سال پنجم

سی‌ويك تير 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيد محمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish884

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

گيلاس‌ها كپك زده‌اند

از مجموعه‌ی شطحيات دشت عباس، پاره‌ی شصت‌ودوم

سيدمحمدمهدی شهيدی

 

شب بی‌جنبش و چرخ‌هايی می‌روند در امتداد پيست.

تا صبح. تا پايان شب‌پايی، پتو پهن کرده‌ام زير توت.

تنهايی را تاب نمی‌آورم ديگر مثل حسن که بعد دويست‌وده روز انفرادی از هر اتاقی می‌ترسد و زمستان و تابستان جايش پهن است زير بلوط کهن‌سال در حياط خانه‌ی سازمانی پدرش در «گوهر دره»، روستايی دورافتاده با راهی صعب العبور در ارتفاعات ايوان دره.

گفتم حسن. شنيدم می‌گويد با خودش در انزوای کمين، نجوا می‌کند وردی انگار، دعای زخم زبانی شايد. و بعد که تاريکی می‌خزيد، می‌لغزيد حسن در امتداد مالميران با سيمينوف روسی قديمی که گاه عصايش بود و تير که می‌انداخت رد خور نداشت.

دی‌روز آمده بود تفنگ‌اش را از من بگيريد. من اما زرنگ‌تر از حسن که موج بمب و ظلمات انزوای انفرادی ديگر به چه دردش نمی‌خورد سمينوف روسی.

من هم دفن‌اش کردم کنار تفنگ‌اش.

حالا دل‌ام که می‌گيرد، می‌روم رو به شرق می‌نشينم به شمردن هواپيماهايی که رج می‌اندازند گذر آسمان را فرود بيايند مرا هم با خودشان ببرند.

غروب می‌شود و حسن گرسنه و خسته زير شير تانک خودش را می‌شورد وقتی گرمپ از هم می‌ترکد تانکر و حسن و تمام آب‌ها هدر می‌روند روی شن‌های داغ دشت عباس.

حالا چرا من ياد حسن کرده حکايتی دارد:

از سر شب حس غريبی، شکلِ خنده‌ی حسن، می‌پيچد هر اتاقی که پا می‌گذارم.

گريخته‌ام کرج اما حسن را که شما نمی‌شناسيد. لج که می‌کرد دخل کسی را بياورد، حرف فرمانده هم باد هوا بود. اين است که می‌ترسم حالا اين بار بيايد، نرود جا خوش کند ميان حضور من و هی سراغ تفنگ‌اش را بگيرد که زير خروارها خاک لابد چيزی ازش نمانده حالا. تازه با سيمينوف که نمی‌شود راه افتاد توی خيابان. همان پيچ اول خفت‌ات را می‌چسبند و هيچ خبر ندارند تفنگ تو تيرش را انداخته و عمرش را کرده و بايد انداخت‌اش گل ديوار.

فقط به خاطر بريدن بهانه‌اش از زير خاک در می‌آورم، ولی حسن تيرش خطا نمی‌رود اگر قبل از شليک به رئيس جمهور نگرفته باشندش.

بلند می‌شوم می‌نشينم رو به شرق و بلند نام حسن را صدا می‌زنم تا بيايد تفنگ‌اش را بگيرد «خال سرخِ داغ» به قول خودش بنشاند وسط دو ابرو.

آمپول‌ها می آيند يک يک در روپوش سفيد. حسن رفته زير تخت ساق پايشان را ديد می‌زند و همان جا کارش را کرده بود، وقتی دو نگهبان تنومند کشان کشان می‌بردندش انفرادی.

می‌دانيد، انفرادی انفرادی‌ست. چه بند 209 اوين يا ظلمات مرکز روان‌پزشکی ايران.

حالا دوباره تا حسن بيايد تفنگ‌اش را چال کردم زير خاک.

شما حسن را نمی‌شناسيد. من هم نمی‌شناسم. همين‌طور ظهری اتفاقی از ميان هرم گرمای مرداد دشت عباس ظاهر شد بی که ما فرصت بياوريم بپرسيم از کدام رسته است. خوب، لباس ارتشی تن‌اش بود. يا نام‌اش اسم فاميل‌اش چيست. آمده نشسته بود ورودی سنگر و يک جا پنج قوطی کمپوت گيلاس را قورت داد و بعد فقط گفت: "باس بخوابم با اجازه." و سريد در سياهی سنگر. و همين طور سه ماه و هشت روز بايد می‌گذشت تا تانک آب ترکيد و کمپوت‌های گيلاس را ديگر کسی نمی‌خورد.

 

Ç

 

آثار شماره‌ی «116»

 

فرهنگ و ادب پارسی:

داستان گشتاسپ در شاه‌نامه

فرهنگ جهانی:

نلسون ماندلا

نقد فيلم:

از استيصال تا استغفال

از زنده‌گی، از ادبيات:

گيلاس‌ها كپك زده‌اند

تا دل‌تان بخواهد شعر:

رنگ كلمه: هشت اثر از دو شاعر