|
|
|
|
||||||||||||||||
|
مرگ تسخيرگر عطوفت زندهگی به ياد اينگمار برگمن كه به تازهگی در هشتاد و نه سالهگی درگذشت نوشتهی ميك لاسال* ترجمهی شهاب مباشری
بعد از شصت سال يا نويسندهگی يا كارگردانی و اغلب هر دو كار با هم، اينگمار برگمن، فيلمساز سوئدی، كه سی ژوئيه 2007 درگذشت، مجموعه آثاری خلق كرد كه در تصوير كردن تقلای درونی روح بشر يگانه و منحصر به فرد هستند. با استفاده از واسطهيی كه رونما را ثبت میكند، وی وحشتهای عميق و شكنندهی خصوصی، بنيادی و بازناگفتهيی را به تصرف در آورد كه تعريف تجربهی واقعی زندهگی در اين سياره بر آنها مبتنیست. او اين كار را با بيشترين خلوص حقيقت در مقايسه با فيلمسازان قبل و بعدش انجام داد. برگمن، كه در هشتادونه سالهگی در خانهاش در فاروِ سوئد درگذشت، چهرهيی بلندمرتبه و دستنايافتنی در سينمای جهان و يكی از هنرمندان اثرگذار و شاخص قرن بيستم بود. جستوجوی او برای حقيقت بیوقفه و مادام العمر بود. از اولين فيلماش تا آخرين، او به زندهگی همچون دنبالهيی از موقعيتهای مرموز نگريست و هيچ تلاش سادهانگارانهيی را برای تعريف آن تاب نياورد. در عوض، او دوربيناش را به كار گرفت تا طبيعت اين راز و رمز را، با نقب زدن در توشهيی از اميد، اضطراب و ضمير درون به خاطر لمس كردن زندهگی آنگونه كه هست، ثبت كند. تعلق خاطر وی، به قول خودش، «تماميت درون هر وجود انسانی» و مضامين مد نظرش عشق، مرگ، خدا، شهوت، خودباختهگی عاطفی و خشونت بود – عواطف و مسائلی بنيادی كه چنين جایگاهی برای تأثير فراگير برگمن به عنوان يك فيلمساز جدی و انديشهمند فراهم آوردند. او در چهارده ژوئيهی 1918 به دنيا آمد، از مادری مرفه و پدری كه لوتران بود و در دادگاه سوئد منصبی داشت. مشاهدات برگمن از گير و دارها و بیوفايیهای زندهگی زناشويی پدر و مادرش تأثيری مادام العمر بر او گذاشت و بنيان بسياری از روابطی شد كه او در فيلمهايش تصوير كرد. گرچه او اصرار داشت كه خورهی كتاب نبوده، اما در دانشگاه استكهلم هنر و ادبيات خواند. در پی اين بود تا كارگردان صحنه شود و در سال 1944 مدير تآتر شهر هالسينگبورگ شد. با گذشت بيست سال، هرچند فيلم در زندهگیاش بيشتر فراگير میشد، اما همواره ارتباطاش را با صحنه حفظ كرد و در تآترهای سراسر سوئد به فعاليت پرداخت. از همين كار صحنه بود كه او بازیگران برجستهيی را كه دار و دستهی سينمايیاش را شكل دادند، پيدا كرد: ارلند يوزفسون، هريت آندرسون، اينگريد تولين، ماكس فون سيدو، ليو اولمن، گونار بيورنستراند، بیبی آندرسون و ديگران. در سال 1946، برای اولين بار فيلمی را به نام «بحران» كارگردانی كرد. طی هفت سال بعد از آن، او مهارتهای فيلمسازیاش را با كارگدانی نه فيلم و نوشتن چند فيلمنامه تكميل كرد و سر و شكل داد. در سال 1953، او با بازی هريت آندرسونِ بیپروا، فيلم «تابستان با مونيكا» را با موضوع پيچيدهگیهای متعاقب عشق دو جوان و حاملهگی دختر كارگردانی كرد. تصوير آندرسون بر يك سراشيبی در طبيعت، در حالی كه از پايين ديده میشد و نيمی از پيراهناش را در آورده بود، تبديل به يك تصوير نمادين در سينمای نوين اروپا شد. اما اين كمدی عاشقانهی «لبخندهای يك شب تابستانی» (1955) بود كه توجه جهانی را معطوف به برگمن كرد. دو سال بعد، «مهر هفتم» (1957)، كه در آن يك شواليهی قرون وسطايی (با بازی فون سيدو) همآورد شطرنج با مرگ شد، فيلمسازی را با بيانی عميقا پرسشگرانه و نگاهی تاريك معرفی كرد و در عين حال، بدل به يكی از نشانههای كلاسيك در ميان تمامی آثار برگمن شد. «توتفرنگیهای وحشی» بعدتر و در همان سال آماده و از آن ستايش فراوانی شد. داستان فيلم حكايت مكاشفهی درونی پيرمردی (با بازی ويكتور سيوستروم) بود كه در آستانهی مرگ، به خاطر عدم توفيقهای شخصی به بنبست میرسيد. در اوائل دههی شصت، برگمن سه فيلم شاخص ساخت كه همهگی با موضوع ايمان سر و كار داشتند و در هر يك به اجراهای درونگرای عاطفی و عميقی نياز بود. در «از پس شيشهی تاريك» (1961)، كه برندهی اسكار بهترين فيلم خارجی شد، برگمن روند ابتلای يك زن جوان سرزنده (با بازی هريت آندرسون) را به بيماری روانی روايت میكند. لحظات تنهايی كه در آنها آندرسون درون اتاقی به ارتباط با ارواح انباشته در ذهناش مشغول میشود، در دل بیپردهگی حسی و عاطفیشان نفسگيرند. در «نور زمستانی» (1962)، برگمن داستان يك كشيش لوتران (با بازی بيورنستراند) را باز میگويد كه بدون هيچ توفيقی میكوشد تا مرد نااميدی (با بازی فون سيدو) را از خودكشی باز دارد. آخرين جزء سه گانهی ايمان، «سكوت» (1963) به خاطر استفادهاش از برهنهگی و نمايش بیواسطهی احساسات سر و صدا به پا كرد. خشونت برگمن تنها در سطح جاری بود. فيلمهای او در بارهی مسائلی فقط كمی آن سوی عواطف بود، و اشارات مؤكد او بر تصوير كردن عواطف، فيلمهايش را حتا بسيار تأثيرگذارتر ازآثار فيلينی، فيلمساز ايتاليايی همعصرش، كرد. "هيچ هنری در مقايسه با فيلم، فراتز از آگاهیهای معمول نمیرود، درست به سمت احساسات ما، درست در عمق نور وجود ما." اين سخنیست كه يك بار او نوشته است. در آغاز با سه گانهی ايمان و بعد در سراسر دوران فيلمسازیاش، برگمن برای خلق سينمايی كه كاملا معطوف به چنين لحظاتی عميق از نقب زدنهای روانشناسانه بود، كوشيد. ديگر كارگردانها چه بسا با كمتر از اين قانع شوند. ديگر فيلمسازها چه بسا مخاطب و بيننده را سرگرم يك داستان كنند تا به يك لحظهی خاص باشكوه برسند. برگمن چنين دستآوردهايی را كمتر از حد مهارتاش میدانست. ديگر كارگردانها شايد مخاطب را مشغول طرح و داستانی كنند تا به يك لحظهی طلايی بامعنی وارد شوند. برگمن تلاش كرد تا فيلمهايش سرتاسر معنا باشند، كه خودشان به توضيح مداوم خود برمیخاستند، و لايهيی را از پس لايهيی عيان میكردند تا به حقيقتی عميقتر دست يابند. از اين منظر، «فريادها و نجواها» (1972)، حكايت دو خواهر كه در كنار بستر مرگ سومين خواهر گرد آمدهاند، را میتوان اوج كار برگمن دانست. با گذر از متافيزيك با سه گانهی ايمان، برگمن با «پرسونا» وارد دوران بزرگ خود شد. «پرسونا» در بارهی هنرپيشهيیست كه ديگر نمیتواند حرف بزند (با بازی ليو اولمن) و پرستاری پرحرف (با بازی بیبی آندرسون) كه بين آنها ارتباط شديد و عذابآوری شكل میگيرد. فيلم به خونآشامی عاطفی و هويت میپردازد و تصاويری مشهور از سينمای قرن بيستم را در خود دارد: آندرسون و اولمن به طور مستقيم به دوربين مینگرند و تصويرشان در هم فرو میرود. «ساعت گرگ و ميش» (1968) اين نحوهی بيان روانشناختی را، با بازی فون سيدو در نقش مردی كه با خود درگيری ذهنی داشت، پی گرفت. «شرم» (1968)، در بارهی اثرات جنگ داخلی بر دو هنرمند (با بازیگری فون سيدو و اولمن) پاسخ هنرمندانهی برگمن به جنگ ويتنام بود. رویكرد او ساده اما هوشمندانه بود؛ او غربيانی را تصوير كرد كه قاطبهی اهالی ويتنام تجربه میكردند: وحشت، نگرانی، فلاكت و سرگردانی. «فريادها و نجواها» به عنوان بهترين فيلم نامزد جايزهی اسكار شد، كه البته اين فرصت را به «نيش» باخت. در سال بعد از آن، برگمن يكی از محبوبترين كارهايش را با ايفای نقش اولمن و يوزفسون ساخت: «صحنههايی از يك ازدواج» (1974). فيلم در بارهی يك زوج حومهنشين بود كه احساسات عذابآور درونیشان آتش زير خاكستر بود. در سال 1976، به خاطر كلاهبرداری در ماليات بر درآمد توسط دولت سوئد بازداشت شد و در نتيجهاش به لحاظ عصبی فرو شكسته شد. او سوئد را ترك كرد و به مونيخ رفت و درآنجا هم به كارگردانی صحنه مشغول شد هم فيلم ساخت. فيلم «سونات پاييزی» (1978) را با بازی اينگريد برگمن (در آخرين نقشآفرينیاش) و ليو اولمن، كه شاهكاری در بارهی ارتباط مادر و دختر است، كارگردانی كرد. مجازاتهای برگمن ملغا شد و او در سال 1981 به سوئد بازگشت تا شبهزندهگینامهی «فانی و الكساندر» (1983) را بسازد. اين فيلم بدل به بزرگترين اثر جهانیاش شد. بعد از تمام كردن آن، كارگردان شصت و پنج ساله اعلام بازنشستهگی كرد و آن را آخرين فيلم خود خواند. اما او هم مثل ديگر بازنشستهی بزرگ، فرانك سيناترا، از طول عمر خود شگفتزده شد، و در بيست سال بعد از آن هم به كار ادامه داد. هم كارگدانی تأتر كرد هم فيلمنامه نوشت، و مهمترينشان «بیايمان» (2000) بود كه اولمن آن را كارگردانی كرد و در بارهی كهنسالیست و نگاهی به زندهگی خود او دارد. ديدگاه برگمن، كه مخاطب را با نمايش مصائب نهفته در زير رونمای تعليق مبهوت میكرد، اينك به نظر میرسيد كه دستكم از يك زاويه به او اطمينان را باز میگرداند. همچون نوادری از هنرمدان قرن بيسست و يكم، برگمن كماكان به پيچيدهگی و ارزش بشری باور داشت. او عقيده داشت كه اعمال آدميان حائز اهميت است. بالاخره، در سال 2003، برگمن كه هنوز سرحال بود، به كاری كه اجتنابناپذير بود پرداخت: به كارگردانی بازگشت و «ساراباند» را ساخت. اولمن و يوزفسون در اين فيلم درخشيدند. آنها همان شخصيتهای فيلم «صحنههايی از يك ازدواج» را داشتند كه حكايت سی سال بعدِ آنها روايت میشد. ذرهيی از شور استاد كاسته نشده بود. مثل ويرجينيا وولف و جيمز جويس در ادبيات، اينگمار برگمن با تمركز بر آگاهیهای فردی و لحظات بنيادی زندهگی كوشيد تا رمز، شور و كمال زندهگی را تسخير كند و بر آن نور بيفكند. دستآوردهای او به سادهگی تحصيل نخواهند شد و او از معدود فيلمسازانیست كه میتوان در بارهشان با همان شأن و منزلت اديبان نامبرده و غولهايی از ديگر عرصهها سخن گفت. برگمن در قله است. او به پانتئون ابدی پا گذاشته است. بی هيچ پرسشی، برگمن يكی از بزرگترين هنرمندان قرن بيستم بود.
|
|