سال پنجم

شانزده اردی‌بهشت 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سعيد بردستانی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

ooraman5

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

يك داستان از «هيچ»: دخيل بر دستان شروه

سعيد بردستانی

اشاره:

اولين مجموعه از داستان‌های سعيد بردستانی، نويسنده‌ی جوان و بوشهری، به تازه‌گی توسط انتشار ققنوس به انتشار رسيده است به نام «هيچ». او در ارتباطی دوستانه، اثرش را در اختيار «فروغ» نهاد تا ضمن آن كه زمينه‌ی معرفی‌اش فراهم می‌آيد، هم‌راهان‌اش بخوانندش و نظری بدهند و نقدی بكنند.

در شماره‌ی قبل، به خاطر دريافت پرونده‌ی اشتباهی، داستانی از وی در «فروغ» منتشر شد كه در مجموعه‌ی يادشده به چاپ نرسبده است (داستان «حكايت نيم‌روزی عسل و انگبين»).

اينك و در ادامه، داستان ديگری از وی را مشاهده می‌كنيد كه در مجموعه‌ی «هيچ» قرار دارد.

هم «فروغ» هم نويسنده‌ی داستان خوش‌حال می‌شوند از اين كه نظر و نگاه‌تان را نسبت به آن بدانند و در بازتاب‌اش بكوشند. گفتنی‌ست كه «فروغ» هيچ اقدام ويراستارانه‌يی بر اثر روا نداشته و تنها دستور خط آن را با روال هميشه‌گی‌اش باز تنظيم كرده است. پس دستور زبان و آيين نگارش و علامت‌گذاری، مسؤوليت‌اش به كل با خود نويسنده است.

دخيل بر دستار شروه

 

اگر گربه‌ی سياهی که شايد گربه نباشد، چندک بزند توی سياهی و کسی کاری به کارش نداشته باشد که هيچ. اما اگر همان را دخترک شيطانی با سنگ بزند، آن وقت است که زليخا کور شود، و بايد کوچه‌يی که نصف‌اش را با چشم آمده، نصف ديگرش را بی‌چشم برود، تازه اگر سرراه به کُنده کُنار پر جنی نخورد، يا شکم آماسيده‌ی ديواری، يا دو سه رگ خشت‌مال تنوری يا ...

و اين می‌رود تا روزگاری که زليخا زمين‌گير شود و به کنج نمور خانه‌ی برادر خو کند و پسين‌ها تنگ غروب دست‌اش را به دست گرم و لطيف دختر برادر بدهد و هنوز عمه نشده بی‌بی شود، حتا اگر اين کار را بلد نباشد. و اين خيلی زود است برای زليخا، خيلی زود. اين را هيچ کس نمی داند، اگر هم بداند هيچ کاری از دست‌اش ساخته نيست.

و زليخا وقتی خنکای ماسه‌ها از ترک پاهايش تو بزند، و باد کوس از دره‌های ژرف پيشانی‌اش بگذرد، شروه‌های در شرجی خوانده‌ی مادر را به ياد می‌آورد، يا شوره‌های شتک‌زده بر شلوار مردان آبادی را، وقتی از آب بيرون می‌زدند و توی چشم‌های زليخا می‌ريختند تا مثل ماهی بيرون آب نميرند، تا روز بعد که دوباره او دست کند و آن ها را به دريا بسپارد و شروه‌های در شرجی خوانده را بدرقه‌ی راه‌شان کند.

و زليخا هر چه‌قدر خانه را زير و رو کند و در و ديوار را به هم بريزد، شتک شوره را بر شلوار پدر نمی‌بيند. هرگز نمی‌بيند. نه توی صندوق‌های پليتی اين طرف آب نه توی چمدان‌های رمزی آن طرف آب. هرگز نمی‌بيند. و هر وقت شلوار پدر را ببيند، خشک و تميز است و هيچ حرکتی ندارد، و هر چه پای پدر را بفشارد، هيچ چيز توی مشت‌اش نمی‌آيد. برای همين است تا جايی که زليخا به ياد دارد، پدر شب‌ها خواب کوسه می‌بيند و وقتی وحشت‌زده فرياد می‌کشد و بيدار می‌شود، توی چشم‌هايش هزاران جفت باله‌ی کوسه را می‌بيند که وقتی شنا می‌کنند، خون از چشم‌های پدر شتک می‌زند، و بوی گوشت تکه‌پاره‌ی يک جاشو هنوز از پايين‌تنه‌اش به مشام می‌رسد.

اگر گربه‌ی سياهی _ که شايد گربه نباشد _ چندک زده توی سياهی را، دختر شيطانی با سنگ نشانه بگيرد، آن وقت است که زليخا کور شود و مادر بايد تمام آبادی را زير پا بگذارد و ناز تمام سبزه ليمويی‌های کولی را بخرد تا فال‌اش را بارها و بارها بگيرند. «بخت‌ات بلند است زن، غصه نخور!» غصه نمی‌خورد، فقط شب‌ها توی خواب هم گريه می‌کند. بخت‌اش بلند است. اين را خوب می‌داند. برای همين زليخايش کور شده و بخت بلند مادرش را نمی‌بيند.

مادر بايد تمام آبادی را زير پا بگذارد و پای تمام جن‌گيرهای جن‌زده‌ی دهات را ببوسد تا چله‌اش را بنشينند، و آن‌ها وقتی دعايی می‌خوانند، نمی‌دانند و نمی‌دانی برای خودشان است يا برای زليخا. تنها جن‌گير جن‌نزده‌ی آبادی هم جوان است و تازه وارث پدر شده و وقتی زليخا را ببيند، نمی‌تواند غم مرگ پدر را پنهان کند و چله‌ی او را بنشيند، برای همين است که هنوز زيارت جن‌ها نصيب‌اش نشده.

سالی بعد دختر را پيش بيطار آبادی بالا می‌برند، هرچند مضحکه‌ی اهل آبادی شوند، اما از دست آدم ناچاری مثل مادر چه کاری ساخته است؟ بيطار اما حق دارد هيچ ربطی بين کوری يک دختر و ديدن يک گربه (هر گربه‌يی که باشد، با هر مرض لاعلاجی که باشد) نبيند و زن را بيش از پيش نااميد روانه‌ی تمسخر زن‌ها کند.

پای زن و دختر به شهر هم کشيده می‌شود. اگر او را بخواهند به جراح بسپارند بايد هست و نيست‌شان را بفروشند، که می‌فروشند و نيمه جهاز زليخا را آب کنند، که می‌کنند و باز هم اگر کم بياورند، که می‌آورند، کدخدای آبادی به دادشان برسد، مردان ته جيب شوره‌بسته را بتکانند، زن‌ها پول سياه مبادا را از زير پلاس بيرون بکشند، باز هم اگر مبلغی کم باشد، که کم است، بايد سيد آبادی روضه‌های وقت و بی‌وقت بخواند و تن عزادار و کبود آبادی را کبودتر کند. تمام اين‌ها يک طرف و اگر زليخا بعد از عمل هم نتواند ببيند، که نمی‌تواند، آه از نهاد آبادی بلند می‌شود.

زليخا چه‌قدر دوست دارد جيب‌های شوره‌بسته‌ی مردان را که حالا خالی‌شان بازی‌چه‌ی باد می‌شود و پلاس پر از هيچ زن‌ها را ببيند. اما افسوس اگر نتواند ببيند، که نمی‌تواند. هيچ کس هم نبايد ببيند بر درگاه نيم‌دری خانه‌ی او دو قطره خون تازه را که شب وقتی ضجه می‌کشد از بخيه‌های چشم‌اش می‌چکد.

اين می‌رود تا صبحی که او می‌فهمد بايد تا غروب هرچه می‌خواهد آزاد راه برود، بدود، بازی کند يا ... که فردا کله‌ی سحر قرار است او را سوار بر قاطر از کوره راهی کوهستانی بگذرانند و وقتی که ديگر بوی دريا را نمی‌شنود، او را فرود بياورند، دست و پا و تن‌اش را سخت ببندند بر ضريح زيارت‌گاهی، علم امام‌زاده‌يی، پنجره‌ی پيری، جايی ... که ديگر نمی‌تواند آزاد راه برود، بدود، بازی کند يا ...

و اگر قرار باشد امام‌زاده کوری را شفا دهد مگر چند روز خدا بايد بماند. زليخا می‌ماند، می‌ماند تا وقتی که اگر بيش‌تر بماند می‌پوسد. بی‌شک می‌پوسد. ناچار دست‌ها را از بندهايی که خيلی وقت است گشادش شده‌اند، بايد در آورد، و وَهچيره‌کشان سرازير آبادی شود.

زليخا نمی‌داند چند ماه است آن‌جا مانده، که وقتی برمی‌گردد ديگر پدرش نيست تا شب‌ها وحشت‌زده فرياد بکشد و از کابوس کوسه‌ها برخيزد.

و غروب جمعه‌يی که از ختم شروه‌های مادر پايش را از خاکستان بيرون می‌گذارد، ناگهان با اولين نگاه‌اش ديوار آماسيده‌ی روبه‌رو را می‌رُمباند، و هنوز چند قدم نرفته کِنگِه پير گز را می‌شکند.

هيچ کس نبايد بداند بعد از مرگ مادر چشم‌های زليخا چرا بايد شور شود. نبايد بداند چشم يک نفر کور چه‌طور شور می‌شود. همه می‌دانند وقتی چيزی به چشم کسی شيرين بيايد، چشم می‌خورد، اما هيچ کس نيست بداند زليخا که کور کور است چه‌طور چيزی به چشم‌اش شيرين می‌آيد. برای همين است که مردم آبادی از او ترس دارند و تا بتوانند خود را از چشم او دور می‌کنند، حتا حيوانات خود را. مردم حق دارند. نمی‌خواهند عاقبت فرزندشان مثل آن بچه‌يی شود که بعد از آن که يک روز غروب سر راه زليخا سبز شد، شب تب کرد و بعد از دو روز آن قدر قی کرد تا مرد. باز اين را هنوز به خاطر دارند که چه چيز می‌تواند درخت ابريشم خانه‌ی کدخدا را که چهل و پنج سال آزگار سبز بوده و حالا حالاها سبز بود، خشک کند جز چشم شور زليخا.

و مردم آن‌قدر بايد از او ترس داشته باشند که جرأت نکنند از او متنفر شوند و خودشان هم نمی‌دانند که کم‌کم به او و چشم او معتقد شده‌اند، شايد هم در دل او را پرستيده‌اند. برای همين است که قبله‌ی بعضی‌شان کمی کج شده است.

و زليخا محکوم است، هرچند اگر روح‌اش خبر نداشته باشد، و از هيچ چيز سر در نياورد. او نمی‌داند چرا ناگهان همه از او روی‌گردان شده‌اند، و هر وقت دل‌تنگی مست‌اش کند و از خانه بيرون بزند، چرا پچ‌پچ گنگی را از گوشه گوشه‌ی کوچه‌های فرتوت می‌شنود که از او می‌گريزد، و کلون درهايی را که پيش رويش انداخته می‌شوند، و او هرچه با فرياد آبادی را صدا بزند، تنها انعکاس صدای خودش را می‌شنود که خاک‌آلوده و مأيوس مثل خود او به سويش باز می‌گردد و گاهی حتا صدا هم باز نمی‌گردد.

 

حالا مدت‌هاست آبادی از شکاف درهای نيمه‌باز، پيردختری را می‌شناسد که پسين‌ها دست در دست دخترکی، کِشاله‌کش کوچه‌ها تا دريا جاری می‌شود و آن‌جا آفتاب‌کُش غروب شروه‌های در شرجی خوانده‌ی مادر را زير لب زمزمه می‌کند و به هيچ چيز نمی‌انديشد، حتا به امانی که برادر از او خواسته تا از شر چشم‌اش به دور باشد. و وقتی دخترک از او بپرسد چرا تمام مسيرشان تا دريا بر سردر خانه‌ها جمجمه‌ی گاو سبز شده، ساکت می‌شود و نمی‌گويد جمجمه‌ی گاو شگون دارد، چشم بد دور می‌کند، بلاگردان خانه است، و به جای آن شروه‌های شرجی خورده را در باد رها می‌کند.

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «111»

فرهنگ و ادب پارسی:

تهمورس ديوبند

سفرنامه:

ديداری با بهارنارنج

نقد سينما:

بازآفرينی روح فيلم «در باره‌ی اشميت»

داستان كوتاه:

يك داستان از «هيچ»: دخيل بر دستان شروه

تا دل‌تان بخواهد شعر:

رنگ كلمه: هفت اثر از دو شاعر

از زنده‌گی، از ادبيات:

شطحيات دشت عباس