|
|
|
|
||||||||||||||
|
داستان گشتاسپ در شاهنامه بخش دوم محمود كوير
يکی ديگر از نمايندهگان برجستهی دانش و عرفان کهن ايرانی، جاماسب، داماد زرتشت و وزير کیگشتاسب است. در آبان يشت و گاتها از او ياد شده است و زرتشت او را دولتمند بزرگ ناميده است. در نبردهای ارجاسب که به آيين کهن آريايی بود و گشتاسب که به دين زرتشتی درآمده بود، وی نقش مهمی داشت. اين نبردها در کتاب يادگار زرير آمده است. جاماسب در ادب ايران همواره به دانايی و هنر ستايش شده است. در يادگار زرير آمده است که: "میدانم که تو خردمند و دانا و هشيار هستی. اگر مدت ده روز باران ببارد، تو میدانی که چند قطره باران بر زمين باريده است. اگر گياهی گل بدهد، تو میدانی که گل کدام گياه روز باز میشود و کدام در شب، و کدام در پگاه شکفته میشود." در شاهنامه در ستايش او آمده است: بخواند آن زمان شاه، جاماسب را کجا رهنمون بود گشتاسب را سر موبدان بود و شاه ردان چراغ بزرگان و اسپهبدان چنان پاکدين بود و پاکيزهجان که بودی بر او آشکارا، نهان ستارهشناسی گرانمايه بود ابا او به دانش کرا پايه بود. افسوس که دست تاراج، از انديشههای اين فرهيختهگان، جز پارهيی چند در دفترهای کسانی چون سهروردی و بيرونی چيزی باقی نگذاشته است و بر ماست که با استفاده از متنهايی چون شاهنامه، اين انديشههای تابناک را گرد آوريم که ريشه و بنيان اخلاق و فرهنگ ماست. دانش خسروانی را میتوان در اين کتابها که از آن روزگار باقی مانده است، پی گرفت: «اندرزهای آذرپاد مارسفندان»، «کارنامهی اردشير بابکان» که رسالهيی به زبان پهلویست، «شکند گمانيک ويجار»، «پندنامهی اردشير بابکان» و «دادستان مينوگ خرد». ماتيکان يوشت فريان، از داستانهای بسيار کهن ايرانیست که بخشی از مرزباننامه از آن برداشت شده است. اين کتاب سيزده قرن پيش از مرزباننامه نوشته شده است. در اين داستان فريان و جادوگر به گفتوگو و پرسش و پاسخ میپردازند و داستانی بس دلکش میآفرينند. منظومهی درخت آسوريک نيز از داستانهای نمادين و زيبای فلسفی آن دوران است. به گمانی اين داستان که جدال بز و درخت خرماست، اشاره به درگيری بر سر آيين کهن ايرانی و دين جديد دارد. «جاماسب نامه» کتابی پهلویست که سراسر از دانش و خرد انباشته است و اين کتاب جواب پرسشهای گشتاسب به وسيلهی جاماسب است و در آن آگاهیهای بسياری در بارهی آفرينش، تاريخ، نژادها، سرزمينها، سرچشمههای دانش و خرد گذشته و آينده ايران و جهان به دست داده میشود. پس جاماسب دانا، شاه را خبر از کشتارها و ويرانیها میدهد. میگويد که آميختن دين و دولت برای مردمان جز ستيز و خونريزی و کينه چيزی در بر نخواهد داشت. اين فرمان و دادنامهی خردمند فرزانهی ايران، جاماسب است که از پشت پردههای قرون بر ما بانگ میزند. اين گلبانگ جاماسب را به جان بشنويم و بنگريم که درس نگرفتن از تاريخ و آزمونهای رفته، هم امروز بر سر ما چه آورده است و میآورد: جهان بينی آن گاه گشته کبود زمين پر ز آتش هوا پر ز دود وزان زخم و آن گرزهای گران چنان پتک پولاد آهنگران به مغز اندر افتد ترنگاترنگ جهان پر شود از دم شور و جنگ شکسته شود چرخ و گردونهها بپالايد از خونشان جویها بسی بی پدر گشته بينی پسر بسی بی پسر گشته بينی پدر و پايان شوم اين ماجرا: همه خسته و کشته بر يکدگر پدر بر پسر و پسر بر پدر وزان زاری و نالهی خستهگان ببند اندر آيند پابستهگان و چندان از آن کشته آيد سپاه که از خونشان تر شود رزمگاه جهانی به آشوب کشيده میشود. زرير کشته میشود. اسفنديار را پدر به زندان و بند میکشد. ايرانيان به ستيز با يکديگر میپردازند و سرانجام اسفنديار در جستوجوی قدرت و برانداختن آيين کهن و آوردن دين، کمر به نابودی رستم میبندد. رستم نماينده و نماد پهلوانی و آيين باستانی و سيستان جغرافيای اين آيين است. پس اسفنديار و گشتاسب بر آناند تا اين آيين و نمادهای آن را بسوزانند: به زابلستان شد به پيغمبری که نفرين کند بر بت آزری و از اين خيال شوم، كه گستردن دين با شمشير باشد، آن چنان روزگار بر ايرانيان سياه میشود كه: درفش فروزندهی كاويانبيفكنده باشند ايرانيان روزگار را بنگريد كه اكنون پس از گذشت هزارهها هنوز جهان در كار تكرار آن فاجعه است. باری، اژدهای قدرت سر برداشته بود. روزگار بازی ديگری داشت. زمان پهلوانی به سر آمده بود. پس شاه فريبكار با دين به ميدان میآيد و نخستين قربانی اين شومانديشی، آزادی و مردم هستند. شاه ستمپيشه، فرزند قدرتطلب خويش را نيز قربانی خواستههای خويش میكند. به اسفنديار میگويد كه اگر تخت میخواهی به ديار رستم بشتاب و: ره سيستان گير خود با سپاه اگر تخت خواهی همی با كلاه و به اين جوان خام وعدهها میدهد تا بلكه يا او از ميان برود يا دستگاه پهلوانی ايران را كه با اين بازی تازه همراه نبود، با دست او، از ميان بردارد. چو اندر شوی دست رستم ببند بيارش به بازو فكنده كمند يعنی كه غرور و افتخار و سربلندی و شكوه ايرانی را بند بر دست بگذار! يعنی كه عرفان و انديشه و آزادهگی ايرانی را در برابر دين نو به زانو درآور! يعنی كه بنيان شادی و آزادی و آشتی و مهر و داد را بركن و هر دستی كه از آستين برآمد به زنجير كن! در اين ميان، كتايون، مادر خردمند و دانا، پسر را پند می دهد تا از اين خيال بازش دارد: مده از پی تاج سر را به باد كه با تاج شاهی ز مادر نزاد كه نفرين بر اين تخت و اين تاج باد بدين كشتن و شور و تاراج باد و اين نفريننامه، پيام شورآفرين آن زن دانا در آن روزگار سياه است كه آفرين و آفرين بر او باد!اما جوان خام شده راهی اين سفر شوم و بدفرجام میشود. هر چه رستم مهر نشان میدهد، او كين میورزد. هر چه رستم از دوستی و مهر و داد میسرايد، او با خشم و كين و بیداد میخروشد. رستم از اين بازی در شگفت است. پس سيمرغ میآيد و راز باز میگويد: "هر كس اسفنديار را بكشد، خود و خانداناش نابود میشوند." و اگر رستم دست به بند دهد نيز آبرو و شرف و افتخاراتاش بر باد میرود و نابود میگردد. رستم اما قلهی افتخار و آبرو و شرف و نجابت ايرانیست. مباد كه رستم تن به بند دهد! و نمیدهد و فرياد بر میدارد كه: كه گفتات برو دست رستم ببند! نبندد مرا دست، چرخ بلند! و اين گلبانگ آزادهگی و سربلندیست كه از گلوی سردار عشق بر میآيد و مباد كه آن را از ياد ببريم! پس رستم به نبرد و جستوجو بر میخيزد و سرانجام بر راز مرگ اسفنديار آگاه میشود و: بزد تير بر چشم اسفنديار سيه شد جهان پيش آن نامدار گويند كه چون خواستند تا اسفنديار را رويينتن كنند، او در چشمهيی فرو شد و از اثر آب آن چشمه، تير و شمشير بر او كارگر نبود. اما وی به هنگام فرو شدن در آب، چشم خويش را بست و مرگ او در چشماناش تخم گذاشته بود. مانند آشيل كه مرگاش در پاشنهی پايش بود و عبارت پاشنهی آشيل به معنای نقطهی ضعف از آنجا آمده است. با مرگ اسفنديار ما يكباره با دو پايان تلخ و شوم در شاهنامه روبهرو هستيم: - مرگ يك پهلوان رويينتن، اسفنديار، كه نشان دين و شاهی دارد؛ - نابودی رستم و خاندان پهلوانان ايران. رستم را هيچ دشمنی يارای از پای درآوردن نيست. پس حكيم توس تومار زندهگی اين جهان پهلوان را به دست نابرادرش، شغاد، در هم میپيچد. رستم و رخش در چاه فريب و نيرنگ نابرادر از پای در میآيند. شغاد رستم را به شكار و مهمانی میخواند و بر سر راه او چاهی ژرف از خيانت میكند: بن چاه پر حربه و تيغ تيز نبد جای مردی و جای گريز بدريد پهلوی رخش سترگ بر و پای آن پهلوان بزرگ و اما پهلوان پير، رستم دلير، پيش از مرگ، دشمن زبون را نيز نابود میكند: درختی بد اندر بر او، چنار برو بر گذشته بسی روزگارميانش تهی بود و برگش به جای نهان بد پساش مرد ناپاك رای چو رستم چنان ديد، بفراخت دست چنان خسته از تير بگشاد دست درخت و برادر به هم بر بدوخت به هنگام رفتن دلاش بر فروخت و با مرگ رستم و برآمدن شاهان دينمدار بر اريكهی قدرت: زمانه شد از درد او پر خروش تو گفتی كه هامون در آمد به جوش گشتاسب و اسفنديار و رستم همه به يكباره از پای در میآيند. آنگاه فرزندان شاه توران لشكر آورده، سيستان و ايرانشهر را ويران و خاندان رستم را به خاك و خون میكشند. و بدين سان شاهنامه به پايان تلخ ديگری میرسد: پايان بخش پهلوانی! بخش پهلوانی شاهنامه يكی از زيباترين و باشكوهترين بخشهای شاهنامه است. اين بخش نكات بسياری را در بارهی فرهنگ، اخلاق و انديشهی ايرانی برای ما باز میگويد. پهلوانی اما در اين سرزمين باقی میماند. پهلوانان پس از تازش عربان نيز در زيرزمينها و مخفیگاهها و زورخانهها به تمرين نبرد میپردازند و جنبشهای عياران ادامهی راه و مرام آنهاست. جوانمردان و اهل فتوت نيز از راهيان همين راه و انديشه بودند، كه تاريخ و داستان آنان را میتوان در فتوتنامهها و داستانهای مردمی چون سمك عيار و امير حمزه و حسين كرد و امير ارسلان و پوريای ولی و ديگران يافت. به هنگامهی مغول، پهلوانان خراسان و كرمان، جنبش بزرگ و تاريخی سربهداران را در ايران سامان میدهند. پهلوانان ايرانی حتا به روزگار صفويان در تبريز شوريدند و حكومتی مستقل ايجاد كردند. پهلوانی يك منش و روش زندهگی و سرشار از روح جوانمردی و وفاداری و سربلندیست. مردمان نه به قهرمانها و پهلوانان، بلكه در روزگار ما، به روح و منش پهلوانی نياز دارند. گوهر و مايه و خميرهی پهلوانی در نهاد و جان همه هست. بر ماست كه ارزشهای درون خويش را كشف كنيم. ارزشهايی كه سدههاست از ما گم شده است، خوار و لگد مال شده است. برخيزيم و ارزشهای والای خويش را از خاك بر گيريم و غبار از چهرهی مهرباناش بزداييم و بر پيشانی تاريخ بگذاريم.
|
|