سال پنجم

يازده شهريور 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

شهاب مباشری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shahab

[@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

سهل‌انگاری بزرگ و ذكر مصائب دوبله‌ی دكتر كوئين

شهاب مباشری

 

     

سريال تلويزيونی «پزشك ده‌كده» كه به نام شخصيت اصلی‌اش هم مشهور است، برای بار دوم از تلويزيون ايران در حال پخش است. پخش اين سريال كه داستان‌اش بازگوی روايتی از تاريخ تحول و توسعه در سرزمين آمريكاست - آمريكايی كه چه‌گونه در عين كشتار سرخ‌پوست‌ها كم‌كم آن‌ها را پذيرا می‌شود، آمريكايی كه چه‌گونه در آن سياهان مطرود و برده با چانه‌زنی و تعامل راه ترقی اجتماعی را می‌يابند، آمريكايی كه چه‌گونه در عين خشونت جاری در آن می‌كوشد راه هم‌زيستی و مسالمت اجتماعی را فرا بگيرد و الخ - از جهاتی سؤال‌برانگيز است. اول اين كه شخصيت آمريكای واقعی نشان داده شده در اين سريال كه رو به ترقی‌ست وبا تكيه بر ناخودآگاه جمعی‌اش مبتنی بر ارزش‌های انسانی كيفيت مردودی ندارد، چه‌گونه از زير ذره‌بين بازرسی كيفی و عقيدتی سيمای دولتی ايران گريخته است؟ آيا اين را بايد به حساب يك سهل‌انگاری بزرگ گذاشت يا دايره‌ی تسامح مسؤولان را با شعاعی وسيع‌تر متصور شد؟

پاسخ اين سؤال در ارائه‌ی نمونه‌هايی از دوبله‌ی اين سريال كه به تغيير كلی مفاهيم بعضی از ماجراها منجر می‌شود نهفته است. تغييراتی كه محل طرح ديگر پرسش‌ها در باره‌ی پخش اين سريال با انبوه حذفيات، برش‌ها، تغيير روابط، دگرگونی مناسبت‌ها و ... است.

وسواس‌هايی كه در مصيبت دوبله‌ی اين‌چنينی اين داستان نهفته است، هيچ محلی از اعراب برای مدارا و تسامح در ديدگاه مسؤولان باقی نمی‌گذارد. تنها گزينه همان «سهل‌انگاری بزرگ» است كه يادآور حكايت سوزنی‌ست كه از دروازه‌يی رد نمی‌شود، اما فيلی با بارش از سوراخ همان سوزن چرا! و به تعبير انگليسی‌ها حكايت تاجری‌ست كه حساب‌اش به پنی‌هاست، اما از كف رفتن پوندها را بی‌خيال!

 

ذكر مصيبت اول

معلم بچه‌ها از عشق و مهر ورزيدن می‌گفت و از آن‌ها می‌خواست تا در باره‌ی چيستی عشق بنويسند. و همه‌ی اين‌ها را می‌گفت چون عيد ولنتاين، عيد عاشقان – زوج‌های عاشق – در پيش بود. بعدتر هم ناشر روزنامه‌ی محلی از خاطرات كودكی‌اش و ديدن نمايش «رومئو و ژوليت» می‌گفت و بنا شد تا با هم‌ياری اهالی همان نمايش را در روز عيد اجرا كنند، همان نمايشی كه دهترها عاشق و مشتاق بودند تا نقش ژوليت را در آن داشته باشند و پسرهای جوان هم با كمی حجب و كم‌رويی و شايد هم شيطنت نهفته بدشان نمی‌آمد، رومئوش باشند! عيد كه فرا رسيد همه به هم تبريك می‌گفتند و ...

حالا تصور كنيد در تلويزيون دولتی ايرانِ ام‌روز، گذشته از برش‌ها و ريزش‌ها متعدد تصويری، اين داستان چه‌طور تغيير می‌كند: معلم بچه‌ها از محبت و حسادت حرف می‌زند و بيش‌تر بر بدی‌ها و سياهی‌های حسادت تأكيد می‌كند و بهانه‌ی اين بحث هم در آستانه‌ی روز فرهنگ بودن است! ناشر روزنامه هم از خاطرات محبت‌آميز دوران كودكی‌اش كه نمايش «رؤيای ژوليت» را ديده، به شوق آمده و هوس كرده تا حالا با هم‌راهی اهالی در روز فرهنگ، آن را به اجرا در آورد! دخترها برای نقش ژوليت به هم حسادت می‌كنند و جوان عاشق‌پيشه‌ی ده‌كده هم قرار می‌شود عهده‌دار نقش «دانيل» شود در مقابل ژوليت! و عيد كه فرا می‌رسد، همه روز فرهنگ را به هم تبريك می‌گويند و به خاطر دل‌شان از خير كار می‌گذرند!

 

ذكر مصيبت دوم

والت هيتمن شاعری بود هم‌جنس‌گرا با اشاره‌هايی معنادار در ميان سطور شعرهايش و به خاطر ترديدها و محذورات اجتماعی با جوانی كه به هم علاقه داشتند، نمی‌تواست هم‌راهی كند و در سفرهايش او را با خود ببرد. اهالی ده‌كده در اين باره در گوشی حرف می‌زدند و از حضور در جلسه‌ی شعرخوانی او به اين خاطر كه كتاب مقدس چنين افرادی را طرد كرده، امتناع ‌كردند. پزشك تازه‌وارد ده‌كده در جست‌وجوی شواهدی علمی برای ريشه‌های روانی هم‌جنس‌گرايی بود و می‌خواست به دكتر مايك نشان دهد كه اين رفتار هيچ منشأ فيزيولوژيك ندارد. دكتر مايك از اين كه پسرش با يك مرد هم‌جنس‌گرا در خلوت بيرون ده‌كده گفت‌وگو كند، هراس داشت و بعد كه با تشويق دكتر مايك او هم‌راه‌اش را فرا خواند تا با او باشد، وقتی بازو به بازوی دوست جوان‌اش، پس از روبوسی با او، از ميان ده‌كده می‌گذشتند، با نگاه استهزاءآميز و طردكننده‌ی اهالی روبه‌رو شدند. نهايتا دكتر مايك در مرز ترديد و چندش از يك‌سو و پذيرش رفتاری دگرباشانه از ديگر سو، آن دو دل‌داده‌ی هم‌جنس‌گرا را به محل كارش راه داد و ...

حالا تصور كنيد در تلويزيون دولتی ايران، چه بر سر اين داستان می‌آيد: والت هيتمن شاعری‌ست افسرده كه از تنهايی خسته است و شعرهايی برای معشوق آرمانی‌اش می‌سرايد. اهالی ده‌كده در باره‌ی افسرده‌گی او در گوشی پچ پچ می‌كنند و زن و شوهری در باره‌ی اين كه كتاب مقدس آدم‌های افسرده را نيامرزيده می‌خواند، بحث می‌كنند! پزشك تازه‌وارد ده‌كده به دكتر مايك می‌خواهد ثابت كند كه افسرده‌گی يك بيماری روانی‌ست و هيچ ريشه‌ی جسمانی و فيزيولوژيك ندارد. دكتر مايك نگران است كه پسرش با پيرمرد افسرده در خلوت بيرون ده‌كده گفت‌وگو كند، مبادا افسرده‌گی‌اش مسری باشد! از ضعف منطق داستان جديد كه بگذريم، شاعر كهن‌سال پسرش را به تشويق دكتر مايك به ديدار فرا می‌خواند و از ديدار او شادمان می‌شود، اما دكتر مايك كه خود مشوق اين ديدار بوده، از آشنايی با پسر شاعر جا می‌خورد و اهالی اين پيرمرد را كه ديگر افسرده نيست به خاطر ديدار فرزندش كه عاشقانه با او روبوسی می‌كند و بازو به بازويش می‌اندازد، مسخره می‌كنند و از همه جا می‌رانند.

 

با اين ذكر مصائب جواب پرسش آغازين داده شد. نيازی هم به جمع‌بندی و نتيجه‌گيری نيست، آخر، همه‌ی حرف‌ها و كنايات در دل آن است!

 

Ç