|
|
|
|
||||||||||||||
|
خوابهای تودرتو و بی هراس پنچری دو يادداشت سيد محمدمهدی شهيدی
خوابهای تودرتو* در امتداد خيابانی که هر چه میروند راه به جايی نمیبرند، ماشينهايی که عقب میروند يا جلو میآيند. وقتی مسير معلوم نيست معلوم نمیکند حرکت رو به جلوست يا عقب يا اصلا معلوم نمیشود جلو کجاست و عقب کدام سو. آدم _ آدمکهايی از پوشال با لباسهايی مطابق آخرين مد که صورتشان را فومهای صنعتی پر کرده است. اسفنجگونههايی بی شکل و بعد يکباره نوری میدرخشد از جانب غرب. چهرهها يک به يک آب میشوند، انگار پريموس لحيمکاری را مستقيم گرفته باشی روی فومهای صنعتی. حالا جايی ديگر در خيابانی آشناتر از بلوار کشاورز که هر چه میروی به ميدان ولی عصر ختم نمیشود. اين آيا نشانهيیست؟ ميدان کجاست؟ میبينماش، نوک فوارههای چندرنگاش به چشم میآيد، اما هر چه رکاب میزنم سوار بر دوچرخه راه به جايی نمیبرم، انگار سوار باشم بر دوچرخههايی که پولدارهای چاق در سالن خانههاشان میکارند و روزانه رکاب میزنند پا میزنند و وقتی پس از بيست کيلومتر متوقف میشوند کلفت يا نوکر کنارشان ايستاده با ليوان آب پرتقال در همان نقطهيی که سوار شده بودند به رکاب زدن. پا میزنم، دنده به دنده درختها به سرعت از کنارم رژه میروند. پس در حرکتام. از گذر طوس میگذرم نگاهام لحظهيی _ به قدر آنی _ ته کوچه را میکاود: تمام بچههای فنآوران نشستهاند روی زمين دارند کنار يکی يک ترازو خبر تنظيم میکنند. رد شدهام حالا تقاطع فلسطين پشت چراغی نارنجی که چشمک میزند ماشينها در چار طرف ايستادهاند. ترديد میکنم رد شوم يا نه. سر بلند که میکنم ميدان، حواشی ميدان، آرم ج.ا.ا. فوارهها، همه در ديدرس مناند. دست راستام را میبرم زير کاپشن آقاجانی: بمبهای دستساز مراد حسين را که لمس میکنم تنام میلرزد، پس چاشنی انفجار کجاست؟ آن را کجا جا گذاشتهام؟ ميدان همانجا، جای هميشهگی با عابرانی که مدام دور آن میچرخند: از خطوط موازی عابر پياده عرض بلوار را میبرند، عرض ولی عصر عرض کريم خان را میبرند و دوباره به عرض جنوبی ولی عصر که میرسند بیاختيار تابلو سينما قدس را نگاه میکنند: تقاطع، چه کسی امير را کشت، قتل آنلاين. سينما قدس دو سالن که بيشتر نداشت، حالا قتل آنلاين را کجا نمايش میدهند؟ وسط ميدان در پردهی نقرهيی قطرههای آب پاشيده در فضا. چراغ چشمک زن نارنجی، ماشينهای مانده، موتورهای عجول، پيادهها و من روی دوچرخه ترديد نمیکنم. پا بر رکاب میفشارم و عبور که میکنم از تقاطع فلسطين آتش و خون در میگيردم: همه سو ويرانیست، جای گلوله روی ديوارها، خانههای منهدم، جسدهايی که روی دست جمعيت کور تشيع میشوند و هواپيما که در میرسد و برق موشکی که شليک میشود درست جلو پای من ماشينی را زير و رو میکند. آتشنشانها، آمبولانس آژير بیوقفه و سنگها که پرتاب میشوند از دستها و فلاخن: اسرائيلیها در تقاطع فلسطين چه میکنند؟ عبور میکنم در عمق در راستايی عمودی رکاب میزنم. صورتی پوشيده در پارچهيی سياه متوقفام میکند: از دو سوراخ دو چشم و يک سوراخ دهانی که اسم عبور از من میخواهد. کلاش را میدهد دست چپ و دست راستاش میخزد زير کاپشن آقاجانی و بعد سوراخ خشم به لبخندی شکل میگيرد: اذهب، اذهب! بمبهای دستساز مراد حسين کار خودش را کرده است. و من میترسم بگوييم بمبها بدون چاشنی به درد کوفت هم نمیخورند. تا نشانهی آشنايی بيابم چشم میگردانم: ساندويچ هايدا که به چشمام مینشيند ذوقزده رکاب میزنم، اما گلولههای پلاستيکی زوزهکشان دورهام میکنند. اينجا گذر بلوار کشاورز شلمچه نيست، جهنم فاو و دشت عباس نيست، تهران است و جنگی تازه هم که در نگرفته است. من در تقاطع فلسطين گير افتادهام. تقاطع فلسطين با چراغهای چشمکزن نارنجی که تمام ماشينها در دو سمت آن متوقف ماندهاند. و من که فرو رفته باشم انگار در مغاکی خاکستری. در خوابی سياه و سفيد: فرمان دوچرخه را میچرخانم رو به بالا، با دندهی سنگين رکاب میزنم پا میزنم، بمبهای دستساز مراد حسين سنگين است. بايد رها کنم خودم را از اين آشفتهگی. جايی به آرامش برسم بايد. قرارم چه میشود اما؟ شب يلداست. آن همه آدم دعوت کردهام دور ميدان که چه؟ با قابلمههايی برای بردن گوشت نذری؟ گيرم يکی يک گيره به دماغشان زده باشند از فرط بوی گوشت سوخته. اما حالا ديگر از تقاطع فلسطين میآيم. و بمبهای دستساز مراد حسين، بدون چاشنی به درد کوفت هم نمیخورد، چه رسد به آتشبازی بیدريغ تنام برای جماعت گيره به دماغ که تاب بوی گوشت سوخته ندارند. بگذار لغوز بخوانند. بگذار بگويند سر کار رفتهاند. حالا میتوانم باز گردم، من که شلمچه و جهنم فاو و بوی جسدهای آفتابلهيدهی دشت عباس را ، يکجا در تقاطع فلسطين به عينه تجربه کردهام حالا میتوانم سر خر را کج کنم سمت گذار طوس در بلوار کشاورز با خاطرهی مرد سياهپوش که از زير نقاب لبخند میزند: اذهب، اذهب! رکاب بزنم سمت بچههای تحريريهی فنآوران، کنار يکی ترازو و تأويلاتام را بنويسم: عابران سرخورده با قابلمههای خالی از سر دلگرمی در سرمای شب يلدا يک سکهی پنجاه تومانی ول میدهند روی کاغذ کاهی و از ترس آن که لاغر نشده باشند خود را نمیکشند و من ذوقزده دوباره به سر وقت رياضی میروم. به سر وقت فيلترينگ. دوباره مقالهيی مینويسم [...] سکهی پنجاه تومانی يخزده و سرد خودکار بيک هم جواب پس نمیدهد. و عقربهی ترازو وزن مورد علاقهی مشتريان را نشان میدهد. و من زور میزنم برای بچههای بازی حق السهم بگيرم. و جلوی مجتمع قضايی خانواده از سرما و ترس میلرزم و طلاق حالام را به هم میزند و دوچرخه پنچر است اينجا در تقاطع فلسطين. و حالا در خوابی ديگر رکاب میزنم سمت آزادی تا يک زندهگی زير زمينی را از سر بگيرم کنار حميده که نام ديگر خداست. خدا اما مگر نمرده بود؟
تقاطع بهار
بی هراس پنچری گاه چندان دور افتاده میشوم از خود، که پُکيدن سيگار فراموش میشود. در خلاء بين ستارهگان چرتام که پاره میشود از صدای ناهنگام زنگِ شتر که آويزان است از ورودی آشپزخانه و سه سال پيش تمام پولام را در شهری غريب برای آن دادم. زنگ، کوبش آهن بر برنج و ارتعاشی که مثل حس مرگ تيره پشتام را تير میکشد و بعد يادم میافتد در سراشيبی با رودخانهيی خروشان در پاييندست. میافتم در ياد مردی که زير سايبان حصيری قهوهخانهيی در دل شهر تونس به قليان نيمروزش پُک میزند و احوالاتِ غريبی از من میپرسد: مثلا اين که بيابان روحاش را به من چند فروخته. نگاه که از فنجان قهوهی تلخاش بر میگيرد توی صورت من، من غلت میزنم در آب خروشانی که تختهسنگهايش آوارهای بريده بريده میخوانند. دور افتاده از خودم حالا دلام گريهی سيری میخواهد بر شانههای زنی که همين حالا دارد روی مدار مريخ سُر میخورد دور میشود در بيضويتِ فضا. گم کرده راهِ شيری را خسته رکاب میزنم بی هراس پنچری.
|
|