سال پنجم

شش خرداد 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

باغ در اسطوره

محمود كوير

 

در باغ رو که دست بهار از سر درخت
بر فرق‌ات از شکوفه بريزد نثارها

 

شب و شمع و شکر و بوی گل و باد بهار
می و معشوق و دف و رود و نی و بوس و کنار
سبزه و آب گل‌افشان و صبوحی در باغ
ناله بلبل و آواز بت سيم‌عذار                       (انوری)

 

باغ بهشت است، ترمه. باغ بهشت است، قالی. باغ بهشت است، خانه‌های کاشان و يزد و ميبد و ...

خانه‌های مردم يزد و کرمان را ديده‌ايد؟ اتاق‌هايی با سقف‌های بلند و آسمانی. تالارهايی با بادگيرهای زيبا و شکوه‌مند بر دورتادور خانه. بادگيرها! دستان تمنا به سوی نسيم!

و سپس باغ و باغ‌چه‌ها، پر از گل و انار و سيب و گلابی و پرنده، و در ميان خانه، حوض و چشمه. و رقص سيب و انار و هندوانه بر آب! نمودی از باغ بهشت! يا باغ بهشت نمادی از آن!

همه آراسته به دستان هنرمند زنان اين دو شهر! که آراستن خانه، هنر است و در يزد بيش‌تر اين کار با زنان است و تدبير هنرمندانه‌ی آنان!

فرش‌های دست‌بافت دختران رنج و کار را چه‌طور؟ هفت حاشيه چونان نماد هفت طبقه‌ی بهشت و سپس گل و گل و درخت و درخت و پرنده و پرنده و در ميان فرش همان حوض و آب ... و باز هم نمادی از بهشت و باغ بهشت!

گويی آرزوها و عشق‌ها و مهربانی‌های خويش را بافته‌اند! رنگ در رنگ. توفان رنگ‌های آرزو و خيال، آرزوها و رؤياها، عشق‌ها و مهربانی‌های دختران! دختران کبوتر و پسته. دختران حنا و بيدمشک! دختران ترمه و ابريشم! دختران باغ‌های انار و پشت بام‌های کاه‌گلی. شب‌ها ستاره‌باران و نسيم نجيب!

 

آرزوی زنده‌گی به‌تر و برپا داشتن شهر آرزوها، همواره با انسان بوده است. زنده‌گی به باور عرفان ايرانی «جست‌وجو»ست. بهرام كه هستی از عشق‌بازی او با رام می‌رويد، نماد سلوك و جست‌وجوست. حقيقتی كلی و تغييرناپذير وجود ندارد كه انسان بخواهد بدان برسد. هرچه هست همين راه است و راه. و راه نيز يكی نيست. هزار هزار راه و بی‌راهه و گم‌راهه است. و زنده‌گی جست‌وجويی‌ست شادمانه در هزار راهه‌ی زنده‌گی. راز آن نيز عشق است. عشق است كه هستی را می‌زايد. هستی گوهر زايا و رويای عشق است، در اين جست‌وجو. عارفان بزرگی كوشيدند تا  شهر شادمانی و طرب، شهر عرفان، را بر زمين و در ميان آدميان بنا نهند. اين تلاش و رؤيا و آرزو به سه شكل، جامه بر تن كرده است:

در دنيای دور گذشته‌ها و عالم رؤيا و تخيل به شكل بهشتی كه زاد و رود نخستين آدميان بوده و از آن ديار زيبا به  زمين تبعيد شده‌اند. اين شكل در عرفان كهن ايرانی جايی نداشته است و آن‌چه شكوه و شكايت از جدايی از اصل و آرزوی روزگار وصل در ادبيات می‌بينيم، بيش‌تر آرزوی روزگار به‌تر و دريافت ريشه‌ها و فرهنگ گذشته خويش است. در اين انديشه، انسان بر همين زمين روييده و باليده و بايد كه بهشت خويش را نيز در همين جا بنا نهد.

شكل دوم آن در دنيايی دور آينده به صورت مدينه‌ی فاضله و اتوپيا و آرمان‌شهر است و حكومت خردمندان و شايسته‌گان.

شكل سوم تلاش در بنای بهشت بر زمين و يا برپا داشتن باغستان است كه از همان ريشه‌ی بغ به معنی خدا آمده است. باغ‌های معلق بابل و باغستان (بيستون) و تاق بستان (بغستان) و بغداد (باغ‌داد) و باك تريايا بلخ (باغ بزرگ يا باك بزرگ) از نمونه‌های آن است. شكل‌های نمادين آن هنوز در ساختمان خانه‌های قديمی، به ويژه در كاشان و يزد و در نقش قالی‌های ايرانی ديده می شود.

 

به‌ترين نمونه‌ی اين بهشت زمينی كه ريشه در عرفان ايرانی دارد، تخت جمشيد است. تخت جمشيد نماد باغ بهشت است. به جا درختان بهشتی، ستون‌های سنگی از دل گل‌های نيلوفر كه زهدان آفرينش است، روييده‌اند و حيوانات بهشتی چون گاو و اسب و شير، بر اين درختان سنگی آفريده شده و آن را آرايش می‌دهند. جمشيد، آفريننده‌ی نوروز و آتش است و نام اين كاخ‌ها كه برای برگزاری نوروز و گرامی‌داشت آتش و نور و تبرك بخشيدن به گياهان و حيوانات ملل مختلف جهان برپا شده بود، نيز تخت جمشيد است. اين بنا نه برای پای‌تختی نه برای مقاصد نظامی بنا شده بود، بلكه باغی بود برای پذيرايی و تبرك. ابن بلخی در فارسنامه در باره‌ی تخت جمشيد می‌نويسد: "هر كجا صورت جمشيد به كنده گرد كنده‌اند، مردی بوده است قوی. كشيده ريش و نيكو روی و جعد موی و در بعضی جاها صورت او گرد است و چنان است كه روی در آفتاب دارد." آرتور پوپ، در كتاب هنر ايران، آن را شهری مذهبی می‌خواند و مسعودی در مروج الذهب آن را معبدی بزرگ با تصاوير پيام‌بران می‌شناسد. مهرداد بهار آن را باغی با درختان سنگی می‌نامد.

در فرگرد دوم ونديداد، بسيار از جم سخن رفته و ساختن بهشت جم يا ورجمكرد، چنين فرمان داده شده است: "در آن‌جا جوی آبی جاری نما. چراگاهان فراهم كن. خانه‌ها و سراها و سرداب‌ها و ايوان‌ها و رواق‌ها بنا نما. تخم‌های مردان و زنانی كه در روی زمين به‌ترين هستند در آن‌جا جمع كن. هم چنين تخم‌های جانورانی كه بزرگ‌تر و به‌تر و زيباترين هستند در آن‌جا گرد آور. از ميان گياهان آن‌چه بلندتر و خوش‌بوتر است و از ميان غذاها آن‌چه لذيدتر و خوش‌بوتر است تخم‌های آنان را در آن‌جا حفظ نما ..." و در اين سرا مرگ و آزار و دشمنی و بيماری و رنج راه ندارد.

 

از ديگر بناكننده‌گان بهشت عرفانی بر روی زمين، سياوش، نماد آزاده‌گی، پيمان‌داری و صلح‌جويی‌ست. او بهشتی شگفت به نام گنگ‌دژ بنا می‌نهد كه:

كزين بگذری، شهر بينی فراخ / همه گلشن و باغ و ايوان و كاخ

همه شهر گرمابه و رود و جوی / به هر برزنی، رامش و رنگ و بوی

همه كوه نخجير و آهو به دشت / بهشت اين چو بينی نخواهی گذشت

تذروان و طاوس و كبك دری / بيابی چو بر كوه‌ها بگذری

نه گرماش گرم و نه سرماش سرد / همه جای شادی و آرام و خورد

نبينی در آن شهر بيمار كس / يكی بوستان از بهشت است و بس

همه آب‌ها روشن و خوش‌گوار / هميشه بر و بوم او چون بهار

گنگ يا بهشت مقدس بر زمين، سپس از ايران به شرق و غرب جهان رفته است. در زبان چينی نيز گنگ مقدس است. رود مشهور و مقدس گنگ در هند قرار دارد. برج‌های هفت‌گانه بر گرد همدان نيز گونه‌يی بهشت بوده‌اند و شايد نام همدان از اين واژه‌ها تشكيل شده است: «گنگ» به علاوه‌ی «مت» به علاوه‌ی «انه». مت در اوستا به معنی جاودانه و گنج جاودان و يا گنگ جاودان و يا بهشت جاودان است. هم‌چنين نام قديمی چاچ يا تاشكند، گنگ بوده است:

درآمد به آن شهر مينو سرشت / كه تركان‌ش خوانند: گنگ بهشت

بهاری در او ديد چون نو بهار / پرستش‌گهی نام آن: قندهار

هم‌چنين گنگ بهشت نام قلعه‌يی بوده كه ضحاك در شهر بابل ساخته است. بيت المقدس نيز يكی از همين خانه‌ها يا باغ‌های مقدس بهشتی بوده است:

به خشكی رسيدند، سر كينه‌جوی / به بيت المقدس نهادند روی

چو بر پهلوانی زبان راندند / همی گنگ‌دژ هوخت‌ش خواندند

به تازی كنون خانه‌ی پاك خوان / برآورده ايوان ضحاك دان

کی‌خسرو نيز بر زمين بهشتی ديگر بنا می‌نهد:

بگسترد گرد جهان داد را / بکند از زمين بيخ بی‌داد را

به هر جای ويرانی آباد کرد / دل غم‌گنان از غم آزاد کرد

در نتيجه‌ی کارهای او:

زمين چون بهشتی شد آراسته / ز داد و ز بخشش پر از خواسته

جهان شد پر از خوبی و ايمنی / ز بد بسته شد دست اهريمنی

پس چون کارها به سامان می‌رسد، از قدرت و تاج و تخت چشم می‌پوشد. سرداران را پندهای ارج‌مندی می‌دهد. رباط‌های ويران را آباد می‌کند. به سرپرستی و حمايت از پيران و يتيمان و بيوه‌گان و بيماران فرمان می‌دهد. هر چه را که دارد به ديگران می‌بخشد.

که داند به گيتی که او را چه بود / چه گويم که گوش آن نيارد شنود

و ديگر باغ‌ها: اردشير بابکان شش باغ شهر بنا نهاد. اولين باغ شهر او، پس از شکست اردوان در فارس بود که به نام اردشيرخُره معروف شد. که در کتاب شهرستان‌های ايران نيز آمده است:

به گيتی مرا شارسان‌ست شش / هوا مشک‌بوی و به زير آب خوش

و پنج باغ شهر ديگر به نام‌های رام اردشير، اورمزد اردشير، باغ شهر خوزيان، برکه‌ی اردشير و باغی در ميسان و فرات.

در تاريخ طبری آمده است که اردشير هشت باغ شهر ايجاد کرده که نام و مکان هر يک را آورده است. در شاه‌نامه از باغ مهرک نيز سخن رفته که شاپور بدان‌جا رفته بود:

پديد آمد از دورجای فراخ / پر از باغ و ميدان و ايوان و کاخ

و باغی ديگر که شاپور پس از فرار از روم و رسيدن به ايران بدان‌جا گام نهاده بود:

دهی خرم آمد ز پيش‌اش به راه / پر از باغ و ايوان و از جشن‌گاه

از باغ برزين دهقان که بهرام گور بدان‌جا رفته و به شادی و نشاط پرداخته بود:

يکی باغ پيش اندر آمد فراخ / برآورده از گوشه باغ کاخ

چو بهرام گور اندر آمد به باغ / يکی جای ديد از پس‌اش تند راغ

آمده است که انوشيروان پادشاه ساسانی علاقه‌ی بسياری به ساختن کاخ و باغ داشته است:

اگر بهرمن زين جهان فراخ / نبودی جز از باغ و ميدان و ايوان و کاخ

او با ديدن شهر انتاکيه، دستور می‌دهد شهری هم‌چون آن بسازند:

به کردار انتاکيه چون چراغ / پر از گلشن و کاخ و ايوان و باغ

که زيب خسرو نام گرفت.
از باغ ديگر خسرو که در داستان مزدک آمده است:

به درگاه کسرا يکی باغ بود / که ديوار او برتر از راغ بود

و از باغ‌های خسرو پرويز ياد می‌شود که در آن‌ها شادی و سرور و جشن‌های مهر و سده و نوروز برپا می‌شده است. و از باغ شهر ری که روزی خسرو پرويز با سپاهيان‌اش بدان‌جا رفته و بزمی آرايش داده و به شادی و سرور پرداختند.

از باغ شيرين که پس از مرگ خسرو:

بيامد بدان باغ و بگشاد روی / نشست از بر خاک بی رنگ و بوی

در شاه‌نامه از زبان ديو بربت‌واز، مازندران به عنوان باغی بزرگ و سرسبز و زيبا توصيف می‌شود:

که در بوستان‌ش سراسر گل است / به کوه اندرون لاله و سنبل است

نوازنده بلبل به باغ اندرون / گرازنده آهو به راغ اندرون

و از باغ کيکاوس که به مناسبت بازگشت سياوش در آن باغ جشنی بزرگ برپا می‌شود:

به باغ و به کاخ و به ايوان اوی / جهانی به شادی نهادند روی

از اين همه بر می‌آيد كه مركز اين جهان عرفانی و باغ‌های بهشت، همان بلخ و نوبهار بلخ بوده است و فردوسی نيز از پرستش‌گاه‌های بزرگ بلخ چون نوش‌آذر ياد می‌كند. در بندهشن نيز مكان گنگ‌دژ را خراسان دانسته، چند فرسنگ دورتر از دريای فراخكرت. در تاريخ بخارا، حصار ارگ بخارا يا قهندژ بخارا را گهنگ دژ و گنگ خوانده و به صورت كنگ نيز در كنگان و كنگاور باقی مانده و به شكل كند نيز در تاشكند، كندوان، كندو و سمركند. و نيز به شكل‌های كمب، كمبه، گنبه، گنبد، گنبه، گمبه و به معنی نيايش‌گاه و خانه، حتا در زبان‌های اروپايی راه يافته است.

اين بهشت زيبای گم‌شده از جان و جهان آدمی بوده است، كه عارفان و شاعران را به سوی خويش می‌كشيده و ادبيات و فرهنگ ما بر آن باليده و از آن سيراب شده است. بهشت گم‌شده‌ی درون آدمی:

خود ز فلك برتريم، وز ملك افزون‌تريم / زين دو چرا نگذريم؟ منزل ما كبرياست

و

مژده‌ی وصل تو كو، كز سر و جان برخيزم / طاير قدس‌ام و از هر دو جهان برخيزم

آری! طاير قدس است آدمی! سيمرغ بلند پرواز قاف جان است آدمی! و چنين است كه نی نامه‌ی مولانا، با فريادی از اين جدايی، جدايی انسان از نيمه‌ی تاب‌ناك و رخشان خويش، از ريشه و باغستان سبز خويش، آغاز می‌شود. اين مولاناست كه نی است. اين نی است كه مولاناست. اين انسان است كه از نيستان درون خويش بركنده شده است:

بشنو اين نی چون حكايت می‌كند / از جدايی‌ها شكايت می‌كند

كز نيستان تا مرا ببريده‌اند / در نفيرم مرد و زن ناليده‌اند

و اين اشتياق به كشف گوهر تاب‌ناك درون در همه‌ی ذرات هستی نهاده است. دين و آيين آن مردمان در آن روزگار دور چنين بوده است. دين برای آنان چيزی جز كشف گوهر درونی خويش نبوده است. انسان و هستی هر سحرگاه با بوسه‌ی خدا زاده می‌شود و خود خداست و با خدا يكی‌ست و آن همه فرياد انا الحق چيزی نبود جز اين. آن همه خروش مولانا و عطار و حافظ، برای شادمانی و سرور و دست‌افشانی و پای‌كوبی را، آن همه فرياد عاشقانه‌ی آنان برای رهايی از تعصب و عقل خشك و زهد ريايی را، چرا از ياد برده‌ايم؟

بيا تا گل برافشانيم و می در ساغر اندازيم / فلك را سقف بشكافيم و طرحی نو دراندازيم

Ç