|
|
|
|
||||||||||||||
|
داستان گشتاسپ در شاهنامه بخش نخست محمود كوير
منام گفت يزدان پرستنده شاه مرا ايزد پاک داد اين کلاه
داستان گشتاسب در شاهنامه داستانِ قدرت است، نبرد برای کسب قدرت و پيامدهای شوم قدرت. داستان آوردن دين نو به ميان مردم ايران است. تا آن زمان مردم ايران بنا به باورهای کهن خويش، زنخدايان بسياری را نماد مهر و دانايی و باران و روشنی دانسته و ستايش میکردند. داستانِ گشتاسب داستانِ آمدن دينی سراسری به ايران است، داستان در آميختن دين و دولت به يکديگر است. دوران گشتاسب يکی از مهمترين دورانهای تاريخی در ايران است. در اين زمان آيين و آزادهگی مردم با شمشير و کينه باژگونه میشود و دشمنی و نفرت، جای مهر و مدارا را میگيرد. دوران گشتاسب يکی از تلخترين آزمونهای تاريخ و اساطير ماست که بارها تکرار میشود. با گشتاسب دوران حکومتهای مستقل و آزاد دودمانی در ايران بهسر میآيد. با گشتاسب دوران پهلوانی بهسر میآيد و اسفنديار و خانداناش و رستم و خانداناش در پايان از ميان میروند. دستگاه پهلوانی که نمايندهی مردمانی آزاد است در برابر توفان يک حکومت دين- شاهی از پا در میآيد. گشتاسب (در اوستا ويشتاسب به معنی دارندهی اسب آماده) نام فرمانروای بلخ در زمان زرتشت، پيامبر ايرانی، است. زرتشت به گشتاسب پناه برد و او دين پذيرفت و از وی پشتیبانی کرد. در گاهان، زرتشت چهار بار از اين فرمانروا نام میبرد. سه بار به گونهی کیگشتاسب است. کی به معنی رئيس عشيره و فرمانروا بوده و عنوان فرمانروايان دودمان کيانيان است که گشتاسب نيز يکی از آنان بوده است. در شاهنامهی فردوسی چهرهی گشتاسب با آنچه در اوستا آمده ناسازگار است. در حماسهی فردوسی گشتاسب شاهی خودکامه و ستمگر است. اينگونه که پيداست دو روايت در بارهی گشتاسبشاه در دست بوده است. يکی روايت موبدان زرتشتی و ديگری روايتی از زندهگی و کارکرد گشتاسب در ميان مردم ايران. روايت دوم است که در شاهنامه بازتاب يافته است. فردوسی روايت دوم را به انديشه و باور خويش نزديکتر يافته و آن را برگزيده است. بنا بر افسانهها، زرتشت برای تبليغ دين به دربار گشتاسب روانه شد و او را به دين اورمزد خواند. در «وِجَركرد دينی»، از متون زرتشتی، آمده است: "سحرگاهان زرتشت سقف كاخ گشتاسب را شكافت و داخل شد. با خود سه چيز داشت: «بيست و يک بخش اوستا، آتش برزين مهر و شاخهی سروی». آتش را در دست گشتاسب و جاماسب، وزير دانای گشتاسب، و اسفنديار، پسر گشتاسب، نهاد، ولی آتش آنها را نسوزاند. سرو را در زمين كاشت و برگهايش روييد و از ميان برگها نوشتهيی آشكار شد خطاب به گشتاسب كه دين را بپذيرد." درباريان به مخالفت برخاستند و بنا بر دينكرد هفتم، با بدگويی گشتاسب را بر زرتشت شوراندند و بنابر زراتشتنامه، مناظرهيی برای زرتشت با حكيمان تدارك ديدند و چون زرتشت در مناظره پيروز شد و پيامبری خود را اعلام و به شاه عرضه كرد، شاه تحت تأثير او قرار گرفت. دشمنان نهانی وارد خانه زرتشت شدند و استخوان مرده در خانه او نهادند. آنگاه گشتاسب را به خانهی پيامبر بردند تا او را نزد گشتاسب رسوا كنند. شاه فريب خورد و زرتشت را به زندان افكند. گشتاسب اسب سياهی به نام «شيد» داشت. ناگهان دست و پای اين اسب فلج شد، گويی كه انگار در شكماش فرو رفته بود. خبر به شاه رسيد. شاه غمگين شد و پزشكان دربار را فرا خواند، اما هيچ كدام از پزشكان نتوانستند اسب را درمان كنند. در زندان خبر به زرتشت رسيد و او برای شاه پيام داد كه میتواند اسب را درمان كند، اما چهار شرط برای اين كار گذاشت: «گشتاسب دين او را بپذيرد، اسفنديار حامی دين باشد، هوتوس (به يونانی يعنی آتوسا)، همسر گشتاسب و مادر اسفنديار، به دين بگرود، و توطئهگران رسوا و مجازات شوند». گشتاسب شرايط او را پذيرفت و زرتشت با نيايش به درگاه اورمزد اسب را شفا داد. بياييد داستان گشتاسب را در شاهنامه با لهراسب، پدر وی، آغاز کنيم. لهراسب که انسانی خردمند و عارفی وارسته است، دو پسر دارد: زرير و گشتاسب. لهراسب اما زرير را بيشتر دوست دارد، زيرا : «که گشتاسب را سر پر از باد بود / و زان کار لهراسب ناشاد بود». اين نخستين سخن فردوسی از گشتاسب است: سری پر از باد، باد نخوت و قدرت و آز! گشتاسب که از زرير ناشاد است به هر دری میزند تا با نابودی ايران و پدر قدرت را به دست گيرد و در اين ميان با دشمنان ايران نيز میسازد و سرانجام شاه پير تاج و تخت را به او وا میگذارد و خود از قدرت کناره گرفته و در گوشهيی پناه میگيرد: چو گشتاسب را داد لهراسب تخت فرود آمد از تخت و بر بست رخت به بلخ گزين شد بدان نوبهار که آتشپرستان بدان روزگار مر آن خانه را داشتندی چنان که مر مکه را تازيان اين زمان شاه از بيم پسر، قدرت را وا مینهد و جامه از پلاس پاره میکند و بوداوار در بلخ پناه میگزيند. گشتاسب به تخت برآمده، اما در نخستين سخن از قدرتی خداداد و دينی بر خود میبالد: «منام گفت يزدان پرستنده شاه / مرا ايزد پاک داد اين کلاه» و سپس به تهديد و ايجاد ترس و بيم میپردازد که: «چو آيين شاهان به جای آوريم / بدان را به دين خدای آوريم». بنا بر نوشتهی شاهنامه پيدايش زرتشت و آيين او در قلمرو ايران زمين در عهد پادشاهی گشتاسب صورت پذيرفت. زرتشت خود به دربار آمد و پيغمبری خويش را در حضور شاه بيان داشت: به شاه جهان گفت پيغمبرم تو را سوی يزدان همیرهبرم ... ز گوينده بپذير به دين اوی بياموز از راه و آيين اوی بياموز آيين دينِ بهی بی دين نه خوب است شاهنشهی زرتشت پيامبر با دست خود در آتشکدهی مهر برزين درخت سروی کشت و بر تن آن نوشت که گشتاسب دين بهی را بپذيرفت: نبشتاش بر اين زاد سرو سهی که پذيرفت گشتاسب دينی بهی گوا کرد مر سرو آزاد را چنين گستراند خرد داد را کنار اين سرو قصری زرين سر بر افراخت. بر ديوارهای اين قصر نقش و نگار شاهان نامآوری چون جمشيد و فريدون کشيده شد. نام اين سرو برومند در شاهنامه سرو کاشمر است. و شاه از مردم میخواهد که دين نو بگيرند و بت چين که همان نيايشگاه نوبهر بلخ يا مرکز آيينهای کهن ايرانیست را وا نهند: بگيريد يک سر ره زردهشت به سوی بت چين براريد پشت به آيين پيشينيان منگريد بدين سايهی سرو بن بغنويد سوی گنبد آذر آريد روی به فرمان پيغمبر راستگوی بنا بر نوشتهی شاهنامه، در اين عهد ايران به چين باژ می داد و زرتشت شاه را بر میانگيزد که با چين وارد جنگ شود: چو چندی سر آمد بر اين روزگار خجسته شد آن اختر شهريار به شاه جهان گفت زرتشت پير که در دين ما اين نباشد هژير که تو باژ بدهی به سالار چين نه اندر خور آيد به آيين و دين نباشم بر اين نيز همداستان که شاهان ما در گه باستان به ترکان ندادست کس باژ و ساو به ايران نبودش همه توش و تاو پـذيرفت گشتاسپ گفتا که نيز نفرمايماش دادن از باژ چيز زير، برادر گشتاسپ، اسفنديار رويينتن، فرزندِ پهلوان او، مبلغان دين و آيين نو شدند. ارجاسب که نيک میداند اين دين نو چه آشوبی به پا خواهد داشت، به گشتاسب مینويسد که:
پيامد
يکی مرد مردم فريب
سخن
گفت از دوزخ و از بهشت تو او را پذيرفتی و دينش را بياراستی راه و آيينش را و باز از تباهی روزگار و فريب دينمداران سخن به ميان میآورد: يکی پير پيش آمدش سرسری به ايران به دعوی پيغمبری همیگويد از آسمان آمدم ز نزد خدای جهان آمدم خداوند را ديدم اندر بهشت مر اين زند و استا همه او نوشت و به شاه هشدار میدهد که: تبه کردی آن پهلوی کيش را چرا ننگريدی پس و پيش را از آن پس که ايزد تو را شاه کرد يکی پير جادوت گمراه کرد شاه نيز در پاسخ او جنگ را بر میگزيند. پس شمشيرها بر مردمان فرود آمد و بتها سوزانده شد: به روم و به هندوستان بربگشت ز دريا و تاريکی اندر گذشت گذارش همیکرد اسفنديار به فرمان يزدان و پروردگار چو آگه شدند از نکو دين اوی گرفتند از او راه و آيين اوی مر اين دين به را بياراستند از اين دين گذارش هم خواستند بتان از سرگاه میسوختند به جای بت آتش برفروختند سپس اسفنديار تاججوی قدرتطلب به پدر گزارش میکند که: جهان ويژه کردم به فر خدای به کشور پراکنده سايه همای کسی را نيز از کسی بيم نه به گيتی کسی بی زر و سيم و نه فروزنده گيتی به سان بهشت جهان گشته آباد و بر جای کشت سواران جهان را همیداشتند به ورزی گران ورز میکاشتند بر اين برگرديد چندی جهان به گيتی بدی بود اندر جهان و بنگريم که قدرتمداران و دينمداران چهگونه میخواهند تا دين بگسترند: کشيدند شمشير و گفتند اگر کسی باشد اندر جهان سر به سر که نپسندد او را به پيغمبری سر اندر نيارد به فرمانبری نيايد به درگاه فرخنده شاه نبندد ميان پيش رخشنده گاه نگيرد از او راه و دين بهی مر اين دين به را نباشد رهی به شمشير جان از برش بر کنيم سرش را به دار برين بر زنيم
|
|