|
|
|
|
||||||||||||||
|
فرياد، منطق خالق «جنگ» تحليل فيلم «سرزمين هيچكس»* كاوه احمدی علیآبادی
انسانهايی از درون مه بيرون میريزند و به محض آن كه روز هويدا میشود، مورد اصابت گلوله قرار میگيرند. چرا كه در «سرزمين هيچكس»، طليعهی صبح نويد چيزی را نمیدهد، مگر مرگ! پس بوسهی خود را يك به يك، شليك كسانی میكند كه انتظارش را میكشيدند. جنگجويان با به انتظار نشستن برای روشنايی روز (تا دريابند كجا هستند) در واقع به پيشواز دوزخ مرگ میرفتند! در فاصلهی بين زخمی شدن و جنگ و گريز از سنگری به سنگری ديگر، جنگجويی به دنبال اندك فرصتیست كه سيگاری نصفه و نيمه را روشن كند، تا شايد بهانهيی برای فرار از درد زخم خويش يافته باشد! استعارهيی كه جرقه زدن شعلههای جنگ را در سرزمين هيچكس میرساند و نياز به روشن نگاه داشتن شعلههای جنگ را در ميان تمامی مصيبتها و فجايع موجود معرفی كرده و جنگيدن را انگيزشی میبيند كه برای فراموشی غمها و زخمهای كهنه تجويز میگردد، غافل از اين كه بر بلايای پيشين افزوده و زخمها را دهان گشودهتر میسازد! هر يك از جنگجويان، طرف مقابل را به آتشافروزی و آغاز جنگ محكوم میكند. آنان هر يك، دلايلی برای شروع جنگ توسط طرف مقابل دارند. هنگامی كه اسلحه در دستان تنها يكی از آنهاست، به ديگری میقبولاند كه آنان بودند كه آتش جنگ را بر افروختند و وقتی اسلحه در دست مبارز طرف مقابل قرار میگيرد، شخص مقابلاش را وادار میكند كه بپذيرد آنها آغازگر جنگ بودند! اما آغازگر و تداومبخش جنگ در آن گير و دار فرياد میزند و به روشنی خود را هويدا میسازد، بدون اين كه جنگجويان متوجه باشند! آغازگر جنگ منطقیست كه تصور میكند اسلحه در دستان هر كسی باشد، حق با اوست، چرا كه به زور میتواند و حق آن را دارد كه ديگری را به اطاعت وادار سازد. حتا پاسخهای مثبت برخی از طرفهای درگير نسبت به پيشنهاد صلح نيروهای بیطرف را نبايد به پای مخالفت ايشان با جنگ نوشت، بلكه آنان حتا نمیدانند كه با چه چيزی موافقاند. سرزمين هيچكس آن را در نماهايی نشانه میرود كه مبارزی در پاسخ به سخنان يكی از نيروهای حافظ صلح تنها «بله، بله» میگويد و اصلا نمیداند كه با چه چيزی ابراز توافق میكند! فيلم سرزمين هيچكس خود را محصور هيچ سرزمينی نمیسازد و جنگ، علل و معضلات حاصل از آن را به هيچ قوميت يا مملكت خاصی محدود نمیكند و همچون ناماش به فراسوی مرزها و مليتها مینگرد و مسائل به تصوير كشيدهی آن را میتوان در هر سرزمين جنگزدهی معين و موجودی يافت. شايد اگر فيلم درصدد بود تا بيش از آن چه كه هست فراسوی زمان و مكان رود، میبايست شخصيتهای خود را نيز بینام و نشانی خاص و به شكل هويتهايی عام بر میگزيد. در سرزمين هيچكس، هر يك از جنگجويان كه زخمی میشود، از گروه خويش میخواهد تا از شليك كردن دست برداشته و آتشبس دهد، اما چنين صلح نيمبندی تداوم نمیيابد! زيرا از يك طرف، هيچ يك به ديگری اطمينان ندارد و از طرفی، ديگرانی از هر دو گروه هستند كه پای زندهگی و مرگشان در ميان است و هر يك همچو گروگانی، مراعات صلح توسط ديگری را تضمين میكند! هر يك از اشخاصی كه تازه به ميدان جنگ پا میگذارد، تمامی كوشش خويش را مصروف میدارد تا كاری انجام داده و جلوی ادامهی درگيری را بگيرد. سرباز حافظ صلحی كه بر اين باور است، به آنجا نيامده است تا بنشيند و ببيند دو طرف يكديگر را از بين میبرند، به هر كوششی برای نجات جنگزدهگان دست میزند. از سرپيچی از دستور فرمانده گرفته تا كشيدن پای خبرنگاران به معركه. او علل چنان وضع اسفباری را كمكاری نيروهای حافظ صلح و بیتفاوتی فرماندهان میبيند. بنا بر اين تمامی كوشش خود را مصروف میدارد تا به جنگ پايان دهد. او در اين راه تنها نيست. خبرنگاری كه با افشاسازی كمكاریهای نيروهای سازمان ملل و هر كسی كه به نوعی با جنگ در آن سرزمين مرتبط است، تصور میكند میتواند تغييری اساسی در وضع فاجعهبار موجود پديد آورد، شخص ديگریست كه به سرباز حافظ صلح میپيوندد. اما آنان پس از اين كه وارد معركه شده و عملا درصدد پايان دادن به درگيری و خونريزی بر میآيند، در میيابند كه موضوع بسيار پيچيدهتر از آنچيزیست كه در نگاه نخست به نظر میرسيد. سرباز حافظ صلح میبيند كه حضورش، نه تنها كمكی به دو طرف درگير نكرده است، بلكه موجب شده تا دو طرف از ترس اين كه نجات زودتر يكی موجب ناديده گرفتن آسيبديدهگان طرف او شود، به درگيری بيشتر با يكديگر پرداخته و در حقيقت با چنين كنش و واكنشی، وضعيت اسفبار يكديگر را كنترل كرده و مانع از هر گونه تغييری در بهبود وضع يكديگر میگردند. خبرنگار نيز پس از مشاهدهی كينه و عداوت مستمر طرفهای درگير، همچون سايران پی میبرد كه، نه تنها در آن مورد كمكی از دستاش ساخته نيست، بلكه دو طرف در استمرار بر جنگ آن قدر پافشاری میورزند كه حتا ديگران را نيز درگير آن میسازند! پس او نيز به مانند كسانی كه مدتهاست با فضای درگيری در آن سرزمين خو كردهاند، كنار كشيده و به نظارهگری كمتفاوت بدل میشود، چنانكه به درخواستی برای فيلمبرداری از سنگری پاسخ منفی داده و میگويد كه چه فرقی میكند: «سنگرها همه مثل هماند». تمامی كسانی كه برای برقراری صلح و كمك به جنگزدهگان تلاش میكنند، ولی خويشتن را ناتوان در برقراری صلح يافته و تنها به ياری آسيبديدهگان بسنده میكنند، همچو همان خنثاكنندهی مين در سرزمين هيچكس هستند كه پيش از اين كه خودش آسيب ببينند، تصور میكنند تنها میتوانند يك اشتباه كنند تا بهايی گزاف بابت خطايشان بپردازند و وقتی كه خود مصدوم و قربانی كمكرسانیشان میشوند، درمیيابند كه آنها اشتباه اول را هنگامی مرتكب شدند كه تصميم به چنان گزينشی گرفتند. در اين گير و دار، الاههی جنگ، پيامی برای قربانياناش دارد كه به بهايی گزاف تنها به مخاطباناش میفروشد: اگر جنگجويان خود به ختم درگيری و برقراری صلح مصمم نشوند، هيچكس نمیتواند درگيری و خونريزی ميان آنان را پايان بخشد. جنگجويان از فصول مشترك بسياری بهرهمندند، همان طور كه تمايزاتی با يكديگر دارند. هنگامی كه به خاطرات، دوستان يا هر فصل مشترك ديگری توجه میكنند، خود را به يكديگر نزديكتر احساس میكنند و متعاقب آن، اطمينان در پيشبينی رفتار طرف مقابل بيشتر شده و با چنان برداشتی از فضای جنگ دور میشوند. اما وقتی كه بر تفاوتها و به خصوص ضربات وارده بر خود عطف كرده، بدون اين كه بر آسيبهای وارده از سوی خودشان به طرف مقابل توجه كنند، كينهها افزوده شده و تأويلهای چكيده از زخمهای كهنه، شعلههای بر افروخته را بلندتر میسازند. همواره اختلافاتی هست كه میتواند دليلی بر درگيریها تأويل شوند. و در بسياری از موارد، دستآوردهای صلح و مدارا آن قدر عميق هست كه طرفهای رو در رو، با گذشت از خطاها و اشتباهات يكديگر چشم بپوشند. مبارزی كه در كنار دوستاش قرار دارد تا مانع از مرگ وی شده و به او كه مينی را در زير خود كاشته يافته و در صورت برخاستن، مين منفجر میشود كمك كند، نه تنها نمیتواند به او ياری برساند، بلكه خودش و مبارزی از طرف مقابل را نيز بر جمع كشتهگان میافزايد. چنين نماهايی براين نكته تأكيد دارند كه جملهگی طرفهای درگير، در فاجعهی پيش آمده برای خود و عزيزانشان سهيماند و حتا با تصور كمك به يكديگر، به شكلی تصاعدی وضعيت يكديگر را وخيمتر و ناگوارتر میسازند. همهگی درمیيابند، به شخصی كه مينی در زير بدناش قرار دارد نمیتوانند هيچ گونه كمكی كنند و او را بايد از هم اينك مرده پنداشت. اگر چه مينی كه زيرش قرار دارد هنوز منفجر نشده است و از اين رو زنده به نظر میرسد، و وقتی تصوير او ديده میشود كه «هيچكس» در كنارش نيست و آن با سرزمينی كه در حال جنگ است عجين میشود، به اينهمانی شخص مذكور با سرزمين جنگزده مبادرت و بر اين نكته تأكيد میورزد، سرزمين جنگزده است كه توسط ديگران رها شده و ناگزير آن مرز و بوم را از هم اكنون بايد مردهيی بیتحرك پنداشت كه ضامن مرگاش كشيده شده، اگر چه هنوز زنده است! آيا وضعيتی از اين بدتر هم میتوان تصور كرد و فجايعی سنگينتر از آن را تحقق يافته ديد؟ در اين خصوص، سرزمين هيچكس پاسخی شنيدنی دارد: «آدم بدبين میگه از اين بدتر نمیشه، ولی انسان خوشبين میدونه كه میتونه از اين هم بدتر بشه!»
|
|