سال پنجم

شانزده اردی‌بهشت 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ايليا ديانوش

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ilia_dianoush

[@] yahoo [.] com

 

كامبيز منوچهريان

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

kambiz_manuchehrian

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: هفت اثر از دو شاعر

شعرهايی از

ايليا ديانوش (شش شعر) / كامبيز منوچهريان

 

دست در دست

ايليا ديبانوش

 

دست در دست

تو آزادی با من

تو رهايی در من

 

تو آزادانه با من می‌پری

بی آن که من از تو قول گرفته باشم

با طيران بلندبالايت

راه بر بال‌های کوچک‌ام نبندی

 

تو رها در من قدم می‌زنی

بی آن که من از تو امان خواسته باشم

در گردش خرامان‌ات

کرامت انسانی‌ام را لگدمال نکنی

 

تو آسوده‌ای از من

تو داوری بر من

 

در و پنجره‌های قلب من از قفل بيزارند

دل‌خوش به انصاف نسيمی که چون آسوده می‌آيد و می‌رود

درهم‌شان نمی‌کوبد

 

و باش‌گاه زنده‌گی ما

ميزبان بازی شاد و بی باخت خوش‌بختی‌ست

مادام که چون تو داوری

دل‌بر و دل‌آور و دادگر دارد

 

دل‌بند عزيزترين‌ام!

 

تو آزادی با من

تو رهايی در من

تو آسوده‌ای از من

تو داوری بر من

 

معشوق دل‌آويزترين‌ام!

 

آدم و حواييم حالا

دست در دست

بی انتظار بازگشت به بهشت

 

مغازله

در انتظار شعر تو خيره به سنگ‌فرش

غافل از اين‌كه می‌خوانی و سنگ می‌شوم

 

آب‌روی آف‌تاب

به سنگی سرد

چشم بخشيدند.

در تو

خيره شد و

گداخت و

تابيدن گرفت.

 

ام‌روز اما

همه از ياد برده‌اند

كه خورشيد

يعنی عاشق.

 

شنود

داستان گوش تو و گويش من؛

عاشقانه‌ی آغاز با حس شنود و تارهای گفت

 

قصه حكايت شد و نكته روايت نشد:

«كوشش زن برای گوش دادن من.»

همين؟

پس من چه؟ عاشقانه‌ی من چه؟

كوشش من برای شنيدن گوش ‌دادن زن

 

شيدايی شنيدن‌ات

شاعر شدم كه بشنوی

و شنيدن تو را بشنوم

و نيوشيدن تنها تو

تنها تو را بشنوم

 

تداعی

بگو شبيه كه بودم

 

غريبه نگاه تو

خيره از تداعی شد

 

در ازدحام اين‌همه نمايه و نام

كه خاطرت را نشان كردند

بگو

شبيه‌ترم به كدام؟

 

از خاطرت گذشت

هر آن‌چه نابه‌خويش با خاطرم گفتم

 

غريبه در اين نگاهِ مدام

باز خيره‌گی می‌كنی

غريبه مادام كه به آينه ماتم می‌برد

برابر من

زنده‌گی می‌كنی

 

سنگ‌نبشت

رودخانه‌ی بی‌بسترم

كه به آخرين پناه می‌برم

 

انتهای تنهايی

بی‌نهايت بينايی‌ست

و سويدای دل‌ام گواه

كه در من اين هست

 

Ç

 

تصويری از جهنم

كامبيز منوچهريان

 

دور می‌شوم از جهنم

با دست‌های سوخته

از فروشنده‌گان آتش

حالا

قدر نور را می‌دانم

و لامپ‌های سديم

كه می‌درخشيدند

بر آسمان بهشت

و نور نارنجی‌شان

می‌تراويد

تا زير پوست من

 

لب‌های تو تنها راه رسيدن بود

وقتی كه

لامپ‌های نارنجی

نبودند

شايد

صدای تو بود

بين دو انگشت شكسته

و چشم‌هايت

كه

نور می‌خوردند در شب

حالا

تمام نارنجی‌های دنيا

پرتقال نيستند

و

دست‌های تو

كه پر از خط

می‌شود

زير اين نور نارنجی

و صدايت

كه نفوذ می‌كند

تا ته استخوان

 

...

آن‌جا بهشت نبود

اتاقكی بود مه‌گرفته

با تصوير فرشته‌گان

كه به‌تر از جهنم بود

و من

تصوير صبح را

بر زمينه‌ی نارنجی رؤياهايم

می‌كشيدم.

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «111»

فرهنگ و ادب پارسی:

تهمورس ديوبند

سفرنامه:

ديداری با بهارنارنج

نقد سينما:

بازآفرينی روح فيلم «در باره‌ی اشميت»

داستان كوتاه:

يك داستان از «هيچ»: دخيل بر دستان شروه

تا دل‌تان بخواهد شعر:

رنگ كلمه: هفت اثر از دو شاعر

از زنده‌گی، از ادبيات:

شطحيات دشت عباس