|
|
|
|
||||||||||||||
|
سنجاقك صالح تسبيحی
در تابستان هشتاد و سه، این «بندهی حقير»، اين «صاحب قلم»، اين «نويسندهی اين سطور!»، ميان زايمانهای متعدد نوشتاری و تصويری و در اوج حسی که به آن میگويند اوج گرفتن و پيشرفت، ناگهان ريش پرپشت و موهای بسيار بلندم را تراشيده، در راستای اهداف عاليهی ايرانی، جهانی و چه بسا کيهانی، که طرح شده تا غرور و عزت نفس اندک جوانها را جمع و جور کند، همه مثل هم بشويم، و بعد از يک شکست عشقی بسيار رمانتيک و الکی و خنک، اخراج از دانشگاه و ناکامیهای متعدد ديگری که میشود با آنها آگهی ترحيم بنده را مزين کرد به جملهی فخيمهی «جوان ناکام»، زدم و رفتم سربازی. البته که فضا تنگ و تنفس - که همان خواندن و نوشتن و نقاشی کشيدن باشد - سخت بود. و هر چيزی اعم از توفان شن يا طلوع آفتاب که آنجا به شکل ناجوری آبی و بدقواره بود، سرگرمی و دستمايهيی میشد برای آن که به آن زايشها و عوالم شخصیام چنگ بيندازم و احساس کنم که هی فلانی، هنوز زندهای! به خودم میگفتم به ابرها نگاه کن. يک عالم کاغذ آ- چار برده بودم و هر از گاه طرحکی میزدم. و نوشتهيی مینوشتم. جالب بودند. بعد که آنها را نگاه کردم، و نوشتهها را که خواندم تويشان يک آشفتهگی منظم کشف کردم که شايد اعتراض آدم غيبیام بوده باشد نسبت به نظم مستهلک و تکراری نظامیگری. توی آسايشگاه، توی يک تخت دو نفرهی دو طبقه، طبقهی پاييناش میخوابيدم. و نمیشد ابرها را نگاه کنم وقتی میخوابيدی روی تخت و روبهرو را نگاه میکردی، زير تخت بالايی، نوشتهها و يادگاریهای تاريخدار و اسمهايی را میخواندم که اولاش سرگرمام میکرد، مثلا آن که نوشته بود: "ای کاش که ای جن و پری جای تو بودم!" خيالاتیام میکرد که ای کاش بالی داشتم از جنس پرهای ظريف و شکنندهی سنجاقک، بیقرار میپريدم و میرفتم از اينجا خلاص میشدم. اينها را میخواندم و کمکمک خوابام میبرد. و میديدم که توی يک جعبهی چوبی بزرگ با هزار هزار سنجاقک ديگر سنجاق شدهام به زمينهيی ماهوتی و کوبيده شدهام بالای سر فرماندهمان. و با صدای برپای تند و تيز و شکنندهيی از خواب میپريدم. و باز "ای کاش که ای ..." اما بعدِ يک ماه، اين نوشتهها و شعرها سوهان روح شدند. تکراری و گزنده شدند. به خصوص که همهشان تاريخ داشتند. چه بسا تاريخهای خيلی قديمی. مثل نيشهای باز آدمهايی شده بودند که حالا کارت پايان خدمتشان را دستشان گرفته بودند و پشت سر فرماندهمان ايستاده بودند و در حالی که ما عرقريزان بشين و پاشو میرفتيم، کارت را توی هوا تکان میدادند و میخنديدند. نمیدانستم از اين گرفتاری چهطور در بروم. تا که يک شب يک دسته کاغذ سفيد برداشتم و خمير دندان پشتشان ماليدم. تمام سقف چوبی بالای سرم را با آنها پوشاندم. زمان زيادی نگذشت که قلم سياه و راپيد را به کار بيندازم و روی آنها طرح بزنم. اولاش ابر میکشيدم. آسمان میکشيدم بالای سرم. عادت هميشهگی امثال ماست که جلو سفيدی کم بياوريم و تاب از کف داده سياهاش کنيم.
شبها توی تاريکی يا روزهای تعطيل، درازکش، دستام را بالا میگرفتم و سيال، بدون هيچ پيشبينی قبلی هرچه میآمد خوش آمد! مثل نوشتار «خود به خود» سوررئاليستها که دستشان را روی کاغذ میگذاشتند و خلق بی واسطه در لحظه میکردند، با اين توفير که من نه به بيانيههای اگزيستانسياليستی کار داشتم نه به هنر برای هنر. حديث نفس می کردم. نگاهشان که میکنم، نمادها و نشانههايی میبينم که از لای قلم سرريز شدهاند و بيشتر روان درمانیهای خودانگاری را میمانند تا آثار يک نفر طراح. بافت هم زياد دارند، يعنی بيشترشان پر از هاشورند. انباشته از صدای تکضرب چکمه، منظم و مکرر، و ترکيبهای بيشترشان شبيه حجم بد ترکيب آدمهای زشتی شدهاند که عرق از گردنشان به يونيفرم چکيده و جانورهايی مرکب در اندام انسان میبينی که دارند داد میزنند. فرمان میبرند و فرمان میگيرند. و البته تلفن هم هست. تنها مجرای تابندهيی از بيرون، که روزی هفتهيی چند بار وصلمان میکرد به آنجاهايی که بودهايم. و اميد میداد که اينجا آخر جهان نيست. و البته تلفن نه خود تلفن با گوشی و شمارهگيرش، بلکه به شکلی نمادين، پرنده و کلهی بالدار و دستی بود که قطع شده. همه توی آسمان تختام معلق بودند. چيزهای ديگر چون غذاخوری و بند پوتين و اسلحه هم به هکذا. همين طور ميان چکمه و فانسقه و جيرهيی که اگر قاشق نبود، از گشنهگی، با دست میلمبانديم، خطوط و بافتها و تهرنگهای رنگپريده وول میخوردند تا که شب بشود و بريزمشان روی کاغذ.
آن وقتها فکر میکردم تمامی دارد. خيال میکردم اين گريختن باز به تعالی زايش باز خواهد گشت و من همانی خواهم شد که با طرح نه که بالا بياورم، که مادر تمام آدمهايی بشوم که تا پيش از خدمت میکشيدم، رنگ میکردم، اما قفسی شد که میسازم و میفروشم به شما. و ديگر نوشتن و طرح زدن شده همان دگرديسی. حالا هم روی تخت خودم، يا در خيابان و سرنده روی آسفالت، گاهی وقت باز کردن در مبتذل شيشهيی يک بانک يا وقتی که دکمهی يک آسانسور را فشار میدهم، توی عالم خيال جانوری شکل میگيرد و سنجاقکی بالاش میسوزد و حسرت میخورد. حسرت روزی که بشود بالای درياها و مردابها پرواز بکند. بال بزند. و برود پشت درياها. آنجا که شهریست و در آن دست هر کودک خردسال، شاخهی معرفتیست. هجوم واقعيت و بانک و ماشين حساب و آسمانی که عمق ندارد و سفيد است و چسبانده شده بالای سرم از تابستان هشتاد و سه شروع شد. و سرد و تند و فرساينده آرزو به دلام کرد که دستام را به کاغذ که میگذارم، سفت و صاف نشود، فرو بروم و نقش و نماد بشوم با خيال راحت. آنجا که پشت درياهاست و آدم جنين و کهنسال وامان می شود بیزحمتی. نه که آن جهانه، آن شهره، آسمانه، چه میدانم آن ناکجاآباد از بيخ نبوده باشد. نه! بال، پشت آن بنشين و پاشوها، پشت آن بيداریهای دو سالهی علی الطلوع هر روزه، ضعيف و ترد و شکننده شده و چون ضعيف شد، نيازمند شد به تنی ديگر به شماره حسابها به مسکرات مصنوعی موقت به در برنده و باز آورندهی بیفايده. هر طرحاش که میتوانست نقش بالابلند ابری، نفس آسمانی باشد خالی از سکنه، شده خط فاصلهی کندی ذهن و خستهگی حافظه. خطی که بوی خمير دندان میدهد.
تابستان هشتاد و چهار
|
|