سال پنجم

شش خرداد 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيد محمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish884

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

فقط برای خرم‌شهر

سيدمحمدمهدی شهيدی

 

شب، شرجی و داغ، با صدای مدام مرمی‌های سرخ از بغل گوش، تن داده بود به تقديری که تاريکی‌اش را در شعله‌های جنونی بی‌تاب می‌بلعيد.

در کشاکشِ شنی‌ها و آجر و خاک و نخل‌های لت‌خورده، غريوی در گرفته بود از خشمی مقدس، چنان‌که شيران در آخرين لحظه‌ی بودن‌شان در قلم‌رو خود، از جگر بر می‌کشند.

اين همه اما در عينيتی از شقاوت جنگی، که انگار در گرفته بود تنها برای آن‌که از خرم‌شهر راهی به کربلا بگشايد، صريح و مسلم پيش چشم از ريخت می‌افتاد، اندام‌ها در انفجار گلوله‌ها، خمپاره‌يی که بی‌صدا می‌نشست و ترک برمی‌داشت بتن، گوشت تن که می‌دريد در الياف و خون.

شهر، هجده ماه و دو روز چون استخوانی در گلو مانده طاقت آورده بود، تا «ايرانی» فرزندان‌اش را روانه کند حالا، تا «خونين‌شهر» دوباره «خرم‌شهر» شود: تکه‌يی از اين خاک که از او برآمده و به او باز می‌گرديم.

«حسن» پشت بی‌سيم رمز را تکرار می‌کند: «يا فاطمه الزهرا»، و قيقاژ می‌رود.

چپ و راست، از کمان رها شده‌گانی به سوی 542 روز اسارت، رسيده بودند. پا به پا سه روز بود در انتظار همين کلمه‌ی مقدس و پيغام، که رسيده بود.

«مسجد جامع» با گنبد مجروح‌اش، هم‌چنان چون نگينی چشم به راه بود تا پيکر فرزندان‌اش را در آغوش بگيرد و از صلای اذانی ايرانی تازه شود.

و حالا رسيده بودند. و خبر که رسيد، به تمام «ايران» رسيد: «خرم‌شهر آزاد شد!»

حالا نخل‌های بی‌سر، اين‌جا و آن‌جا در دل نخلستان‌های سرسبز کرانه‌ی اروند، تنديسی از ارواح آن جان‌های آزادی‌ست که «نام‌شان» چون يک «تاريخ» روی وجدان يک ملت سنگينی می‌کند، هنوز.

 

Ç