|
|
|
|
||||||||||||||||
|
بخش آغازين سلسله مقالات تازهيی از محمود كوير با كنكاش در فرهنگ ايرانی باغ بهشت است، ترمه. باغ بهشت است، قالی. باغ بهشت است، خانههای کاشان و يزد و ميبد و ... خانههای مردم يزد و کرمان را ديدهايد؟ اتاقهايی با سقفهای بلند و آسمانی. تالارهايی با بادگيرهای زيبا و شکوهمند بر دورتادور خانه. بادگيرها! دستان تمنا به سوی نسيم ... ادامه
يادداشتی از سيدمحمدمهدی شهيدی با خاطرهی آزادسازی خرمشهر شب، شرجی و داغ، با صدای مدام مرمیهای سرخ از بغل گوش، تن داده بود به تقديری که تاريکیاش را در شعلههای جنونی بیتاب میبلعيد. در کشاکشِ شنیها و آجر و خاک و نخلهای لتخورده، غريوی در گرفته بود از خشمی مقدس، چنانکه شيران در آخرين لحظهی بودنشان در قلمرو خود، از جگر بر میکشند ... ادامه
مزامير جان؛ اگر به جای من بودی! تحليلی از كاوه احمدی علیآبادی بر «فيلمی كه ناماش در خاطرش نيست» در يك بيمارستان، تعدادی بيمار پس از مدتی درمان، به طرزی ناگهانی و ناشناخته میميرند. پزشك جوانی نسبت به اين موضوع كنجكاو میشود و با وجود مخالفت همكاراناش، علل آن را جستوجو میكند. يكی از آنها زير دست خود او مرده، بدون اين كه بتواند علتاش را دريابد ... ادامه
وعدهی ديدار، همواره در كتابها مروری بر «كتاب بیهوده» اثر كريستين بوبن، از نگاه شادی بيان - کتاب بیهوده، چهگونه کتابیست؟ - کتابیست که جز از کتابها سخن نمیگويد. مانند همين کتاب. - پس نگاشتن آن چه ثمر دارد؟ - کتابها جعبههای موسيقی لبالب از مرکباند. خواستم چند نت لطيف را، چند نغمهی لالايی را، درست پيش از آن که به خاموشی گرايند، گرد آورم. - آيا ادبيات چيزی برتر از لالايی نيست؟ - ادبيات اگر به شادمانی نغمههايی که کودک را به خواب میبرد، میرسيد، کاری بس بزرگ کرده بود ... ادامه
يك داستان علمی - تخيلی - سياسی از شايان الهامی در آغاز پیدیاف (PDF) بود. دولت دنبال راهی میگشت که فرمهای رسمی را راحتتر از آنچه که هست به دست مردم برساند. بعد پیدیاف پيدا شد. نه فونتی لازم بود نه تنظيم خاصی. آنگاه نخستين گامهای يک دولت الکترونيک برداشته شد. يک دهه بعد – که در دنيای آن روز برای خودش دورهی زمينشناسی محسوب میشد – دولت خدمات زيادی را با اينترنت انجام میداد. عمدتا ديگر نيازی به پر کردن فرمی هم نبود. تو بودی و دولتی که همه چيز را با شمارهيی از تو میدانست. تاريخ زندهگیات را و تمام خرجهايت را و تمام علاقهمندیهای جنسیات را که با search در اينترنت به آنها لو میدادی ... ادامه
داستان كوتاهی از عباس مؤذن هنوز خيلی جوان بود ولی مرد، به همين سادهگی! بارها به او گفته بودم، سوزن تهگرد برای دوختن سه يا چهار برگ بيشتر نيست، اما ترك عادت موجب مرض است. با اينكه استفاده از گيره خيلی راحتتر است، اما انگار از فشار دادن به سوزن تهگرد روی كاغذ بيشتر لذت میبرد! يك بار پنجاه برگ را فقط با پنج عدد سوزن به هم دوخت و به من داد تا بايگانی كنم. حتا يك بار به خاطر فشار بيش از حد به آنها برای سوراخ كردن برگههای يكی از پروندهها از سر انگشتاناش خون بيرون زد ... ادامه
اين حيات نابهكار و انجام هر كاری برای اولين بار مشكل است داستانكهايی از سيدمحمدمهدی شهيدی و هنگام هوای اين حياتِ نابهکار رها نکردَم بروم پی کار روزنامه. نشستم به نشاکاری چند نيلوفر نورستهی کبود. بعد باران آمد. شمعدانیها جابهجا شدند گردِ حيات ... ادامه و چهگونه میتوان باور کرد، موجودی را که زمانی، حتا از نگاه کردن به آن چندشام میشد، اين چنين راحت درون دستانام پذيرا شوم و از وول خوردن آن نه تنها انزجار نداشته باشم بلکه لذت هم ببرم؟ سکوت بیامانی همه جا را فرا گرفته بود ... ادامه
رنگ كلمه: هفت اثر از چهار شاعر شعرهايی از سيدمحمدمهدی شهيدی، علی صالحی بافقی، سيدمحمدعلی معزی و هنگام ادامه
نوشتهيی و طرحهايی از صالح تسبيحی در تابستان هشتاد و سه، این «بندهی حقير»، اين «صاحب قلم»، اين «نويسندهی اين سطور!»، ميان زايمانهای متعدد نوشتاری و تصويری و در اوج حسی که به آن میگويند اوج گرفتن و پيشرفت، ناگهان ريش پرپشت و موهای بسيار بلندم را تراشيده، در راستای اهداف عاليهی ايرانی، جهانی و چه بسا کيهانی، که طرح شده تا غرور و عزت نفس اندک جوانها را جمع و جور کند، همه مثل هم بشويم، و بعد از يک شکست عشقی بسيار رمانتيک و الکی و خنک، اخراج از دانشگاه و ناکامیهای متعدد ديگری که میشود با آنها آگهی ترحيم بنده را مزين کرد به جملهی فخيمهی «جوان ناکام»، زدم و رفتم سربازی ... ادامه
|
|