|
|
|
|
||||||||||||||
|
سروری اخلاق و فرهنگ غلامی و خواجهگی بخش نخست محمود كوير
اين نه تاريخ است، اطلال حيات آدمیست وندر آن مدفون شده از خوب و بد بسيارها يک سر سالم نبردند اين سياسيون به گور نيزهها سر گرچه گرداندند در بازارها پيرنيا
نخستين خانوادهی شاهی در ايران (مادها) به دست فرزندان همان خانواده و با شمشير تازه به دوران رسيدهگان از ميان برداشته میشود. به نوشتهی تاريخ ايران باستان پيرنيا، کورش پادشاه، خادم جوان او (يعنی مردوک) با قوای خود افواج مادی را متفرق کرد و ايختو ويکو، پادشاه ماد را اسير کرد. با سرکار آمدن نخستين حکومت مرکزی و پرقدرت (هخامنشيان)، نبرد و توطئه و دسيسه و کشتار يکديگر برای کسب قدرت، در ميان شاهان، آغاز میشود. پس از کورش، نخستين شاه واقعی ايران، فرزندان او به قتل يکديگر کمر میبندند. کمبوجيه، برادر خود برديا و خواهر خويش را در نهان میکشد. خشايارشاه نيز قربانی دسيسه و خيانت نوکران خويش میشود. اردوان رئيس قراولان شاهی به دستياری خواجهيی شب وارد خوابگاه خشايارشاه شده او را در خواب کشت. خشايارشاه دوم نيز با دسيسهی نوکران خود کشته شد. سغديان، برادر او، با خواجهيی فاناسيس نام همدست شده شبی که خشايارشاه در حال مستی به اتاق خواباش رفت، به خوابگاه در آمد و او را در خواب کشت. آن قدرتی که در ميان مردم پشتوانه ندارد جز با دسيسه و خيانت و شمشير و تازيانه نمیتواند بر جای بماند. پدران و پسران و غلامان در خواب و مستی تيغ در يکديگر مینهند. چنين است پايان حکومت آرسس. پس از فوت اردشير، باگواس خواجه، کوچکترين پسر او را که آرسس نام داشت، به تخت نشانيد و برادران اردشير را بکشت تا شاه جديد با آنها معاشر نبوده کاملا در تحت اطاعت خواجهی مزبور باشد. آرسس پس از آن که از جنايتهای باگواس آگاه شد، از او تنفر يافته در صدد برآمد، که او را بکشد، ولی خواجهی مزبور پيشدستی کرده او را در سال سوم سلطنتاش به قتل رسانيد. غلامان و بردهگان و خواجهگانی که در دربارها به بردهگی برده شده و اخته شده و شلاق خورده و ستمها کشيده و ... آنگاه راه و رسم خيانت و سنگدلی را در راهروهای تاريک و پر از دسيسه و خيانت دربار و حرمسراها آموخته بودند، نقش بزرگی در تاريخ ايران دارند. تعداد بسيار زيادی از شاهان کبير و رهبران عظيم الشأن را همين خواجهگان و غلامان تشکيل دادهاند. بخش مهمی از سرنوشت و تاريخ اين سرزمين به دست اين غلامبچهگان و خواجهگان رقم خورده است. تاجبخش و پشتیبان شاهان بودهاند. اينان که خنجر و نفرت به دندان داشتند، سياستپيشهگان اين سرزمين بودهاند. به هر روی، سلسلهی هخامنشيان نيز با خيانت و کشتن شاه پايان میگيرد. به نوشتهی تاريخ ايران باستان خيال کنکاشيان آن بود که اگر اسکندر به تعقيب آنان پرداخت، داريوش را تسليم کرده و در ازای آن مورد ملاطفت او گردند. سربازان و ياران شاه در برابر بيگانه، شاه را قربانی میکنند. همين که ديدند اسکندر در تعقيب آنهاست زخمهای مهلکی به او زده و او را در حال نزع گذاشته و با ششصد سوار فرار کردند. وقتی که اسکندر در رسيد، داريوش درگذشته بود. در روزگار اشکانيان نيز همين ماجرا تکرار میشود. فرهاد راه را کوتاهتر کرد و پدرش را خفه نمود. فرهاد تمام برادراناش را کشت و يکی از پسران خود را هم نابود کرد. با او نيز همان کردند که او با پدر و برادر خود کرد. يزدگرد سوم، آخرين شاه ساسانی نيز به دست همين خيانتپيشهگان و در برابر بيگانهگان کشته میشود: يکی دشنه زد بر تهیگاه شاه / رها شد به زخم اندر از شاه آه و تازه غلامان و سرداران به کشتن بسنده نکرده و پيکر پاره پارهاش را غارت کرده و به خاک و خون میکشند: گشادند بند قبای بنفش / همان افسر و طوق و زرينه کفش فکنده تن شاه ايران به خاک / پر از خون و پهلو به شمشير چاک و آنگاه عزاداری شروع میشود. همانها که شاه را به خاک و خون کشيده بودند تا از سردار خونآشام عرب به پاس اين خوشخدمتی لقمهيی بربايند: به باغ اندرون دخمهيی ساختند / سرش را به ابر اندر افراختند بياراستندش به ديبای زرد / قصب زير و دستی زبر لاجورد دوران کوتاه و اما درخشان قيامهای مردم بر ضد اعراب و حکومتهای سامانی و صفاری و بويه راه را برای يک رستاخيز فرهنگی در ايران هموار میکند. بزرگترين چهرههای ادبی و علمی و سياسی ايران در اين زمانه بر آسمان شرق طلوع می کنند. ابن سينا، زکريای رازی، ابوريحان بيرونی، فردوسی، خيام و ... سرآمدان اين رستاخيز شرقی هستند. در اين روزگار نيز در دربار و ميان سياستپيشهگان، همين اخلاق رواج دارد. عبدالله خجستانی که در روزگار صفاريان به اميری خراسان می رسد، خربنده است و بنا به قول خوش اين چنين به حکومت میرسد: "خران را فروختم و اسب خريدم ... دست از طاعت صفاريان بازداشتم و خواف را غارت کردم و ..." هم او نيز به دست همان خربندهگان و غلامان در نيشابور به قتل میرسد. امير ابوجعفر صفاری را غلاماناش کشتند. ابو نصر احمد ابن اسماعيل را نيز چاکراناش به قتل رسانيدند. مرداويج اسفار را کشت تا به حکومت رسد و خود نيز به دست غلاماناش کشته شد. خلفای بغداد و امير المؤمنينهای عباسی را غلامان بر سرکار آورده و از منبر به زير میکشيدند و نابودشان میکردند. برای مأمون به رسم هديهی خلافت، سر برادرش امين را آوردند. مأمون نيز ولی عهد خويش را مسموم کرده و کشت. متوکل، خليفهی عباسی به دست پسرش کشته شد. مقتدر خليفه را قاهر خليفه کشت. تصوير روزگار تيره و تار ايرانيان در اين روزگار را از ديباچهی کممانند کليله و دمنه بر خوانيم که خود از روزگار ساسانيان نيز حکايتها دارد و گويا روزبه آن را به نقل از بزرگمهر برای بيان روزگار خود آورده است: "کارهای زمانه ميل به ادبار دارد ... عدل ناپيدا، جور ظاهر، لوم و دنايت مستولی، کرم و مروت متواری، دوستیها ضعيف، عداوتها قوی. نيکمردان رنجور و مستذل، شريران فارغ و محترم. مکر و خديعت بيدار، وفا و حريت در خواب، دروغ مؤثر و مثمر، راستی مهجور و مردود، حق منهزم، باطل مظفر. مظلوم محق ذليل، ظالم مبطل عزيز. حرص غالب، قناعت مغلوب. عالم غدار، زاهد مکار ..." با آمدن و تسط ترکان، داستان دوباره و با شدت بيشتری آغاز میگردد و عصر حکومت غلامان برقرار میشود. حکومت دسيسه و سنگدلی و جهل. به نوشتهی تاريخ اجتماعی مرتضا راوندی: "پس ار مرگ البتکين، امارت غزنين به دست غلاماناش افتاد و از آن ميان سبکتکين که داماد البتکين بود، قدرت و نفوذ بيشتری داشت. وی نيز غلامی ترکنژاد بود." از همين سلسله محمود به حکومت میرسد و برای خوشخدمتی به خليفهی عرب دستور میدهد تا بزرگان ديلم را به دار آويختند (و سپس مقدار پنجاه خروار از دفتر روافض و باطنيان و فلاسفه از سراهای ايشان بيرون آورد و زير درختهای آويختهگان بفرمود سوختن). او هندوستان و ری و بسياری از سرزمينهای ديگر ايران را به ويرانه تبديل کرد. به نوشتهی عنصری: ز بس که آتش زد شاه در ولايت هند / کشيد دود ز بتخانههاش بر کيوان و سلطان البته که مردم ايران را نيز بینصيب نمیگذارد و به نوشتهی فرخی سيستانی: آن سال خوش نخسبد و از عمر نشمرد / کز جمع کافران نکند صدهزار کم زنشان اسير و برده شود، مردشان تباه / تنشان حزين و خسته شود، روحشان دژم وز خون حلقشان همه بر گوشه حصار / رودی روان شده به بزرگی چو رود زم همين محمود پس از خود، حکومت را به محمد، پسر خود می سپارد، اما درباريان و غلامان و سرداران که سفرهی فرزند ديگر محمود را، گستردهتر میديدند، محمد را به زنجير کشيده و به مسعود میدهند و همهی ياران محمد را نيز غارت میکنند. با روی کار آمدن غلامان ترک است که سياست و قدرت به طور کامل در اختيار غلامان میافتد و کار را به جايی میرسانند که ترکی کردن و ترکتازی هممعنی ستم و غارت بی حد و حساب میشود. به سرودهی ناصر شمس: تا ولايت به دست ترکان است / مرد آزاده بی زر و نان است و خاقانی دارد: ملک عجم چو طعمهی ترکان اعجمیست / عاقل کجا بساط تمنا بر افکند غرض تنها غلامان ترک نيستند، که هدف حکومت و سروری آنانیست که اخلاق و فرهنگ غلامی و خواجهگی دارند و به قول انوری: بر سمرقند اگر بگذری ای باد سحر / نامهی اهل خراسان به بر خاقان بر نامهيی مطلع او رنج تن و آفت جان / نامهيی مقطع او درد دل و خون جگر ... بر بزرگان زمانه شده دونان سالار / بر کريمان جهان گشته لئيمان مهتر شاد الا به در مرگ نبينی مردم / بکر جز در شکم مام نبينی دختر اين اخلاق و فرهنگ راه به سياست برده است و به نوشتهی عبدالواسع جبلی، کارمان به آنجا رسيده است که: منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا / زين هر دو نام ماند چو سيمرغ و کيميا شد راستی خيانت و وزيرکی سفه / شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا گشته ست باژگونه همه رسمهای خلق / زين عالم نه بهره و گردون بیوفا و بنا به سرودهی ناصر خسرو: نبينی بر گه شاهی، مگر غدار و بی باکی / نيابی بر سر منبر، مگر زراق کانايی حکومت خواجهگی و غلامی، بی گمان خرد و تدبير را بر نمیتابد. جمال الدين اصفهانی دارد: خواجهگان را نگر برای خدا / کاندر اين شهر مقتدا باشند همه عامی و آنگه از پی فضل / لاف پيما و ژاژخا باشند هر يکی در ولايت و ده خويش / کفشدزد و کلهربا باشند و ظهير فاريابی میسرايد: آن غلامی که از پی امرش / آسمان زحمت دواج کشيد يک زمان از ميان کمر بگشاد / لاجرم چون نگين به تاج رسيد به نوشتهی راحت الصدور، بدتر از همه و زشتتر از کار اين قراغلامان آشناکش، خيانت ائمهی دين و عمال شرع مبين بود که با اين ديوسيرتان همراهی کرده و در کار آنان راهنمايیها و گرهگشايیها مینمودند و کار عراق از دست: "ائمهی بد دين و ظالمان ترکان بدين رسيد که بيرون از آنک اعمال ديوانی را رعايت نمیکردند، امور شرعی و قضا و تدريس و توليت و نظر و اوقاف هم به اقطاع کردند و در هر شهری چنين بیديانتان مستولی کردند." حکومت غلامان همواره بر دامنهی سختگيریهای دينی و نژادی افزوده است. چنان که در سدهی چهارم به نوشتهی ذبيح الله صفا دخالتهای بیوجه غلامان امارت يافتهی ترک در امور مملکت شدت عجيب يافته، چنان که عزل و نصب خلفا در دست آنان افتاد و حبس و مصادرهی رجال و صاحبثروتان به وسيلهی آن قوم امری معمول و معتاد گشت. در تاريخ تمدن اسلام آمده است که غلامان ترک خليفه المعتز را به بدترين وضعی کشتند، به اين قسم که ناگهان بر وی هجوم آورده او را بر پای بر زمين کشيده و چماقکوباش کردند. هم اينان المستکفی خليفه را دستگير ساخته چشماناش را ميل کشيدند و او را در زندان افکندند و همانجا در زندان جان سپرد. برخی از اين غلامان در اين ميان بنيان سلسله و حکومتی را مینهاده و دمار از روزگار مردمان بر میآوردهاند. بنا به نوشتهی تاريخ دولت آل سلجوق بعضی از اين مملوکان در روزگار خوشبختی خود سراپرده و سپاه داشتند و ای بسا که همين بندهگان که به زشتخويی عادت يافته بودند، بعدها به امارت میرسيدند و بساط سلطنت میچيدند و بر گردن مردم سوار میشدند و بیدادها بر آنان روا میداشتند. بسياری از علما و دانشمندان مورد تحقير اين ملعبههای غلامبارهگان ترک بودندن و از آنان خفتها و خواریها میديدند. بخش بزرگی از ديوان نامدارترين شاعران سرزمين ما ستايش همين خونخواران و ستمپيشهگان است. چرا؟ سياست شمشير و جهل، آنجا به پيش میرود که خرد و تدبير را راهی نباشد. اين همه جادو و نفرين و ناسزا و تعارف و غيبت و تنگانديشی و دروغ و چاپلوسی که در بين ما گسترده است، از چیست؟ آنجا که پزشک و قابله باشد، ديگر چه نيازی به ساحره و رمال است؟ آنجا که قانون برقرار باشد برای چه مردم برای رسيدن به حق خود بايد به جادوگر و دعانويس و باجبگير و دخيل و نذر و نياز متوسل شوند؟ در ميان مردمی که مهر و مدارا و گفتوگو و احترام و اعتماد برقرار باشد ديگر چه جای ستيزه و ناسزا و غيبت و دروغ و تهمت است؟ در دياری که به فکر و دين و انديشهی ديگران احترام گذاشته شود و برای انسان ارزش و ارجی روا داشته شود، اين همه کتابسوزان و قتل و سرکوب برای چیست؟ غزالی در نصيحت الملوک آورده است: "اگر مردم نادان نبودند، سياستمداران هلاک میشدند." سياستمدارانی که تاريخ اين سرزمين را با خون نوشتهاند و به سرودهی سيفالدين فرغانی: رعيت گوسپندند اين سگان گرگ / همه در گوسپندان اوفتاده ز دست و پای اين گردن زنان است / سراسر ملک ويران اوفتاده سياستمدار و امير و حاکم و شاه که بايد در کار داد و مهر و مدارا باشد و به آراستن شهر و کشور برخيزد، شمشيرکش و تازيانه به دستی است که تنها به همين چيزها فکر نمیکند. و بنا به نوشتهی وصاف الحضره: تبارک الله ازين خواجهگان بیحاصل / که گشتهاند به ناگه ملوک اهل بلوک همه شقیشدهگان در ازل همه منحوس / همه فلکزدهگان تا ابد همه مفلوک در سرزمينی که کتاب قانوناش، سياست نامه و قابوس نامه و نصيحت الملوکیست، که برای تفريح و خوشآمد شاه و وزير نوشته میشود، ديگر چه انتظاری میتوان داشت. تنها به اين پند و اندرزهای قابوس نامه نگاه کنيم: "در خدمت شاه، ... سخن جز بر مراد خداوند مگوی و با وی لجاج مکن که هر که با خداوند خويش لجاج کند پيش از اجل بميرد." يعنی که خوناش ريخته خواهد شد و زبان سرخ سر سبزش را بر باد خواهد داد. "هميشه از خشم پادشاه ترسان باش!" و مینويسد که کاتب نيز بايد همچنين باشد و "بزرگترين هنری کاتب را زبان نگه داشتن است و سر ولی نعمت پيدا ناکردن و فضولی نابودن!" و "اگر وزير شدی نيز همين راه را برو اگر بخوری به دو انگشت خور تا در گلو بنماند ... و هميشه از پادشاه ترسان باش!" و مینويسد که "فرق بزرگ ميان مردم و پادشاه آن است که او فرمانده است و اين فرمانبردار." البته که اطرافيان و دبيران و مستوفيان و السلطنهها و الدولهها و والدينها و روحانيون و ديگر کارگزاران اين دستگاه جهنمی هر يک به سهم خويش آتشبيار اين معرکه بوده و هستند. بنگريد که در کتاب گلستان سعدی که مشهور ترين کتاب اخلاقی ماست، اينان چه میکنند. همان میکنند که امروز يکی از مواد قانون اساسی کشور ماست و پيش از اين نيز بوده است (سزای توهين به مقام بالاتر): "يکی از پسران هارون الرشيد پيش پدر آمد که فلان سرهنگزاده مرا دشنام داد. هارون ارکان دولت را گفت: «جزای چنين کسی چه باشد؟» يکی اشاره به کشتن کرد و ديگری به زبان بريدن و ديگری به مصادره و نفی! ..." بيش از اين به تکرار اين ماجرا نمیپردازم و به يادآوری نکتههای برجسته و روايت سر گردنههای تاريخ بسنده میکنم.
ادامه دارد ...
|
|