|
|
|
|
||||||||||||||
|
تباهی و سياهكاری غلامان و داستان هرمزد در شاهنامه بخش دوم محمود كوير
سلسلهی صفويه در اين داستان و در به فساد کشانيدن ايران و به راه انداختن دستگاههای جهل و ستم و فساد، دست پيشينيان را از پشت میبندد و کاشف راههای جديدی برای شکنجه، کشتن و نابودی انسان و انسانيت میشود. در روزگار آنها، که عصر اکتشافات جغرافيايی و کشف آمريکا و اختراع چاپ و رنسانس در جهان است، اينان نيز به کشف انواع جديد ترياک و افيون و آدمخواری مشغولاند. از جمله در زمان آنان، به نشانهی دوازده امام، بر گرز خشخاش برای تهيهی ترياک دوازده تيغ بايد کشيد. همچنين همواره در دربار خويش، دوازده جلاد آدمیخوار داشتند که مجرمان را زنده زنده میخوردند. بنيانگذار اين سلسله، شاه اسماعيل، در همان ابتدای کار تکليف خود را با مردم روشن میکند و میگويد: "خدای عالم و حضرات ائمهی معصومين همراه مناند و من از هيچکس باک ندارم. به توفيق الله تعالی، اگر رعيت حرفی بگويد، شمشير میکشم و يک کس زنده نمیگذارم." و البته حرف مرد يکی است و جناب سلطان برای گسترش آيين تشيع، چون تبريز را میگيرد به نوشتهی سفرنامهی ونيزيان در ايران با آن که تبريزيان مقاومتی نکردند، بسياری از مردم شهر را قتل عام کرد. حتا سربازاناش زنان آبستن را با جنينهايی که در شکم داشتند کشتند. سيصد تن از زنان روسپی را به صف آوردند و هر يک را دو نيمه کردند. حتا همهی سگان تبريز را کشتند و مرتکب بسياری فجايع ديگر شدند. در اين يورش بيستهزار نفر از مردم تبريز قتل عام شدند. «سپس اسماعيل مادر خود را فرا خواند ... چون معلوم شد که به عقد يکی از اميران حاضر در نبرد دربند درآمده بوده است، پس از طعن و لعن و نفرين وی فرمان داد تا او را در برابرش سر بريدند. گمان نمیکنم از زمان نرون تا کنون چنين ستمکارهی خونآشامی به جهان آمده باشد.» و بنا بر نوشتهی روضة الصفا، با مردم فيروزکوه نيز چنان کرد که با ساير مردمان بر احدی ابقا نکردند. حسب الامر تمام اهل قلعه رو به وادی عدم نهادند و در آتش قهر قهرمانان دهر، ماده و نر و خشک و تر و نادان و دانا و پير و برنا بسوختند. به نوشتهی تاريخ ايران از دوران باستان تا سدهی هجدهم، شاه عباس اول سلطانی مستبد، هوسباز، بدگمان و بیرحم بود، وی امر داد تا صفی ميرزا، فرزند ارشد خود را که جوانی لايق و مستعد بود بکشند. مدتی بعد، دو پسر خويش را کور کرد. غلامان دربار نيز کمر به ميان بسته و در اين کشتار و خونآشامی از شاه عقب نماندند. بسياری از شاهان دينمدار و صوفيان صفوی که خود را کلب آستان علی میخواندند و در گستردن آيين شيعه و وارد کردن هزاران فقيه از هر جای دنيا از جمله لبنان کوشا بودند، بر اثر دسيسهی غلامان و زنان و فرزندان خويش و در مستی کشته شدند. برخی نيز بر اثر نوشيدن بیاندازهی الکل و مصرف انواع مواد مخدر جان عزيز به جانآفرين خويش تسليم کردند. پس از آنها، نادر که خود غلامی و ناماش نذرقلی بود، نيز سرانجام پس از کشتارها و جهانگشايیها به دست غلامان خويش از پای درآمد. نادر فرمان داد تا تنی چند از غلامان و دشمناناش را از پای درآورند، اما آنها پيشدستی کرده و شبانگاه و در حال خواب و در چادرش سر از بدناش جدا کرده و تاج و تختاش را به تاراج بردند. دولت نادر يک شبه چنان از ميان برخاست که گويی هرگز نبوده است: سر شب سر قتل و تاراج داشت / سحرگه نه تن سر، نه سر تاج داشت به يک گردش چرخ نيلوفری / نه نادر به جا ماند و نه نادری يکی از اعضای سفارت روس در بارهی رفتار نادر در کرمان مینويسد: "از کلهها منارهيی درست شد. به اندازهی چهار آجر از اين مناره از کلههای سالخوردهگان تشکيل میگردد. چنان ضجه و فريادی از مرد و زن بلند میشود که شنيدن آن انسان را به رقت میآورد." گويند که به حساب جمل، تاريخ تاجگذاری نادر را، الخير فی ما وقع، ثبت کردند. شاعری نکتهبين با اين ماده تاريخ، يک بيت زيبا و پرمعنا ساخت: بريديم از مال و از جان طمع / به تاريخ الخير فی ما وقع پس از تاراج آنچه نادر با خونريزیها گرد آورده بود، جانشينان و غلامان و مدعيان، تيغ بر يکديگر کشيدند و شرم و انسانيت از اين ديار گريخت. به نوشتهی کتاب نادرشاه از لکهارت: «محمدحسين خان با نهايت قساوت داخل حرم شد و با طنابی که همراه آورده بود، پادشاه تيرهبخت صفوی را خفه کرد. پسر شاه تهماسب که بيش از هشت سال نداشت، دهشتزده به جنازهی پدر چسبيد و شروع به گريه و زاری نمود، ليکن محمدحسين خان او را نيز با بیرحمی تمام به هلاکت رسانيد و اسماعيل ميرزا پسر کوچکتر شاه نگونبخت صفوی را هم به چاه انداخت و ... سپس با قساوت بینظيری سر آن کودک را از تن جدا کرد.» آنگاه «عادلشاه»(!) تيغ بر شاهزادهگان نادری يا خويشان خويش میکشد و به نوشتهی کتاب کريمخان زند از نوايی از اولاد نادر، رضاقلی ميرزا بيستونه ساله، نصرالله ميرزا بيستوسه ساله، امامقلی ميرزا هجده ساله، چنگيز خان سه ساله، جهدالله خان شيرخواره، اولدوز خان هفت ساله، تيمور خان پنج ساله، سهراب سلطان چهار ساله، مصطفا خان پنج ساله، مرتضا خان سه ساله، اسدالله خان سه ساله، اوغوز خان سه ساله، اوکتای خان شيرخواره و ... در يک يورش قتل عام شدند. سلسلهی زنديه نيز با خيانت و تسليم شاهزادهی دلآور زند، لطفعلی خان، به آقامحمد خان قاجار پايان گرفت و وی با وحشيانهترين شکنجهها او را کور کرده و کشت. اما آقامحمد خان که در سنگدلی و بیرحمی در تاريخ جهان کمتر مانندی دارد، خود نيز از تيغ و شمشير غلاماناش در امان نماند. به نوشتهی سفرنامهی فرد ريچاردز در همان ايامی که دانشمندان در کشورهای مترقی مغرب زمين سرگرم تعقيب رشتههای هنری مسالمتآميز بودند و به سوی ترقی و تعالی گام بر میداشتند، در ايران جمجمهها روی هم انباشته میشد و بر حسب دستور آقامحمد خان از چشمان نابينايان تپههای کوچکی تشکيل میدادند. آقامحمد خان به بهانهيی اندک بر غلامان خويش خشم گرفت و آنان را به مرگ در بامداد روز ديگر تهديد کرد. آنان نيز که از کينه و خشونت او آگاه بودند، وی را در خواب کشتند. اجرای جديد اين نمايشنامه با شليک تير از تپانچهی ميرزا رضا کرمانی به سينهی سلطان صاحبقران آغاز شد. گويی آنجا که آزادی، دانش و خرد و مهر و مدارا رخت بر بندد و مردمان دشنه و دشنام به دندان داشته باشند و اميران جز با شمشير و تازيانه حکم نرانند، سرنوشتی بهتر از اين را نمیتوان چشم به راه نشست. آنجا که خورشيد آزادی، قانون و خرد و داد، بر جامعه نتابد، بايد همواره به انتظاره قدارهکشی نشست که از راه بيايد و شمشيرکش پيشين را از ميان بردارد. آنجاست که مردمان همه قضا و قدری، غرق در خرافه و جهل، پايههای تخت ستم را بر شانه میکشند. بنگريم که جوينی چهگونه به تماشای کوچههای آتشگرفته و سرزمين آرزوهای خاکسترشدهی خود نشسته و مینويسد: "هر مزدوری، دستوری. هر مزوری، وزيری. هر مدبری، دبيری. هر مستوفی، مستوفیيی. هر مسرفی، مشرفی. هر شيطانی، نايب ديوانی. هر کون خری، سر صدری. هر شاگرد پایگاهی، خداوند حرمت و جاهی. هر فراشی، صاحب دورباشی. هر جافی، کافی. هر حسی، کسی. هر خسيسی، رئيس. هر غادری، قادری. هر دستاربندی، بزرگوار دانشمندی ... هر آزادی، بی زادی. هر رادی، مردودی ..." آزادهدلان گوش به مالش دادند / وز حسرت و غم سينه به مالش دادند پشت هنر آن روز شکستست درست / کين بیهنران پشت به بالش دادند و آيا اين روزگار ستم و سياهی در درازای تايخ تا کجا چنگ در جان ما افکنده و اخلاق و منشهای ما را به تباهی کشيده است؟ از سيفالدين فرغانی بشنويم: جهان سربهسر ظلم و عدوان گرفت / درو عدل و احسان نخواهيم يافت سگ آدمی رو ولايت پرست / کسی آدمیسان نخواهيم يافت به دوری که مردم سگی میکنند / درو گرگ چوپان نخواهيم يافت ... شياطين گرفتند روی زمين / کنون در وی انسان نخواهيم يافت
داستان هرمزد در شاهنامه با اين درآمد بياييد با هم داستان هرمزد را در شاهنامه پی گيريم. داستانی که بارها و بارها در تاريخ ما تکرار شده است و: هر که نامخت از گذشت روزگار / نيز ناموزد ز هيچ آموزگار هرمزد بر تخت انوشيروان مینشيند و چهارده سال بر ايران حکم میراند. گويی اين نيز بخشی از نمايشنامهی ماست که تکرار و تکرار میشود. نو آمده به قدرت، نخست بازماندهگان و همراهان حکومت پيشين را از ميان بر میدارد و هرچه کوتاهی و تبهکاری قرار است که انجام دهد بر دوش آنها میگذارد: هر آن کس که نزد پدرش ارجمند / بدی شاد و ايمن ز بيم گزند يکيک تبه کردشان بی گناه / بدينگونه بد رای و آيين شاه در ميان وزيران و دوستان حکومت پيشين سه تن از همه خطرناکترند و شاه بر آن میشود تا آنها را از ميان بردارد: ايزد گشسب و ماه آذر و برزمهر. در اين ميانه موبد موبدان نيز که مردی از تبار مهر و مداراست در نهان دل با اينان دارد: همیخواست هرمز کزين هر سه مرد / يکايک برآرد به ناگاه گرد شاه آنان را به بند میکشد و در زندان به آزار آنان میپردازد. موبد نيز به ياری دوستان میشتابد. اما حکومت تازه، کارآگاهان و جاسوسان دارد و بر همين پايه بنيان نهاده شده است. قدرت و ستم، آدميان را خوار و بی ارج و جاسوس و مزدور پرورش میدهد. چو موبد سوی خانه شد در زمان / ز کارآگهان رفت مردی دمان شنيده يکايک به هرمزد گفت / دل شاه با رای بد گشت جفت شاه نيز بیدرنگ فرمان قتل را میدهد: ز ايزد گشسب آن گهی شد درشت / به زندان فرستاد و او را بکشت سپس برای گرفتن زهر چشم و سياست کردن دگرانديشان بر آن میشود تا زردهشت پير را نيز از ميان بردارد: همیراند انديشه بر خوب و زشت / سوی چارهی کشتن زردهشت بفرمود تا زهر خواليگرش / نهانی برد پيش در يک خورش بلی، قهوهی قجر و قاورد غزی و زهر در انگشتر برای کشتن بی سر و صدای دگرانديشان در تاريخ ما نمونههای بسيار دارد: مر آن درد را چاره نديد / بسی باد سرد از جگر برکشيد بمرد آن زمان موبد موبدان / برو زار و گريان شده بخردان اينک که مخالفان سرکوب و کشتار شدهاند، نوبت آن رسيده است که خودکامه توبه کند و از بیداد سوی داد باز گردد. کفتارها بايد که پوزه از خون پاک کنند و چهرهيی چون آدمیزاد برای خود بسازند. هرمزد نيز چنين میکند، اما پايان و فرجام تلخ ماجرا را بنگريم. به ياد بياوريم پايان ماجرای شاهان ديگری چون جمشيد و يزدگرد و ... را. بر او نيز همان میرود که بر ديگران. اين در گوهر قدرت بر آمده از ستم است. گام نخست، شورش مردمان: ز کار زمانه چو آگه شدند / ز فرمان بگشتند و بی ره شدند شکستند زندان و بر شد خروش / بر آنسان که هامون بر آمد به جوش گام دوم، کشتار وابستهگان حکومت پيشين: به شهر اندرون هر که بد لشکری / بماندند بیچاره بر هر دری و مردمان شرم از چهره میشويند و: يکايک ز ديده بشستند شرم / دلآور به درگاه رفتند گرم رهبر تازه که گستهم نام دارد، مردمان را فرمان میدهد که: که گر گشت خواهيد با ما يکی / مجوييد آزرم شاه اندکی شگفتا! فرمان چنين است که اگر با ما هستيد بايد که شرم و شرف را کناری بگذاريد و برای خون ريختن آستين بالا بزنيد! و: هر آن کس که داريد آيين و راه / از اين پس مر او را مخوانيد شاه به بادافره آن بيازيد دست / برو بر کنيد آب ايران کبست گامهای ديگر: آيا اين فرمانها برایتان آشناست؟ به ياد میآوريد؟ گويی همين دیروز است يا همين امروز. و شگفتا که رهبران نوبهنو به مردم میگويند ما به دنبال قدرت نيستيم و پس از شاه به گوشهيی میرويم و کاری به کار حکومت نداريم: يکی گوشهيی بس کنيم از جهان / به يک سو روانايم با همرهان با اين سخنان است که مردم به غوغا در میآيند. اژدهای درون از خواب بر میخيزد. تنوره میکشد تا بسوزاند خرمن هستی همين مردمان را. به گقتار چون شوخ شد لشکرش / هم آنگه زدند آتش اندر درش شدند امدر ايوان شاهنشهی / به نزديک آن شاه با فرهی و همان میکنند که سپس بارها و بارها فرزندانشان کردند: چو تاج از سر شاه برداشتند / ز تختاش نگونسار بر کاشتند بردهگان و غلامان و دستبوسان دیروز، کف بر لب و تيغ برکف به ميدان آمدهاند: نهادند پس داغ بر چشم شاه / شد آنگاه چون شمع رخشان سياه کار دارد به انجام تلخ خويش میرسد: ورا هم چنين زنده بگذاشتند / ز گنج آن چه بود پاک برداشتند پايان نمايش! صحنه را نيک بنگريد! مردمان رفتهاند. دیروزيان بر خاک افتادهاند. بوی خون زمين و آسمان را برداشته است. سگان و کفتاران بر خاک و خون پوزه میکشند. همه چيز در دود و آتش فرو میشود. کور و کبود! شب است، آری شب! يک شب دم کرده و خاک رنگ رخ باخته است.
|
|