|
|
|
|
||||||||||||||
|
مزامير جان؛ اگر به جای من بودی! تحليل فيلمی كه ناماش در خاطرم نيست كاوه احمدی علیآبادی
در يك بيمارستان، تعدادی بيمار پس از مدتی درمان، به طرزی ناگهانی و ناشناخته میميرند. پزشك جوانی نسبت به اين موضوع كنجكاو میشود و با وجود مخالفت همكاراناش، علل آن را جستوجو میكند. يكی از آنها زير دست خود او مرده، بدون اين كه بتواند علتاش را دريابد. او آنقدر انسان وارستهيیست كه حتا از تنبيه خويش نيز ابايی ندارد و از رئيس بخش میخواهد تا شخص ديگری را مأمور رسيدهگی سازند تا اگر خودش اشتباهی را مرتكب شده است، مشخص شود و در صورت لزوم مجازات گردد. پدر او نيز پزشك بوده و به سبب قتل از روی ترحم، پروانهاش لغو شده است. بيماری كه زندهگی نباتی و جانكاهی را بر اثر يك بيماری بیعلاج میگذرانده، از او خواسته تا به شكنجهی زندهگی وی پايان بخشد و او نيز چنين كرده است. اما آن اقدامی قانونی نبوده، بلكه از روی دلسوزی بوده است. دكتر جوان پس از مدتی تلوتلو خوردن بين كسانی كه میدانند اصل ماجرا از چه قرار است، درمیيابد همهی كسانی كه به طرز مرموزی مردهاند، اشخاصی بیخانمان و بدون خانوادهيی هستند كه كسی پیگير مرگشان نمیشود. جملهگیشان پس از مصرف برخی از داروهايی كه در بيمارستان به آنها تجويز میشوند، عوارضی از بيماری مرموز را از خود نشان داده و سپس به شكلی ناگهانی حالشان خراب شده و فوت میشوند. نتيجهی تحقيقات به او نشان میدهد كه پزشك و پروفسور متخصص نخاع و اعصاب كه استادش نيز هست، در حال دستيابی به دارو و درمانیست تا بيماریهای نخاعی را درمان كند و در آن زمينه پيشرفتهايی داشته است، ولی هنوز به نتيجهی قطعی نرسيده و بيماران در حقيقت موشهای آزمايشگاهی او برای اين درمان حياتی هستند. استادش برای كسب نام و افتخار چنين عملی را انجام نمیدهد، بلكه برای درمان معلولان و بيماران نخاعی دست به اين ريسك زده است. بسياری از كسانی كه اميد به موفقيت تحقيقات و درمان وی بستهاند، خود يا اقوامشان از آن عارضه رنج میبرند و برخی از كاركنان بخش را تشكيل میدهند. از اين روی، موضوع مرگ بيمارانی كه آزمايشهای نخاعی به روی آنان انجام میشود، به جايی درز نمیدهند. پزشك جوان تصميم میگيرد تا قضيه را فاش سازد، اما او را نخست تهديد میكنند تا دريابد و چنان سرگردان به دنبال وجداناش پابرهنه ندود، اما او بیقرارتر از آن صحبتهاست. پس او را از بيمارستان اخراج میكنند و بورسيهی تحصيلیاش را نيز لغو میكنند و به او بهتان میبندند كه در منزلاش كوكائين يافت شده است، تا جايی كه میخواهند سنگينی مرگ بيماری را نيز كه مرده و او به دنبال علت مرگاش میگشت، به جاناش بيندازند! از اين روی، برای او راهی جز پیگيری چاله چولههای قضيه باقی نمیماند. هنگامی كه همكاران به سرپرستی رئيس دانشگاه میبينند كه او به اصل قضيه پی برده و با وجود تاوانهايی كه داده مصر در نبش قبر كارهای آنهاست، تصميم میگيرند تا موضوع را آن گونه كه آنها میبينند، برایاش نمايش داده و تشريح كنند. دكتر جوان در يك درگيری مصدوم میشود و وقتی كه چشم باز میكند، خود را روی تخت بيمارستان ولو میبيند كه توانايی حركت اعضای بدناش از او سلب شده است! پس از لحظاتی رئيس بيمارستان، بالای بالين وی آمده و برایاش شرح میدهد كه نخاعاش آسيب ديده و او تا پايان عمرش نمیتواند اعضای بدناش را تكان دهد و از گردن به پايين فلج شده است. پزشك جوان با شوكی مواجه میشود كه انگار بودن بدون زندهگی در يك سردخانهی دائمی را برایاش نسخه پيچيده باشند. شكنجهيی دهشتبارتر و روحنشينتر از آن هست كه دنيای دور و بر خود را ببينی، ولی برای انجام هر گونه عملی نسبت به آن فلج باشی؟ او میخواهد تا وی را تنها بگذارند. عاقبت حس وظيفهشناسی و وجدان بيدارش دست به دست هم دادند و او را برای هميشه زمينگير كردند. هرگز تصورش را نمیكرد كه اين قضيه تا اين حد او را منكوب و نابود كند. سپس پروفسوری میآيد و میگويد كه رئيس بيمارستان از شاگردان سابقاش بوده و او را مطلع ساخته است. پزشك جوان میگويد كه او طاقت پذيرش اين حادثه را ندارد، چه به جای آن كه برای ادامهی زندهگی اميدوار باشد، و از او خواهش میكند تا به زندهگیاش پايان دهد. پروفسور اذعان میكند، اين برای او، چيز تازهيی نيست و پيش از اين نيز بيماران مشابهی را ديده كه لرزهها و رعشههای اين خواهش را به او نشان دادهاند، اما به او میگويد: "اگر بگويم راهی هست تا بتوانی سلامت خويش را بيابی، حاضری به خاطر آن چه كار كنی؟" دكتر جوان پاسخ میدهد كه نخاع او قطع شده و میفهمد كه هيچ شانسی ندارد. استادش به او جواب میدهد: "اگر بگويم اميدی هست چهطور؟ و اگر بگويم درمانی برای آن يافت شده و دوباره میتوانی به زندهگی عادی برگردی، برای آن حاضری چه كار كنی؟" پزشك مفلوج پاسخ میدهد: "برای آن حاضرم هر كاری بكنم!" پروفسور میپرسد: "هر كاری؟" و او تأكيد میكند كه «هر كاری»! پروفسور میگويد كه مدتی به او فرصت میدهد تا خوب در موردش فكر كند. پزشك جوان كه به خواب رفته است، پس از مدتی بيدار میشود و در كمال ناباوری میبيند كه میتواند برخی از اعضای بدناش را به حركت درآورد و سپس يكی از همكاران او به كمكاش میآيد و به وی میگويد كه آنها به دروغ به او گفتهاند كه فلج شده و فقط با تزريق دارويی، بخشی از بدناش را بیحس كردهاند، تا با گذاشتن او در جایگاه كسانی كه قطع نخاع شدهاند، به آنچه كه بر سر آنان آمده، پی ببرد! دكتر جوان هنگام خروج از بيمارستان با پروفسور و يكی از همكاران زير دستاش كه او نيز قطع نخاع شده و فلج است، مواجه میشود. پروفسور به او میگويد كه سعی كند بفهمد كه چه میكند و خوب به خاطر آورد كه وقتی تصور میكرده قطع نخاع شده، به او گفته است كه برای برگشت سلامتاش حاضر است هر كاری بكند. او میگويد آنها خواستهاند تا تنها برای مدتی او در جایگاه كسانی قرار گيرد كه تنها اميد به دارو و درمانی دارند كه پروفسور درصدد دستيابی به آن است. پزشك جوان گذشته از تجربهی پيشين، در جلوی ديدهگاناش، همكار فلجی را میبيند كه بدون آنكه چيزی بگويد، نگاه ملتمسانه و پر از اشكاش مانع تصميمگيری اوست. دكتر جوان به پروفسور گوشزد میكند، او حق نداشته است بدون آن كه نظر بيمارانی را كه آزمايش رويشان انجام میگرفته است، بپرسد، با جان عدهيی برای نجات عدهيی ديگر بازی كند و برخی را قربانی برخی ديگر سازد. پروفسور میگويد كه مردم هر روزه بنا به دلايل مختلف و حتا واهی میميرند و آيا بارها نخوانده است كه كسی بدون دليل عدهيی را به رگبار گلوله بسته است، اما اينك موضوع نجات زندهگی هزاران معلول و بيمار در ميان است. او تأويل میكند كه قربانيان، قهرمانان اين آزمايش و پيشرفت علمی هستند. بینام و نشاناند، ولی بزرگترين قهرمانان چنين كشفی خواهند بود. اگر او میخواسته است، از راه قانونی اقدام كند، مدت زيادی وقت میبرده تا پس از آزمايش روی حيوانات، كشف و دارويش روی انسانها آزموده شود و تا آن موقع، هم عمرش به او فرصت نمیداده هم بيماران بسياری تا آن هنگام محروم از زندهگی عادی میشدند. پزشك بزرگ كسیست كه بداند در لحظات سخت چه تصميم خطيری بايد اتخاذ كند، چراكه انسانهای بزرگاند كه میتوانند در لحظاتی مخاطرهآميز، تصميمات بزرگ بگيرند! همان طور كه پدرش چنين كرد (و آن نيز اقدامی غيرقانونی بود). پزشك جوان پس از مدتی تأمل به او میگويد كه در هر صورت او بايد با خود قربانيان در مورد آزمايشاش مشورت میكرده و حق نداشته است خودسرانه در خصوص زندهگی و مرگ آنان تصميم بگيرد (در حالی كه پدرش بنا به درخواست بيمار از وی، به نفس زدنهای او پايان بخشيده است). چرا او همسر يا نوهاش را برای اين آزمايشات انتخاب نكردهاست؟ در طول اين گفتوگوها، مأموری كه پزشك جوان او را بیهوش كرده بود، آرام آرام به هوش میآيد و طی درگيری آنان با يكديگر، چند تير شليك میشود و تيری به پروفسور اصابت میكند. دكتر جوان در ابتدا متوجه اين اتفاق نيست و تنها پس از خواهشهای ملتمسانهی همكار فلجاش كه از وی میخواهد تا او را نجات دهند، متوجه میشود كه پروفسور در حال مرگ است، چراكه آرزوها و تنها كور سوی اميد به مداوايش است كه در حال مرگ است. اما اكنون تأويل ديگری نيز به حركت در میآيد كه اين بار به سبب قرار گرفتن پروفسور در جایگاه همان قربانيانی كه طی آزمايشهايش، زندهگی را از آنان گرفته بود، شكل میگيرد. او كه در حال فوت است، دست در دست پزشك جوان میگذارد و از او التماس میكند تا نجاتاش دهد! زيرا تنها حالاست كه میتواند دريابد، زندهگی برای يك قربانی چهقدر ارزش دارد و حال خود در جایگاه همان تأويلیست كه پزشك جوان و قربانيان از آن برخوردار بودند. پليسی كه به بيمارستان مراجعه كرده و كمی مشكوك شده، از تيراندازی كسانی كه در تعقيب پزشك جوان بودند، مطلع میشود و به بيمارستان باز میگردد و همه چيز روشن میشود. پس از فوت پروفسور، همسرش به دكتر جوان مراجعه كرده و پروندهی تحقيقات همسرش را به او میسپارد، تا ادامهی آزمايشات برای درمان بيماران نخاعی را، او دنبال كند. راهی كه پزشك جوان نيز برای ادامهی درمانهايی از اين دست توصيه میكرد، اما چنان پاسخی راه حل آن مسأله نيست، زيرا تأويل او در شرايطی صورت گرفته كه در جایگاه يك بيمار بیعلاج قرار نداشته است، و گرنه همان تأويلی را درست میدانست كه قبلا گفته بود: حاضر است هر كاری برای علاج خود انجام دهد. «هر كاری»! شما در بارهی اين گزينشها چه فكر میكنيد؟ پاسخ اين سؤال بستهگی به اين دارد كه در چه جایگاهی باشيد: بيمار يا سالم! هيچ راه حل و تأويل سومی كه آن دو را با هم آشتی دهد، يا فراسوی آن دو بپرد، وجود نخواهد داشت! هيچ راهحلی!
|
|