|
|
|
|
||||||||||||||
|
از استيصال تا استغفال دگرآفرينی فيلم «مرد كارگر» كاوه احمدی علیآبادی
دادخواست يا مانيفست فيلم «مرد كارگر»، با جملاتی از برتولت برشت آغاز میشود: "افسوس به ملتی كه قهرمان ندارد! نه، افسوس به ملتی كه به قهرمان نياز دارد!" از دوردست، مردی تنها ديده میشود، آيا آن همان قديسیست كه در اديان همواره او را انتظار میكشيدند؟ نه، او يك مرد كارگر و انسان سادهيیست، كه در تاريخ با او واقعيت را پديد آوردند! مادری هنگام تولد نوزادی جان میدهد و كودكی به دنيا میآيد كه زبان ندارد. ديری نمیگذرد كه او شاهد مرگ پدر نيز میشود. در صحنههای بعدی او را میبينيم كه توسط عدهيی كتك خورده، لخت و تنها در كنار فاضلابی رها میشود. پليس نيز با او همچون مظنون و خاطی هميشهگی رفتار میكند. او تركهی مدرسه را نيز همچون باتوم پليس تجربه كرده است. واكنشهای ابتدايی وی، نشاندهندهی كنارهگيریاش از مقابله به مثل است. به نظر میرسد او به جای گرفتن حقاش، نوعی اجتناب از درگيری را برگزيده است. در كليسا و مدرسه به آنها آموختهاند كه مسيح از ايشان حمايت خواهد كرد و بدين روی، آنان محتاج نخواهند شد. پس بسياری همچون او به انتظار مسيحی نشستند تا بيايد و نجاتشان دهد، اما از او خبری نشد! هنگام تولد مرد كارگر نيز كه معيوب به اين جهان پا گذاشته بود، مسيح علاوه بر اين كه به فرياد او نرسيد و مادرش را از او گرفت، با لال به دنيا آوردناش، امكان فرياد را نيز از او سلب كرد! با كدام گفتار میتوان انسانی را آرام ساخت كه هستی امكان شنيدن را از او سلبكرده است؟ پس زمانی فرا میرسد كه آن انفعال، به انفجار میرسد و سكوت به فريادی فرو خفته شكسته میشود، چراكه فاجعه به استيصال رسيده است. آن تنها برداشتیست كه مشروعيت هر عملی را جايز خواهد ساخت. وانگهی، آن هشداری برای تمامی كسانیست كه با وقاحت نسبت به طرف مقابلشان رفتار میكنند و بر اين تصورند كه همواره به زور میتوان مردم را به اطاعت وا داشت و عادت داد! مرد كارگر نماد يك رعيت است و «كارل» نماد ارباب. بسياری از برداشتها و تفسيرهای شكل گرفته در كنشها و واكنشهای آنان، حاصل شرايط حاكم بر نظام ارباب رعيتیست، اما همچون بسياری از موارد ديگر، انتخاب تعاملگران در شرايط يكسان، يكسان نيست! برخی مانند ساير رعايا در مزرعهی ارباب، به زندهگی عادی، كار كشاورزی و رفتارهای كمتر احساسی مشغولاند و مشكلات موجود را در چيزهايی میبينند كه فراتر از آن است تا عواملاش را اشخاصی معين دانست. شماری نيز، همچون پدر زن مرد كارگر، درگير خصومتهای درونی رعيتها بوده و بعضی از آنها حتا به اربابان نزديكترند تا رعايای همطبقهی خودشان. معدودی نيز به مانند مرد كارگر تصميمی میگيرند كه تاكنون از آن اجتناب میكردند. مرد كارگر به سوی تمامی چيزهايی بر میگردد، كه از او سلب كردهاند. همسرش و فرزندش را برداشته و به خرابهيی از كليسا میرود تا زندهگی مشتركشان را آغاز كنند. او حتا راضیست تا بر ويرانههای زندهگی خود نيز زندهگی كند، ولی همان را نيز از او سلب میكنند. زناش آنا، به او میگويد كه بايد از آنجا بروند تا پدر، ارباب و سايران اذيتشان نكنند، اما مرد كارگر تنها با دهان خويش پاسخ نمیدهد. او با زبانی ديگر سخن میگويد. او با برداشتن اسلحه و مقاومت در مقابل مهاجمان، پيام خويش را داده است: "هرگز به انتظار قهرمان نبايد نشست."
دفاعيات وكيل مدافع اما با اين همه، آيا چنان روايتی در مرد كارگر خود حكايت از قهرمانپروری نمیكند؟ به تصوير كشيدن افراد مختلفی كه جملهگی زور گفته و همواره صد در صد پليد به نظر میرسد، در مقابل معصوميت خالص و هميشه مبرای مرد كارگر، آيا جايی به جز روايات اسطورهيی و قهرمانپردازی خواهند داشت؟ آن در عهد كهن به شكل قابل ملاحظهيی باززايی میشده است و حتا اينك در برخی از جوامع استبدادی و ديكتاتوری هنوز باقیست، اما آيا همواره چنين تفكيك مطلقی بين انسانها واقعیست؟ و آيا آن به مرد كارگر و هر شخص ديگر اجازهی آن را میدهد كه در پاسخ به آزار و اذيت ديگران، آنان را بكشند؟ حتا اگر چنان كه مرد كارگر نشان میدهد، آنها مقصر باشند، ولی جان مرد كارگر را نگرفتهاند، اما مرد كارگر ايشان را كشته است! همان ندايی كه از درون مرد كارگر به دادخواهی او برخاسته، روزی به دادخواهی از آن مرد ديگری كه مرد كارگر وی را كشته، بر خواهد خاست. و با چنان اعمالی از طرف مرد كارگر، او روزی چشم باز كرده و خواهد ديد، همان «مترسكی» كه تمام عمر از آن متنفر بوده عاقبت در قامت او نيز هويدا شده است و اكنون خود نيز به يكی از آنانی بدل شده كه زمانی از آنها منزجر بود! زيرا آن منطقی كه با آن ديگران را محكوم میكرد، حال خود او را متهم میسازد. پس در شرايط تاريخی (نه روايت اسطورهيی)، به غير از تأويل استيصال كه هر واكنشی را برای اجتناب از مدفون شدن در خود مشروعيت میبخشد و مجازات مجرمان، در ساير موارد (حتا يك قدم جلوتر از استيصال و يا زمانی كه پای قصاص در ميان نيست) هيچ تأويلی در دادگاه خود يا ديگری، چنان حقی را به مغضوبان و مطرودان نمیبخشد. چنان مشروعيتی در مرد كارگر تنها در روايتی قهرمانپرورانه شكل گرفته و اجازهی چنان رفتاری را به قهرمان روايت میدهد. حال آن، چه زير چتر كمونيست، ناسيوناليست يا هر برچسب ديگری باشد، چه نباشد. آنا، همسر مرد كارگر، پاهای او را میشويد و زخمهای او را التيام میبخشد. آيا چنان اعمالی، شستوشوی پاهای حواريون توسط مسيح را تداعی نمیكند؟ اما مگر مرد كارگر فكر نمیكند كه درصدد رد هر گونه اسطورهسازیست؟ پس بدون آگاهی به همان كاری دست میزند كه درصدد محكوم كردناش است! به بيانی ديگر، بار دگر مرد كارگر، از همان ايدهيی كه در حال مبارزه با آن است، حامله میشود. از اين رو فرزندی كه متولد میسازد، همان اسطورهسازیست كه ديگر نامشروع اعلام كردناش، مشكلی را حل نمیكند.
دادستان پليس چون ناگزير است بر طبق قانون رفتار كند، همواره با اشخاص، گروهها، اقشار و ملتهايی مقابله میكند، كه تخطیكنندهگان قانون باشند و طبعا با آنانی كه بيش از سايران از وضع موجود ناراضیاند، بيشتر برخورد خواهد كرد. آنگاه تأويلی شكل خواهد گرفت كه پليسها را طرفداران گروه، قشر، مليت و ... خاص به شمارند، اما آن تمام ماجرا نيست و مكانيسم تعامل، معمولا پيچيدهتر از آن چيزی تأويل میكند كه در نگاه نخست به نظر میرسد. تماس مداوم مأموران با طيف خاصی از مجرمان موجب میشود كه مكانيسم روانی بدن آنها برای اين كه كمتر آسيبپذير شده و خود را برای احتمالات قویتر آماده سازد، از تعاملاتاش كه احتمال وقوع جرم را در گذشته از طيف خاصی بيشتر تجربه كرده، برنامهيی كلی میسازد كه از اين پس، اشخاصی از همان طيف را كه مشاهده و تجربه میكند، با برچسب بدبينی و مظنون بالقوه، داوری و ارزيابی میكند. چنين برداشتی با بدبينیهای تصاعدی دو طرف (مأموران و اشخاص از طيفی خاص) كه مدام همديگر را محكوم میكنند، شدت و عمق بيشتری میيابد، تا اين كه به دو طيف كاملا متخاصم با يكديگر بدل شده كه ديگر حقيقتا هر دو در نظر و عمل، به تبعيضپرستانی با جانبداریهای غيرانسانی از طيفی خاص بدل میشوند.
هيأت منصفه اما اگر مرد كارگر، به صرف رنگ پوست، كارگر يا رعيت بودناش يا هر معيار مستثناكنندهی ديگری، خود و طيف يا گروهی را كه به آن تعلق دارد، همواره بیگناه و مبرا از اشتباهات يا گناهانی بينگارد كه طيف مقابل را به آن محكوم میسازد (همچنان كه در فيلم مرد كارگر میكند)، آيا او خود نژادپرست، تبعيضپرست و دارای هر برچسب ديگری نخواهد شد كه مخالفان را به آنها محكوم میساخت؟ در آن صورت او بدون اين كه بداند خودش نيمی از ايده تا واقعيت مشكلی را كه معترض آن بود، پديد آورده است و او و طيفاش، نيمی از عاملان خالق شرايط نژادپرستانه، تبعيضآميز و جانبدارانه بوده و هستند. پس با اين كه اينان در ضديت با چيزی بودند، خود عملا به مكمل آن بدل شدهاند و پس از اصرار بر آن، تا حد زيادی محكوم و مقصرند، همان گونه كه مخالفانشان را محكوم و مقصر میدانند. حال چه بدانند و چه ندانند؟
حكم قاضی هنگامی كه ارباب و مرد كارگر در خط راهآهن يكديگر را ملاقات میكنند، تصوير لبخند مرد كارگر را نشان میدهد و حكايت از آن دارد كه او با به ياد آوردن خاطرات كودكی خودش با ارباب، با اطمينان به او پشت میكند. ارباب نيز او را هدف قرار میدهد، اما به نظر شما مرد كارگر كمی دير به ياد خاطرات مشترك با همبازیاش نيفتاده است؟ وقتی كه كارگران مزرعهی او را میكشت، حافظهاش نه از آن خاطرات يادی كرد و نه انعطافی در مواجهه با همبازیاش انجام داد! پس آن را نيز به حساب مظلومنمايی و روايت اسطورهيی مرد كارگر بگذاريد. نابينايی منطقی كه به جای خود، همواره ديگران را قضاوت و محاكمه میكند! از اين روی، نه به صرف مشاهدهی فيلم مرد كارگر و خواندن آثار برشت، بلكه علاوه بر آنها با تأمل و تعمق بر آنچه كه از ابتدای تاريخ (نه اسطوره) تاكنون گذشته، بايد به مردان كارگر و برشتها گفت: "غافل مردم و انديشهمندانی هستند كه هدفی به جز قهرمانسازی و اسطورهپروری ندارند! نه، غافل مردم و انديشهمندانیاند كه از قهرمانپروری و اسطورهسازی خويش (برای خود و مردم) آگاهی ندارند!"
اظهار نظر شاكی شاكی پرونده گفت كه هيچ يك از سخنان قاضی و هيأت منصفه را قبول ندارد و آنها منصفانه و بیغرض قضاوت نكرده و حكم ندادهاند و پرونده از نظر وی هنوز باز است و مختومه نيست.
|
|