|
|
|
|
||||||||||||||
|
اين حيات نابهكار و انجام هر كاری برای اولين بار مشكل است داستانكهايی از سيدمحمدمهدی شهيدی و هنگام
سيدمحمدمهدی شهيدی
هوای اين حياتِ نابهکار رها نکردَم بروم پی کار روزنامه. نشستم به نشاکاری چند نيلوفر نورستهی کبود. بعد باران آمد. شمعدانیها جابهجا شدند گردِ حيات. حالا هم دارد باران میبارد. غوی غور دو قمری روی قرنيز روبهرو در نوسان چک چک چکانده من را در حفاظ. من مینويسد باران میآيد. باران میبارد و آن مرد لابهلای اريبوارههای رشته رشته نيست. من هستم. مثلِ همين گلدانهای شمعدانی که سبز میزنند. من است. آنجا نشسته در گوشهی حيات با لبتاپ. و سنگهای نشانه پای شمعدانی. حسی غريب و ناتمام در گرفتهاستاَم کشانده تا حزن بعدازظهرهای ماکاندو. حالا آنجايم. زير بلوط صد ساله. رميدوس خوشگله را باد میبرد لای چينِ ملحفهها. و پروانهی زرد میبارد. روی من که ريشه دوانيده پايم توی خاک. و کرمهای خاکی قشنگ راه باز میکنند توی ريشهام. اينجا چهقدر شبيه خودم هستم. چهقدر در نوسانام توی طوقهی زمان که چرخ میخورد لای گيرهی سيمی که کودک میدواندش توی کوچه خاکی. باران بند آمد. غور غوی دو قمری. چکه. نور زردِ يواشی میدود لای عصر. مینشينم سر سطر. طرفه چشماندازیست.
انجام هر كاری برای اولين بار مشكل است هنگام
هيچ وقت فکر نمیکردم روزی برسد که تن لخت او درون دستهايم باشد. برعکس آنچه فکر میکردم از تن نرم او احساس خوبی به من منتقل میشد. حتا هوای سرد زمستانی نيز مانع نمیشد تا گرمای وجودش را احساس نکنم. چهگونه میتوان باور کرد، موجودی را که زمانی، حتا از نگاه کردن به آن چندشام میشد، اين چنين راحت درون دستانام پذيرا شوم و از وول خوردن آن نه تنها انزجار نداشته باشم بلکه لذت هم ببرم؟ سکوت بیامانی همه جا را فرا گرفته بود. در حالی كه لمس تن گوشتی او بيش از پيش خوشآيندم شده بود، به حرکات لوند تن او زل زده بودم. در کنار رودخانه هيچ جنبندهی ديگری جز من و او يافت نمیشد. برای لحظهيی دلام به حالاش سوخت. موجودی ضعيف و نحيف که اينک اسير دستهای من بود، اما چارهيی نبود . بايد کار را تمام میکردم. ابتدا با بیرحمی تمام او را ميان دو دست خود کوفتم، سپس تن بیجان او را گرفتم و سرش را در نوک تيز قلاب ماهیگيری فرو کردم.
|
|