|
|
|
|
||||||||||||||
|
غربت جای انتظار نيست ... از مجموعهی شطحيات دشت عباس، پارهی شصتوسوم سيد محمدمهدی شهيدی
"بنويس، با چشمان خيس، غربت جای انتظار نيست." حسن میگويد و لقمهی بزرگ دوماش را با انگشت شصت و سبابه در دهان جای میدهد. حميد داشت نامه مینوشت و به سادهگی يکی روستايی چهارمحال بختياری پرسيده بود، در اولين نامهاش به نامزدی که چهار روز از او دور افتاده بود، چه بنويسد. "بنويس، با چشمان خيس، غربت جای انتظار نيست." اين حسن هم پدرسوختهيیست. کافیست مودش بالا بگيرد به سر به سر گذاشتن بچهها. شبها که دور نور فانوس، دوازده متر زير رملهای دشت عباس مینشستيم به گپ و گفت، به چای، به سيگار، به خندههای بی غل و غش حسن و سادهگی حميد، که تازه سه روز است به تيم ما پيوسته و با خط خوش درشتی که به قيافهاش نمیآيد، با قلمنی روی کاغذ چيزی مینويسد. حسن کپيده در خنده که بیسيم به صدا در میآيد: "مرشد مرشد، عباس. مرشد مرشد، عباس!" - عباس عباس! به گوشام! - چند گشتی عراقی در محوطه چرخ میخورند. حميد ترسيده، رنگ از رخ پريده میجهد بی خيال نامه و جوهر و قلم، کلاشاش را حمايل گردن میکند و گفته نگفته که: "میرم دخلشونو بيارم،" بيست و چهار پلهی سنگر را بالا میرود، و گم میشود در آخرين روشنايی مغرب. حسن که چرتاش را زده، نيمه شب سر حال و قبراق تفنگاش را برداشت و زد بيرون. آن بيرون شنهای دشت عباس مثل الماس میدرخشند. شب ماه است. سيزدهم رجب، و میشود رد پای حميد را پی گرفت تا پيکری بی سر، بی پوتين، بی پلاک، بی تفنگ، بی جان، مرده. "حميدو زدن!" میکشاندش درون، و میرود ته سنگر روی جعبههای آر پی چی مینشيند، و يک دفعه مثل ترکيدن خمپارهی شصت، بغضاش میترکد. بعد سراغ نامه را میگيرد. میرود لابهلای لباس بی سر حميد را میگردد. يک صفحهی خطدار از دفتری چلبرگ با چند لکه خون تازه که با خط نسخ خوشی رويش نوشته: "غربت جای انتظار نيست."
اجاره دار – تير 86
|
|