگر بتونی زير دوازده متر رمل و شن با صدای چرخيدن دربازکن دور کمپوت گيلاس منتظر است.
|
|