|
|
|
|
||||||||||||||
|
از انتحار تا زندهگی در وقت اضافه سيدمحمدمهدی شهيدی
انتحار باران، بعدِ رعد رج میزند و آسمان هاشور میخورد به کردار يکی کودک، که جا مانده باشد ميانهی ميدانی از تراکم شکلها ترسخورده بغض در گلو مات مانده در عبور چرخدستی بستنیفروش. حالا بوی شير سر رفته از فنجان، سرت را که بچرخانی رو به پنجرهی روبهرو. آنجا زنی از لجاجت بختاش بیحوصله ور میرود با زندهگیاش روی لبهی تيغ و ساعتی بعد پرت میشود از ارتفاع. بر که میگردد شوهر، زن روی قالی دستباف از دست رفته با چشمهای باز رو به سقف، و سامرست موام فنجان شير به دست پشت پنجره سان میبيند از باران که رژه میرود توی خيابان.
عصرِ تحريريه – نه خرداد
آيندهام 1 از خانه بيرون که میزنم به لگد کردن گِل در «اقتصاد پويا»، گرما هجوم آورده توی گوشام صدای وهم دوری سنگينی میکند روی پلک راستام که گاز گرفتند پدرسگها خواب که بودم دیشب در حياط، تنها، پشهها. خشمگين، سايهام را فحش میدهم به زبانی که زبان من نيست در اين جمعهی هفتهی دوم خرداد. باد میوزد و گرد و غبار لای چراغهای قرمز سبز میشود بیپليسی با شورت ماماندوز وسط چارراه قديمی تا با سوتِ گردناش قانون را جيغ بکشد توی گوشِ چپام. حالا پياده گز میکنم در اشتباه راننده چارراه کالج را تا فلسطين، که فردوسی شنيده بود از فرط سوتِ پليسی با شورت ماماندوز در انقلاب.
2 صبر میکنم تا غروب در رسد از لابهلای توری. میپاشم بعد به آبپاشی حيات: نيلوفرها که روزانه قد میکشند در چرخش ساقههای تردشان دور بندِ قند. حالا دلام گرفته در تلاقی آيندهيی که تأخير میکند مدام. آيندهيی که فاصلهاش پنج طبقه پايين است تا من، آنجا کنار جوی آب روی آسفالت داغ، نقش که ببندم آژيرها از راه میرسند و بی هيچ تأخيری من آيندهام.
توی راه – يازده خرداد
زندهگی در وقت اضافه وقتی که ناخوشام وقتی شيراز نمیپکد وقتی چای سرد میشود وقتی کنار تو از من دور است وقتی که سادهام ساده و خسته از مکالمه با خود وقتی که جمعه است وقتی جمعه کش میآيد وقتی که زنگ نمیخورد همراه وقتی وقتی نيست وقتی که مرگ تأخير میکند
تحريريه – يازده خرداد
|
|