|
|
|
|
|||||||||||||||
|
ترانههایميهن تلخ يا بهانهيی برای يادكرد مردی كه خودِ خودِ ترانه بود يادداشت نخست نسخهی چاپی «فروغ» (شمارهی سه) شهاب مباشری
تودهی كوچك بیشمشير و گلوله میجنگد برای نانِ همه برای نور و برای سرود در گلو پنهان میكند فريادهای شادی و دردش را، چرا كه اگر دهان بگشايد صخرهها از هم خواهد شكافت*
نه، نمیشود، نمیتوانم. نه، من آدم اين جور نوشتهها نيستم، كه اصلا مگر من كيستم در مقابل آن اندازه و قوارهی بزرگ؟ نه، نمیشود ... اما مگر سكوت میتوان كرد، خاصه اينك كه «گرگها / بیقرار از خمارِ خون / حلقه بر بارافكن قافله تنگ میكنند»1 و هيچ نگفت از مردی كه خودِ خودِ ترانه بود؟ باری، نيازی به از او گفتن نيست، كه او خود میگويد. هرچند حالا چون چند سالگشتیست كه مرده، انگاری «واسهی خنده لب نداره» و در سكوت فرو رفته است، به نظر میرسد بايد به ضرورت بتوانی از او بنويسی و از او بگويی، اما وقتی خودِ او میشود ترانه و سراسر وجودش ترنم «يه دل میخواد كه شاد باشه»، همين بس كه از روی خطاش بنويسی و همراه صدايش بخوانی!2 او همان بامداد است كه تا خورشيد روزاروز طلوع میكند، زنده است! بیمدد و نياز به هل دادن اين و آن! پس فقط باز میخوانم او را بیمقدمه، به خاطر «هنگامی كه مسلسل به غشغشه افتاد» و «نمونههای حروف را اصلاح میكرد» مرگ!
از خاطرم گذشت: "چرا بر نمیخيزد پس؟ مگر نه قرار است كه خون بيايد و چرخ چاپ را بگرداند؟"3
عجيب نيست كار مرثيهسازكنانی كه در پی از نفس انداختن زندهگان هستند به خاطر بهادار كردن سرودهی سياهشان؟ همانها كه شگرد كهنهشان اين بود: «سخن گفتن / نفسِ جنايت ...» و اين نه آيا عينيتِ تناقضنمايی توطئهشان؟
... كتاب لغت نيز به بازجويان سپرده شد تا هر واژه را كه معنايی داشت به بند كشند4
امروز در گوشهگوشهی جغرافيایِ زمينِ مهربان، به نامهربانی و به جستن اتهام «دهانات را میبويند / مبادا كه گفته باشی دوستات میدارم ...» و تازه، نازنين! دوست داشتن كه سهل است، در اين روزگار غريب، آهنگينترانهمردا كه او بود، سرود: «به انديشيدن خطر مكن» و سفارش كرد نور را، شوق را و خدا را «در پستوی خانه نهان بايد كردن».5 آه! آری، اين روزها، زير آسمانهای جهان هر جا كه بروی و باشی، با قرار يا بیقرار، هويتات يك تكه يا چهل تكه، نيمهی مردادِ تابستانی كه باشد و «طبل آتيش تو هوا»، گريزی نيست از رفتن «تو نخ ابر بلكه بارون بزنه» ...
اگه بارون بزنه آخ! اگه بارون بزنه ...6
واژهگان بیگناه و گناهكار ردهبندی شوند يا نه، باران بزند يا نه در اين برهوت نااميدی، چنان عدم قطعيتِ شاعرانهگی و ترانهخوانیِ وجودِ آدمی، حساب و كتاب هر توطئهيی را بر هم میزند كه او بیهراس میشود. آخر، همهمان ديگر به چشم خود ديدهايم كه «سلاخی / میگريست / به قناریِ كوچكی / دل باخته بود.»7 و اين است كه با اين همه دريغ و افسوس، محال است كه بشود نااميد ماند. میدانيد، آن ديگری كه يونانی بود و خداياناش هزارهها بود مرده و پرندهگاناش نمیخواندند، برای خاكاش میسرود: «... با تمامی مردهگان خويش / بر خرسنگهای خاموشی / در كارِ تيز كردن پنجههایِ خويش است / چراكه يكه و تنها به خود نويد داده / آزادی را.»** حالا از مليت و شعارهای جهانوطنی و درگيری با فاشيسم مقطعی اروپا كه بگذريم، شاعرانِ انديشه ناخودآگاه دلدادهی آب و خاكِ زمينی هستند كه در آن «آفتاب از حضور ظلمت دلتنگ نيست.»
چندان كه آفتاب تيغ بركشد او را مجال درنگ نيست ...8
آری، «روزی ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد.»9
|
|