|
|
|
|
||||||||||||||
|
مخاطب: نوهام در آخر نوشته صالح تسبيحی
من پشيمانام. خيلی آدم کافری بودم. به خدا ايمان نداشتم. نويسنده هم بودم. مثل همهی نويسندهها معدهدرد، و چاقی و پيری زودرس هم داشتم. چند وقت پيش هم البته از طريق رفقا، چو افتاده بود که به علت خيلی روی صندلی نشستن و خيلی فکر کردن و خيلی خواندن و سرانجام خيلی نوشتن، بواسير هم به امراضام اضافه شده، که البته مطمئن باشيد صحت ندارد. البته مريضی خرج دارد. برای همين مجموعه نوشتههای خودم را جمع و جور کردم و بردم چاپ کنم. اوراد زشت و بیآبرويی را، نوشتههای بد و بیادبانهی خودم را. فکر کن بروی کتابی بخری که توی آن نوشته باشد: «قسمت» يعنی تقدير. تقدير همه با «اختيار» فرق ضديت دارد. و چون در اختيار مسؤوليت هست، مسؤوليتپذيری هست، آدم تقديری تنپرور است و فکر نمیکند. ببين، چه چيزهايی مینوشتم! وقتی آن خانم با عينک بزرگ تهاستکانیاش (با قاب کائوچويی) و سبيل بزرگ ستارخانیاش به من نگاه کرد، و دسته نوشتههايم را تحويلام داد، يک چيزی گفت که راه نجات بود برای من، و واقعا مرا به خودم آورد. و خيلی فکر کردم. گفت: "اينها را اينجا (يعنی تو کشور خودمان) نمیشود چاپ کنی." خيلی جملهی عميقی بود. معدهام خوب شد. خوب، راست میگفت. نمیشود. بد است. حرفهای بدی تويش است. بهتر است بروم جای ديگر چاپشان کنم. بيت: بسيار سفر بايد، تا پخته شود خامی / آفتاب برون آيد اما تو هنوز خوابی
توی راه يک نقشه خريدم، بردم زدم بالای ميزی که پشتاش مینشستم و مینوشتم. انگشت روی نقشه گذاشتم. سمت راست، آن پايين، و مرور کردم: جزيرهی مککواری، جزيرهی کانگورو، استراليا. (يعنی کتابام را کانگوروها بگيرند دستشان و در حالی که دارند میپرند بخوانند؟ هرگز!) ... جاوه و سوماترا. اندونزی. (يک قايق پارويی میخرم، می روم تا آنجا. تا که رسيدم کتابهايم را چاپ میکنم و میدهم دست مردم. البته آنجا مثل آنکه آتشفشان خيلی زياد است. فايده ندارد. ممکن است مواد مذاب از سر کوه بالا بپرند و پرت شوند روی کاغذهايم.) ... جزيرهی موريس. موريس. (نمیدانستم موريس خودش يک کشور بوده. رضا شاه را فرستاده بودند آنجا. نه،فايده ندارد. اگر از آنجا می شد دنيا را خطاب قرار داد که آن بدبخت را نمیفرستادند آنجا.) ... جزيرهی سوقطرا. همين نزديکی، يمن. (مثل جزيرهی خضرا. ولی مثل آنکه آنجا جمعيت خيلی کم است. و هرچند مميزی سر راه چاپ نيست، ولی جمعيت جزيره سی و سه نفر پيرمرد پيرزن است که لاجرم اگر با چتر هم آنجا فرود بيايم، تا بيايم برسم، همهشان مردهاند.) انگشتام را کشيدم و بردم بالا. تا بالای روسيه. آنجاها آدم که برسد نويسندهتر میشود. بالاخره روسيه است ديگر، کشور تولستوی و پوشکين و داستايفسکی و شولوخوف و بولگاکف. لنين. استالين. گرباچف. سی.سی.سی.پی (سابق)! آنجا کشور آزادیهای دموکراسیست. به سبک کا.گ.ب. البته. با پالتوی بلند. بارانی کرمرنگ. عينک دودی و کلاه شاپو. جزيرهی ساخالين. روسيه. (مثل آنکه چخوف قبل از من آنجا رفته.) جزيرهی بولشويک. شمال روسيه. (اه! خودش است. تمايلات آدم روشنفکر کاملا برآورده میشود. جزيرهی بولشويک، خودم میشوم يک حزب!) خيلی عالیست. اما اما، سرد لست انگار. از سيبری بالاتر است. آخ آخ نگاه کن! پنگوئنها، کتابام را لای پايشان نگاه میدارند. رژه میروند. میپرند توی آب. زير يخ. هرچند آن بالاها اگر بروم مخاطبام زياد میشود، ولی کتاب خيس که فايده ندارد. جزيرهی فاروئه. دانمارک. (اروپا هم جای خوبی است ها! اما خودش کلی نويسنده دارد. اصلا سراغ آنجاها نمیروم.) يک جزيرهيی ديدم، کنار شيلی، به نام جزيرهی رابينسون کروزوئه. اول فکر کردم اگر آنجا بروم خوب باشد، ولی يادم افتاد دانيل دفو، يا آنجا رفته يا روی نقشه اسماش را ديده که ياد گرفته آن کتاب را بنويسد ... بنابراين فکر کردم دست از سر جزاير جهان بردارم و بروم کشورهای کوچک، چون میگويند کشورهای کوچک (غير از واتيکان) مردم بیخيالی دارند. و چون در تغيير دنيا تأثيری ندارند، و مثل ما خاورميانهایها مدام توی نقشههای پنهانی سيا و موساد بررسی نمیشوند، کتاب آدم را هم کسی سانسور نمیکند. تازه هواپيمايیيی هم باز نشده بود به اسم «پرت اير» که آدم را جاهای پرت میبرد، آنتيگوا و باربودا! (در آمريکای لاتين، به به از پوست برنزه!) وانو واتو (اقيانوسيه، توی نقشه که نبود، ولی پرچماش بود ...)، کيپ ورد (توی آفريقای عزيز خودمان! گمانام، هيچ سنگينیيی روی دوش اطلس کامل جهان از جانب اين قطعه از خاک تحميل نشده ...)، سائوتومه و پرنسيپ (آفريقا، توی نقشه نبود ايضا!) و ترينيداد و توباگو (آمريکای جنوبی، يک بار تيم فوتبالاش به جام جهانی آمد. لابد مردماش کتاب مرا توی استاديوم میگيرند دستشان ...)، ساموآی غربی (اقيانوسيه، مردم اينجا احتمالا هنوز مشغول صحافی اند و به تکنولوژی طبع و نشر هنوز نرسيدهاند!)
باری، هر چه گشتم توی نقشه جايی پيدا نکردم. و خسته و کوفته شده بودم. داشتم نااميد میشدم که ناگهان يک جايی ديدم، همين بغلها، توی عربستان خودمان: ربع «الخالی»! خالی خالی. اصلا کسی نيست. اينجا جای ايدهآل من بود. آرمانشهر من بود. آه! کشور شخصی من، سلام! بايد با هواپيمای دو موتورهی تکسرنشين، با چمدانی پر از کاغذهايم، وسط صحرای خالی، ای يک چهارم خالی عزيز! سقوط کنم. و بنشينم تا ابد بنويسم. و چاپ کنم. توی اين فکرها بودم که يک هالهيی بالای سرم درست شد. و زن سبيلو پيدايش شد. و گفت: "عزيز جان! اونجا خاليه. مردم نيستند که کتابات رو بخونن. حالا تو هی برو چاپ کن. بعدش هم، تو فارسی مینويسی، فقط اينجا بايد کتاب چاپ کنی." مصرع: وقتی به خود آمدی بيرون رو و من به خودم آمدم. راست میگفت. همين بود. بايد در فکر خودم تجديد نظر میکردم. برای همين بين انقلاب و اصلاح، اولی را انتخاب کردم. فکر خودم را دگرگون کردم. و هر چيزی که معتقدش بودم برعکساش کردم. خانهتکانی کردم مغزم را. و مثلا اگر تا دیروز، اول دولا می شدم بعد مینشستم، از آن پس اول مینشستم بعد همانجور نشسته دولا میشدم. و اگر تا دیروز موقع رفتن به مستراح در را قفل میکردم میرفتم مینشستم، ديگر از آن به بعد در را موقع بيرون آمدن روی خودم قفل میکردم. تا به امروز که، هر چه نوشته بودم خودم تکفير میکنم. و با کمال ميل و در کمال صحت عقل اعلام میکنم من اشتباه مینوشتهام و فکرم غلط بود. آه خانم سبيل بر لب! من به آغوش تو باز گشتهام، دست بگشا! نويسنده نيستم، پس کافر هم نيستم. من فکر نمیکنم، پس هستم. جان من، مهربان من، نوهی من، نتيجهی من! بيا و به رسم کافکا، نوشتههای بیشرمانهی مرا بعد از مرگام اگر جايی يافتی، بينداز در آتش، بسوزان! و هوس نکن بروی کشورهای ديگر، جاهای ديگر زندهگی کنی. جای تو اينجاست نبيرهی من. و از زندهگی هرگز مأيوس نشو! حتا اگر روزی فهميدی من نه تنها ديگر هرگز قلم دستام نگرفتم، بلکه فهميدی هرگز هم ازدواج نکرده بودم. هرگز دچار بحران هويت نشو که ما اگر اينجوری هستيم، اقلا اسم کشورمان کوتاه و جمع و جور است. و اين از صدهزار مطلب فکر که نوشته بشود، جالبتر و شيرينتر هست و خواهد بود.
آبان 1385
|
|