|
|
|
|
||||||||||||||
|
سوزن تهگرد عباس مؤذن
هنوز خيلی جوان بود ولی مرد، به همين سادهگی! بارها به او گفته بودم، سوزن تهگرد برای دوختن سه يا چهار برگ بيشتر نيست، اما ترك عادت موجب مرض است. با اينكه استفاده از گيره خيلی راحتتر است، اما انگار از فشار دادن به سوزن تهگرد روی كاغذ بيشتر لذت میبرد! يك بار پنجاه برگ را فقط با پنج عدد سوزن به هم دوخت و به من داد تا بايگانی كنم. حتا يك بار به خاطر فشار بيش از حد به آنها برای سوراخ كردن برگههای يكی از پروندهها از سر انگشتاناش خون بيرون زد! "میتوان خيلی ساده به اوج رسيد، يا اينكه از بالاترين موقعيتی كه به هم زدهايد به پايين سُر بخوريد. از حضرت آدم (ع) كه بالاتر نيستيد، هستيد؟ با تو هستم ..." جوابی نشنيد. آهسته گفت: "قربان حكم خدا بشوم كه نه به خر شاخ داد نه به قورباغه دندان! شما از ضعيفترين موجوداتی هستيد كه خداوند خلق كرده." آقای تهرانی سرش را توی پروندهيی كه ساعتی پيش جلو خود باز كرده، فرو برده بود . مرد بی آن كه عصبانی بشود با خونسردی سوزن تهگردی را از روی ميز او برداشت. برگشت و باسناش را روی مبل استيلی كه كنار در اتاق بود، رها كرد. پس از چند لحظه كه به نظرش خيلی طولانی میآمد، بالاخره آقای تهرانی سرش را از توی پرونده بالا آورد و گفت: "انگار خداوند به خر هم شاخ داده است و ما نمیدانستيم!" ارباب رجوع كه كمی جا خورده بود، به آقای تهرانی زل زد و گفت: "منظور؟" آقای تهرانی پرونده را ميان دستهای خود بالا و پايين كرد و گفت: "نه! نمیشود حاج آقای بركتی! نمیشود. تمام راهها را بررسی كردم. باور كنيد اگر كسی غير از شما بود، از همان اول تكليفاش روشن بود." آقای بركتی يك سوزن تهگرد را از روی ميز آقای تهرانی برداشت و همانطوری كه ميان دو انگشت خود میچرخاند، گفت: "چهطور نمیشود؟" آقای تهرانی گفت: "چون غيرقانونیست. شما از شهرداری وام برای خدمات فرهنگی گرفتهايد، نه برای تجارت تنباكو!" "چه فرقی میكند؟ بالاخره مؤسسهی ما هم برنامهی بيست ساله دارد. توليد تنباكو برای ما بهترين درآمد را در اين شهر دارد و در درازمدت میتواند به برنامههای فرهنگی اين شهر سر و سامان بدهد." آقای تهرانی گفت: "ولی شما حتا طی اين چند سالی كه وام را گرفتهايد، حتا يك برنامهی فرهنگی برای اين مردم انجام ندادهايد." آقای بركتی دو دستاش را روی ميز او گذاشت و گفت: "انگار كه ترازنامهی شركت را ملاحظه نكردهايد!" "برای همين است كه میگويم ترازنامهيی كه حسابرسان ما ديدهاند، ايراد دارد. بالاخره بايد دم خروس را باور كنم يا قسم حضرت عباس را؟" "پس شما برای چه حقوق میگيريد؟" آقای تهرانی پرونده را بست، گفت: "برای اينكه با موجوداتی مثل شما سر و كله بزنيم." آقای بركتی از روی صندلی بلند شد. چند بار ميان دو دندان نيشاش بالا و پايين برد. گفت: "از بابت حسابرسان بايد بگويم كه هميشه يك تبصره وجود دارد. لطفا آن تبصره را بگوييد. هرچه باشد پرداخت میكنم." آقای تهرانی خون زير پوستاش بالا و پايين زد و گفت: "تنها تبصرهيی كه وجود دارد اين است كه تا هفتهی ديگر به شما فرصت بدهم و گرنه دايرهی مالی شهرداری مجبور است سفتههای شما را به اجرا بگذارد. حالا بايد به كار مردم ديگر برسم." آقای بركتی درحالی كه به طرف تهرانی میرفت، گفت: "حرام است! به خدا پول بيتالمالی كه در سفرهتان میريزيد، حرام است. دلتان به حال زن و بچهتان بسوزد كه آتش توی حلقشان میكنيد." و سوزن را روی ميز آقای تهرانی تف كرد. آقای تهرانی سوزن تهگرد را برداشت، روی لبهی پوشه فرو برد. پشتاش را به صندلی تكيه داد. پوزخندی زد. گفت: "اگر تبصرهی شما را قبول كنم، آن وقت حلال میشود، نه؟" آقای بركتی گفت: "فكر میكنيد حقوقی كه شما میگيريد از كجا میآيد؟ از جيب مردمی مثل من!" آقای تهرانی گفت: "خوب البته، من هم اينجا هستم تا از جيب شما حمايت كنم!" اين بار آقای بركتی لبخندی زد و گفت: "مگر شاخ غول میشكنيد؟" "فكر میكنيد سرو كله زدن با آدمهايی مثل شما خيلی راحت است؟ نكند باورتان شده كه فقط شما بندهی خدا هستيد و او دنيا را فقط برای راحتی شما ساخته است؟ والله، من هم روزی هفده ركعت نماز میخوانم." آقای بركتی با همان حالت آرام با صدای دورگهاش گفت: "شكايت میكنم. از شما شكايت میكنم." آقای تهرانی با عصبانيت گفت: "شكايت كنيد! هر غلطی كه میخواهيد بكنيد! بفرماييد بيرون آقا، بفرماييد!" وقتی ارباب رجوع بيرون رفت، هنوز انگشتهای آقای تهرانی میلرزيد. يك ليوان آب خنك روی ميزش گذاشتم و گفتم: "خودتان را عصبانی نكنيد. هنوز شما اول خدمتتان است. اگر بخواهيد اينطور خودخوری بكنيد، از بين میرويد. بايد عادت كنيد. با ارباب رجوع بايد مثل كشيدن مار از سوراخ رفتار كنيد. اين تجربهی بيست و پنج سالهی من است. هميشه به آنها ده بار نه بگوييد و لااقل يك بار جواب مثبت بدهيد. مثل كاری كه رئيس پرسنلی میكند. از بين هزار كارمند اين سازمان فقط ده تای آنها تقديرنامه دارند، آن هم تقديرنامهی بدون پاداش. نهصد و نود تای ديگر بدون استثنا توبيخ شدهاند. میتوانم نشانتان بدهم. بايد هميشه توی صورت ارباب رجوع بخنديد، همين! با ظاهری خوش مشكل آنها را از سر خودتان باز كنيد. آن وقت خواهيد ديد خوشحال و راضی از اتاقتان بيرون میروند، حتا اگر گره كارشان را باز نكرده باشيد." آخر وقت اداری كه اداره را ترك میكرد، گفت: "دوست ندارم وقتی به آينه نگاه میكنم، خجالت بكشم. نان حلال به خانه بردن سخت است، خيلی سخت." گفتم: "البته! ميزی كه پشت آن مینشينی مرز بين حلال و حرام را تعيين میكند." گفت: "از شما ديگر انتظار نداشتم آقای بهرامی!" همكاران ديگر زير چشمی نگاه میكردند. چند نفرشان را ديدم كه پوزخند زدند، ولی نفهميدم منظورشان من هستم يا او! فقط سكوت كردم. با جوانهايی مثل او نمیتوانستم بيشتر از اين رك صحبت كنم. البته وقتی كه خبرش را شنيدم، خيلی جا خوردم. از كارمند خوب و منظمی مثل او بعيد بود، ولی فقط سه سال از خدمتاش میگذشت كه به بيماری خونی ناعلاجی مبتلا شد. چند بار به منزلاش زنگ زدم، اما از آنجا رفته بودند. همكاران میگفتند سوزن تهگرد باعث شده كه به اين بيماری مبتلا شود، چون مدير اداری بخشنامه كرده بود، استفاده از سون تهگرد ممنوع باشد! آخرش نفهميدم منظور او از خجالت كشيدن توی آينه چه بود؟ شايد به خاطر اين كه من تا حالا هيچوقت از نگاه كردن توی آينه خجالت نكشيدهام!
|
|