|
|
|
|
||||||||||||||
|
بعد از آن كه مادر تامی يادداشتاش را به جا گذاشت شعری سرودهی برنارد يانكوفسكی ترجمهی ستار شكری
در بارهی حقيقتی ابدی، برای همسرش، "نمیتوانستم با تو زندهگی كنم نمیتوانستم بدون تو زندهگی كنم" و به شيوهی سنتی حومهنشينان همه چيز را تمام كرد: تنها در گاراژ، با دود استيشن خانواده، تامی رواناش را به بسكتبال فروخت. بلند قد، فرز يا با استعداد نبود: پس عاقلانه در آن قسمتی از بازی تمركز كرد كه میتوان با اراده كنترلاش كرد:دفاع. بعد از ظهر ها را با تكميل سرشهای دفاعی میگذراند: كف دستها رو به بالا، چشمان براق. درست مثل خرچنگی گير افتاده در خيابانهای محله: اين سو و آن سو، دفاع در برابر بازيكنان خيالی، سد راه ارواح.
|
|