سال پنجم

بيست‌وهشت مرداد 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شاهرخ تندرو صالح

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shahrokh.tondrowsaleh

[@] gmail [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مادام نسترن

شاهرخ تندرو صالح

 

از اداره که زدم بيرون سوز سردی ريخت توی تن‌ام. آخر هفته را مرخصی گرفته بودم تا به خرده‌ريز کار‌های خانه رسيده‌گی کنم. کامپيوتر هم ريخته بود به هم. تعميرکار گفته بود عمر اين سيستم سر آمده. قرار را برای ساعت پنج و نيم گذاشته بوديم کافه تريای تکسيم. جيب‌هايم را گشتم تا پول‌هايم را يک کاسه کنم. آب‌روريزی‌ست آدم برود کافه و موقع پرداخت صورت‌حساب، دچار عباس‌بازی بشود. هفت و دويست جمع شد. شصت هفتاد تومان هم پول خرد ته و توی جيب‌هايم بود. به حساب نياوردم. اوائل اردی‌بهشت ماه بود، اما تک سرمای هوا هنوز شکسته نشده بود. باد سردی که می‌وزيد تا اعماق جان آدم نفوذ می‌کرد. توی پاگرد راه‌رو اداره سيگاری گيراندم و راه افتادم.

وسط کوچه لابه‌لای شمشادها شبحی ايستاده بود مثانه سبک می‌کرد. رشته‌يی کف زهراب جاری شده بود توی پياده‌رو. راه کج کردم. پيرزنی چرخ‌دستی خالی‌اش را دنبال خود می‌کشيد. دو تا گربه‌ی ول‌گرد هم جلوتر از پيرزن مرنوکشان می‌آمدند. سيگار بوی بدی می‌داد. دود ته گلويم را می‌سوزاند. سيگار را انداختم. از پيچ کوچه که رد می‌شدم شبح هنوز با لنگ‌های واشده‌اش لابه‌لای شمشادها ايستاده بود و ته و توی مثانه‌اش را می‌تکاند.

سر خيابان ده پانزده نفر پراکنده ايستاده بودند منتظر تاکسی و اتوبوس. پرايدی مشکی زد روی ترمز. همه هجوم بردند. چهار نفر سوار شدند. عاقله‌مردی که تخمه می‌شکست ابرو بالا انداخت و گفت:

- صف ببنديم به‌تره!

- صف هم که می‌بنديم می‌زنن جلو!

- کی می‌زنه جلو؟

- مگه چن نفريم که صف ببنديم؟

تا ماشين بعدی برسد صف منتظران مثل خطی لرزان تا ميانه‌ی خيابان می‌رفت و بر می‌گشت و ديوار می‌شد در حاشيه‌ی خيابان. جوانی افغانی گونی بزرگی را انداخته بود روی شانه‌اش دورتر از ديگران ايستاده بود ته صف. زن ميان‌سالی لابه‌لای جامانده‌ها اين پا آن پا می‌کرد:

- بدترين مسير اتوبوس مال اين خيابونه!

- سالی يه اتوبوس از توش رد می‌شه.

- ما کلاه‌مون هم بيفته اين‌جا نمی‌آيم ورش داريم.

- اگه مث آدم سوار می‌شدن جای همه‌مون شده بود.

مردی که تخمه می‌شکست گفت:

- گفته‌ن جلو يه نفر سوار بشه.

- جلو که سوار بشين دوبله حساب می‌کنن!

دو ماشين ديگر هم‌زمان از راه رسيدند.

- هُل نده آقا!

- هوی خانوم!

- هی!

افغانی مستأصل پرسيد:

- ايمام حوسين از اين‌جا می‌رن؟

مردی که تخمه می‌شکست گفت:

- می‌ری سيد خندون از اون‌جا به‌تر می‌برن‌ات!

پيکان قراضه‌يی ايستاد. راننده‌اش جوان بود. چهره‌يی زردنبو داشت.

- سيد خندون!

عاقله مردی که تخمه می‌شکست پريد و در عقب را باز کرد:

- نجنبی جاتو می‌گيرن!

- بفرمايين خاهر! من زودتر پياده می‌شم!

افغانی مستأصل مانده بود. زن جلو سوار شد. به مجردی که روی صندلی آرام گرفت سر و وضع‌اش را مرتب کرد. موهايش جو گندمی بود. راندشان زير روسری رنگ و رو رفته‌اش. کيف پر و پيمان سر شانه‌اش را که نشانده بود روی ران‌هاش سفت چسبيده بود. نشستم پشت سر راننده. عاقله‌مرد پاکت تخمه‌اش را اين دست آن دست کرد و خود را کشاند روی صندلی و نشست روی گردی وسط تشک عقب. قرار که گرفت تکانی به خود داد و گفت:

- همه جای عالم عقب دو نفر سوار می‌شن.

راننده خنده‌يی دندان‌نما کرد و گفت:

- يه نمه مهربونی نمک زنده‌گيه حاج آقا!

- سيد خندان ... ايمام حوسين ...؟

راننده پکی به سيگارش زد:

- سوار شو شازده!

- ايمام حوسين؟

- سيد خندون!

افغانی نشسته بود توی ماشين و گونی‌اش را می‌کشيد داخل. گونی را گذاشت روی پاهاش و بغل‌اش کرد. عاقله‌مرد خودش را جمع و جور کرد. افغانی مواظب بود که تنه‌اش به تنه‌ی مرد نخورد. راننده دنده چاق کرد و ماشين قيژه‌کشان راه افتاد. زن غرولندکنان گفت:

- توی اين يه وجب جا چه جوری سيگار می‌کشين شما؟

راننده شرم‌زده شيشه را پايين کشيد و پکی محکم به سيگار زد و انداخت‌اش بيرون.

- شرمنده خاهر!

راننده خز رنگ و رو رفته جلو داش‌بوردش را صاف و صوف کرد و پرسيد:

- نوار بذارم اشکالی نداره؟

عاقله‌مرد پاکت تخمه‌اش را اين دست آن دست کرد و پرسيد:

- ميدون رو دور می‌زنين؟

- مستقيم می‌ريم پايين!

صدای خُره‌ی ضبط گوش آزار بود. يساری می‌خواند. توی پياده‌رو جابه‌جا زنان، دختران و پسران، مردان و کودکان رژه می‌رفتند. لامپ‌های نئون و رقص نورها روشن بودند. نورهای زرد و نارنجی و آبی روی چهره‌ها شادی می‌ريخت. هيچ چهره‌يی غم‌گين نبود. چيزی از شادی توی پياده‌روها و لابه‌لای آدم‌ها در رفت وآمد بود. صف روبه‌روی قنادی رضا تا جلو لاستيک بريجستون کشيده شده بود. راننده پرسيد:

- زولبيا ارزون شده؟

- چن بوده مگه؟

- کی اين زولبيا باميه‌ها رو می‌خوره؟ همه‌ش خاک قنده!

عاقله‌مرد گفت و خنده‌يی تمسخرآميز بر لب نشاند.

شش تا قوطی شيرينی را چسابنده بودند به هم و با خطی درشت و بدترکيب رويش نوشته بودند "ارزون‌اش کرديم مشتری شين". مقوا نشسته بود زير تابلو قنادی رضا. سر خيابان نفت را بسته بودند. شش هفت نفر سرباز وظيفه راهنمايی ايستاده لم داده بودند به بدنه‌ی جرثقيل کفی راهنمايی. يکی‌شان دزدکی سيگار می‌کشيد. ده دوازده تايی موتورسيکلت بار زده بودند. صاحب موتورسيکلت‌ها با گردن کج به رديف ايستاده بودند و سيگار دود می‌کردند. يکی از آن‌ها سر توی گوش ديگری کرده بود و پچ‌پچ می‌کرد. وظيفه چشم‌غره می‌رفت به‌شان. راننده به يکی از وظيفه‌ها سلام کرد:

- بانک زده‌ن سرکار؟

- نه! موتورهای دزدی رو می‌گيرن!

- اينا همه دزدی‌ان؟

- بعضياشون!

- زن که کلافه شده بود کيف روی ران‌هاش را جابه‌جا کرد:

- مث مور و ملخ می‌ريزن توی خيابونا!

مرد مشت پر از پوست تخمه‌اش را تکاند بيرون و گفت:

- همه شون کيف‌قاپ‌ان!

- دو هفته پيش کيف منو قاپ زده‌ن آقا!

- چيزی هم برده‌ن؟

- دومليون توش بود. طلاهام هم بود ...

- مال حروم خوردن نداره خاهر!

راننده گفت. افغانی هاج و واج نگاه‌اش روی تابلوها و آدم‌ها می‌رفت و می‌آمد و دو دو می‌زد. مرد گفت:

- خرهاشونو می‌فروشن، موتور می‌خرن ...

افغانی گونی را توی سينه‌اش چلاند. راننده سيگاری به سرباز وظيفه تعارف داد. يکی ديگر از وظيفه‌ها فرمان موتور سيکلتی را گرفته بود. راننده‌اش مردی پنجاه و چند ساله می‌زد. پسر بچه‌ای ترک‌بند موتور نشسته بود. چند تا پاکت گرفته بود توی بغل‌اش. وظيفه فرمان موتور را تکان تکان می‌داد. تعادل مرد به‌هم خورد. افتاد. پاکت‌ها ولو شدند زمين. پسر بچه هم افتاد.

- کارت موتورت!

- به ابوالفضل پيک‌ام!

- هر چی می‌خوای باش!

- به امام زمان مردم منتظرن!

- همه‌تون همينو می‌گين!

راننده گفت:

- امری ندارين سرکار؟

پياده رو شلوغ بود. راه بند آمده بود. راننده موتور به چشم نمی‌آمد. پسر بچه‌اش هاج و واج اطراف را نگاه می‌کرد. زن غرولندکنان گفت:

- همه‌شون کيف‌قاپ‌ان!

پسر بچه پاکت‌ها را جمع کرده گرفته بود توی سينه‌اش بالای سر موتور سيکلت ايستاده بود. جوانی فرياد کشيد:

- آمبالانس خبر کنين!

وظيفه‌ها راه باز می‌کردند. راننده گفت:

- ضربه مغزی نشده باشه خيلی خوبه!

زن گفت:

- مث مور و ملخ همه جا موتوری ريخته!

مرد پاکت تخمه‌اش را چپاند توی جيب‌اش و گفت:

- چن می‌شه؟ پياده می‌شم!

- قابل نداره، صد و پنجاه ...

مرد دويستی مچاله‌يی را توی دست‌هايش تاب می‌داد. ماشين که ايستاد آن را به راننده داد. راننده سکه‌ی پنجاهی برگرداند. افغانی گونی به بغل ايستاده بود تا مرد پياده شود. برگشته بود مسير پشت سر را نگاه می‌کرد. پسربچه‌يی که پاکت‌ها را توی بغل‌اش می‌چلاند هنوز ايستاده بود. راننده گفت:

- شازده سوار شو!

افغانی مبهوت و شتاب‌زده خودش را انداخت توی ماشين. زن گفت:

- زن‌هاشون هم فال می‌گيرن. دو تا دخترمو بد بخت کرده‌ن همين فال‌گيرا!

- ايمام حوسين می‌ری؟

راننده پرسيد:

- دربس؟

ساختمان بانک تجارت را چراغ آذين کرده بودند. هفت رشته لامپ رنگارنگ از بالای پشت بام بانک آويزان کرده بودند پايين. دو تا پژو 206 اين طرف آن طرف ورودی بانک هوا کرده بودند . دو تا آدم خوش‌بخت مقوايی تکيه داده به بدنه‌ی پژوها لب‌خند می‌زدند. از زير پاهای‌شان اين جمله قوس خورده بود و کشيده شده بود بالا و رفته بود لابه‌لای رشته لامپ‌های رنگی: شادی بُرد را با اندوخته‌هایتان تجربه کنيد. راننده دنده چاق کرد و تازاند:

- حالا کو تا سيد خندون!

- می‌ری؟

زن گفت:

- پياده می‌شم آقا، چن شد؟

- دويس خاهر!

- چه خبره؟ مگه سر گردنه‌س؟! تا دی‌روز صد تومن بود!

- شما هيچی ندين خاهر!

- ول‌خرجی نکن آقا! حقتو بگير!

- لا اله الا الله!

راننده رويش را کرد آن طرف:

- هرچی می‌دی بده خاهر ما رو نجات بده!

زن که سعی داشت آرامش‌اش را حفظ کند صدی مچاله شده‌يی را انداخت روی داش‌بورد و پياده شد. راننده خيز برداشت و در را پشت سر زن بست.

- مث اينه که می‌خوان جون‌شونو بگيره‌ن!

سيگاری آتش زد و از جوان افغانی پرسيد:

- دربس می‌ری ببرم‌ات؟

- چن تومن؟

توی پيچ ميدان شبح رؤيا را ديدم.

- نگه دارين!

پياده‌رو شلوغ بود. تا چشم بر هم بزنم گم‌اش کردم. هوا تاريک روشن بود. گل به گل جوان حاشيه خيابان ايستاده بودند. هر کسی را که رد می‌شد جوری از نظر می‌گذراندند و با دنباله‌ی نگاه می‌نواختند. کوچه را گم کرده بودم. تا اسم کوچه يادم بيايد دو تا کوچه حاشيه ميدان را رفتم و برگشتم. پنج و چهل و نه دقيقه بود. دير کرده بودم. دير که می‌شد داد و فريادش هوا می‌رفت. عصبی می‌شد و زمين و زمان را به هم می‌دوخت. خيره می‌شد به نقطه‌يی و به فحش می‌کشيد همه را. ته دل‌ام مثل سير و سرکه می‌جوشيد. هول زده چشم‌چشم می‌کردم. تکسيم کجاست! خدايا کجاست اين تکسيم لعنتی؟! از چهار پنج تا جوان ايستاده سر گذر نشانی کافه را پرسيدم. رد انگشتان‌شان اميدوارم کرد.

پانزده شانزده تا ميز دو سه نفره در فضايی چهل پنجاه متری. سر هر ميزی شمعی و جعبه‌يی دست‌مال کاغذی و يک منوی خوش‌رنگ و يک زير سيگاری. ميانه‌ی زمين و آسمان لايه‌يی دود ساکن مانده بود توی هوا. سر ميزی چهار نفره نشسته بودند. زن ميان‌سال روبه‌رويش نشسته بود. موهايش را های‌لايت کرده بود . چند پر زلف‌اش از زير روسری زده بود بيرون. سيگار گوشه‌ی لب‌هاش بود و ناشيانه پُک می‌زد. رؤيا هم عصبی سيگار می‌کشيد. زن دسته‌يی ورق پهن کرده بود جلوش. او خيره مانده بود به دو سرباز و سه بی‌بی. حاشيه‌ی تک پيک از زير بی‌بی دل زده بود بيرون. نگاه رؤيا به ورق‌های ولومانده روی ميز بود. ما حرف‌هايمان را زده بوديم. فال آخر او را مردد کرده بود. می‌گفت چيزی هست که می‌خواهم خودت آن را بگويی. گفته بودم: عاشق چيزی برای پنهان کردن ندارد. گفته بود: خودم معلوم‌اش می‌کنم. قرار را هم خودش گذاشته بود. زن ورق‌ها را جمع کرد و توی دست گرفت و داشت بُرشان می‌زد. سيگارش توی زير سيگاری دود می‌کرد. با مهارت تمام دولو خوش‌گله را از ميان ورق‌ها کشيد بيرون و داد دست او. تک گيشنيز را برداشت گذاشت زير نعلبکی که فنجان قهوه‌ی رؤيا را برگردانده بود روش. رؤيا خنديد:

- دولو خوش‌گله‌س!

- خيلی خوش‌گله!

مرا که ديد خنده روی لبان‌اش ماسيد. زن سرش گرم بُرزدن ورق‌ها بود.

- بازم که دير کردی!

زن همان‌طور که ورق‌ها را توی دست‌اش می‌گرداند گفت:

- تو اعتقادی به اين چيزا نداری!

خنديدم.

- سلام!

تک گيشنيز را برداشت و گرفت پيش روی او و با اشاره به ورق‌هايی که ولو مانده بود روی ميز به من گفت:

- بُرشون بزن بده‌ش من!

ورق‌ها را سُراندم لای هم‌ديگر. بی‌بی‌ها و سربازها دويدند توی هم. بر زدم و بر زدم. آس نمی‌آمد. می‌خواستم آس دل را زير بکشم نمی‌شد. دو جفت چشم دست‌های مرا می‌پاييدند. رؤيا منوی کافه را راند جلوی من:

- سفارش‌تو بده!

- تلخ می‌خورم!

گفته بود کسی را می‌شناسد که تمام زير و بم زنده‌گی آدم را با پنج تا سؤال می‌گذارد کف دست آدم. گفته بود از شيراز و تبريز و مشهد و اصفهان هم وقت می‌گيرند می‌آيند پای فال‌اش. می‌گفت هفده هجده سالی توی قبايل آفريقا با کولی‌های آن‌جا زنده‌گی می‌کرده. حتا سه چهار سالی هم با يکی از آن‌ها هم‌خانه بوده اما حالا برگشته. می‌گفت گفته هيچ‌جا وطن آدم نمی‌شود. می‌گفت حتا رئيس جمهور آن‌جا هم از او در خواست ملاقات کرده. اصرار داشت که اگر گمان می‌کنم تقلبی توی کارش است می‌توانم ورق را خودم بياورم. خودش دسته‌ورقی را که از سوريه برای‌اش آورده بودم آورده بود. می‌گفت بگويی نگويی يک جورهايی روزگار و حال‌وهوای آدم را از شمارش نفس‌های آدم می‌فهمد. می‌گفت درست می‌زند وسط خال. می‌گفت بزرگان تهران مشتری‌اش هستند. فال ورق‌اش حرف ندارد. می‌گفت احترام ما را خيلی داشته که قبول کرده بيايد اين‌جا. تا اين‌جا را آمده بودم اما خورده بودم به بن‌بست. چيزهايی بود که نمی‌فهميدم‌شان. بعضی وقت‌ها ديگر از صبر هم کاری ساخته نيست، چيزی را درست نمی‌کند بل‌که هم آدم را خراب می‌کند و به گُه می‌کشد. از روشويی که بيرون آمدم زن هنوز داشت با موبايل صحبت می‌کرد. می‌گفت اسم‌اش نسترن خانوم است. به‌اش می‌گويند مادام نسترن. زُل زده بود به ورق‌های پخش و پلا شده روی ميز و رشته‌يی از موهاش را لای انگشتان‌اش به بازی گرفته بود و با آن ور خط حرف می‌زد . صحبت‌هايش که تمام شد رؤيا دولو خوش‌گله را به‌اش برگرداند و تک گيشنيز را داد دست من و پرسيد:

- خب! حالا اگه گفتين اسم‌اش چيه؟

 

Ç