سال چهارم

اول مهر 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

پژمان طرفه‌نژاد

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

pezhman.t

[@] forough [.] net

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

كمی از آسيب‌های ادبياتِ ما

بخش نخست يك گفت‌وگو با شاهرخ تندرو صالح

پژمان طرفه‌نژاد

اين گفت‌وگويی‌ست ميان دو دوست و آشنای قديمی «در باره‌ی ادبيات». «پژمان طرفه‌نژاد»، هم‌راه قديمی «فروغ» و «شاهرخ تندروصالح»، نويسنده، شاعر و منتقد معاصر، دوستانه با هم گپ زده‌اند و در مرز صميميت و رسميت چوبی به تن حال و احوال ادبيات و اهالی‌اش، از آفريننده‌گان گرفته تا مخاطبان، زده‌اند. اشاره بايد كرد كه از زمان انجام اين گفت‌وگو حدود يك سال می‌گذرد و دسته‌يی از دلايل كه بيش‌تر به مرحله‌ی تنظيم و پياده‌سازی صدا و هم‌آهنگی با آقای تندرو صالح ربط دارند، سبب شد تا انتشار آن تا كنون به تعويق افتد.

از شاهرخ تندرو صالح كتاب‌های متعددی در زمينه‌های يادشده تا ام‌روز منتشر شده است و برخی از پای‌گاه‌ها و نشريات اينترنتی، مانند «فروغ»، نيز برخی از آثار او را نشر داده‌اند. يكی از آثار تازه‌ی او داستان «مادام نسترن» است.

پژمان: آقای صالح، شما به عنوان شاعر، نويسنده، منتقد، كسی كه به هر حال، با جماعت ادبی سر و كار نزديك دارد، اقبال عمومی مردم نسبت به ادبيات را در دو دهه‌ی اخير چه‌طور ارزيابی می‌كنيد؟


شاهرخ: جواب دادن به اين سؤال مستلزم شناخت فضايی‌ست كه ادبيات ما در آن دارد نفس می‌كشد و توی همان فضا با مخاطبان‌اش ارتباط برقرار می‌كند. اين فضا يك طرف‌اش آدم‌هايی هستن كه می‌نويسند و يك طرف‌اش هم آن‌هايی كه با اين آثار سر و كار دارند. حرف زدن در باره‌ی اين شرايط كمی دشوار است. برای اين كه سر و ته اين وضع معلوم نيست و بعيد به نظر می‌آيد كه چنين شرايطی را بشود از چشم عموم نگاه كرد و مقبوليت‌اش را سنجيد.

 

پژمان: اجازه بدهيد سؤال را طور ديگری مطرح كنم. منظور من اقبال عمومی نه از منظر مخاطبان، كه از منظر توليد آثار ادبی‌ست. فكر می‌كنيد در اين دو دهه توجه مردم به توليد ادبيات افزايش پيدا كرده يا كم‌تر شده؟

 

شاهرخ: به نسبت چه دوره‌يی مقايسه می‌كنيد؟ از اين مقايسه می‌خواهيد به چی برسيد؟

 

پژمان: نسبت به دهه‌های ‌قبل از انقلاب يا اوائل پيروزی انقلاب.

 

شاهرخ: منفك كردن اين دو مقطع از هم به نظر من يك اشتباه است. همين طور تقسيم‌بندی دهه‌يی كه من نمی‌دانم ملاك آن تقسيم‌بندی چی‌ست! ادبيات يك بستر عمومی دارد و حركت‌اش هم طولی‌ست، يعنی ادوار ادبی به نحوی سلسله‌وار پشت سر هم هستند. پس ادبياتی كه بعد از انقلاب توليد شده، دنباله‌ی ادبيات قبل از انقلاب هست، هم از نظر مضمون هم از نظر ساختار. منتها يك جورهايی همه چيز متأثر از فضای جديد حركت می‌كند. انقلاب و بلافاصله پشت‌اش جنگ و شرايطی كه هر كدام از اين دو زلزله‌ی تاريخی بری ما هم‌راه خودش آوردند، چيزی نيست كه بشود در ادبيات خلاصه‌اش كرد.

 

پژمان: البته این تقسیم‌بندی فقط یک دسته‌بندی زمانی‌ست تا شاید بشود شاخص‌هایی برای هرکدام پیدا کرد، و الا شکی در پیوسته بودن پروسه‌ی ادبی نيست. من می‌خواهم به این برسم که آیا می‌شود شاخص‌هایی برای تولید یا پذیرش آثار ادبی در این تقسیم‌بندی جست؟

 

 

روشن‌فكری ما در توجه به آثار ديگران به شدت متأثر از اخلاق روسی‌ست و يك جورهايی هر كس جز خود را طرد می‌كند و از بالا به همه چيز نگاه می‌كند و هر روشن‌فكر، برای خودش يك امپراتوری دارد. اين هم به خاطر چيزی نيست جز اين كه نمی‌خواهد اعتبار نيم‌بند به‌دست آمده‌اش را مفت مفتكی از دست بدهد ...

 

شاهرخ: شايد بشود از همين تنوع موضوعات و صداهای نويسنده‌گان به اين اشاره كرد كه اقبال عمومی نسبت به توليد آثار ادبی از دهه‌ی شصت به اين طرف بيش‌تر شده. از يك سو خواننده‌های نسل جوان را داريم كه جست‌وجوگر و بی‌قرارند و خوب می‌خوانند و خوب می‌نويسند. ادبيات دانش‌جويی كه من خيلی به آن اميدوارم. و بالاتر از همه‌ی اين‌ها، ادبيات زنان. با كمی دقت می‌شود اين را درك كرد. به جای يك كتاب، مثلا سووشون خانم دانشور، حالا صد تا كتاب قابل قبول و خواندنی توی قفسه‌ی كتاب‌خانه‌هايمان است. از كارهای خوب پيرزاد تا حتا فهيمه رحيمی كه خيلی‌ها آن را نفی می‌كنند. غافل از اين‌كه در آشفته‌بازار نشر ما، همين آثار عامه‌پسند است كه نشر كشور را سر پا نگه داشته است. نگاهى به آمار نسبى تيراژ و استقبال از آثار عامه‌پسند نشان می‌دهد كه همواره اولين و بيش‌ترين مخاطب‌ها مختص اين طيف از كتاب‌هاست. رشد كتاب‌های آموزشی هم كه چندين و چند برابر شده. حالا اگر كسانی اين را قبول ندارند، حرفی ديگر است و بر می‌گردد به اين كه طيف روشن‌فكری ما، در ادبيات و فرهنگ، ضمن اين كه خودش حرفی قابل اعتنا و حرفی كه حرف باشد ندارد، با ديگران هم همين‌طور. كاش يكی پيدا می‌شد سرانه‌ی مطالعه را در بين اهالی فرهنگ و هنر و ادبيات كشورمان می‌سنجيد تا معلوم می‌كرد كه كجای كاريم؟ اين جور نسبت سنجيدن‌ها ممكن است نقص بسياری داشته باشد، اما يك چيز را معلوم می‌كند و آن، همين مسأله‌ی اقبال داشتن يا نداشتن يك اثر است. روشن‌فكری ما در توجه به آثار ديگران به شدت متأثر از اخلاق روسی‌ست و يك جورهايی هر كس جز خود را طرد می‌كند و از بالا به همه چيز نگاه می‌كند و هر روشن‌فكر، برای خودش يك امپراتوری دارد. اين هم به خاطر چيزی نيست جز اين كه نمی‌خواهد اعتبار نيم‌بند به‌دست آمده‌اش را مفت مفتكی از دست بدهد. ترس از دست دادن چيزی كه چندان هم چيزی نيست او را ميخ‌كوب در يك وجب جای زير پايش كرده كه بر آن ايستاده است. در اين بی‌اعتنايی و بی‌اعتمادی‌ها همه دارند هم‌ديگر را دست می‌اندازند. كافی‌ست كمی آدم به شعور خودش احترام بگذارد آن وقت می‌تواند فاصله‌ی بين آثار را ببيند. و خوب، به علل اقبال داشتن يا نداشتن آثار ادبی پی ببرد.

 

پژمان: گفتيد آثار عامه‌پسند و طيف روشن‌فكری؛ این‌ها به هر حال آثار ارائه‌شده‌يی دارند. از نظر كيفی در مورد آن‌ها چه نظری دارید؟

 

شاهرخ: كيفيت آثار ادبی حرفی ديگر ا‌ست. به نظر من گونه‌های مختلف ادبی توليد شده و تجربه‌های متنوعی در حال شكل گرفتن است. برای اين تجربه‌ها نمی‌شود كورنومتر گذاشت و سرعت‌اش را سنجيد. مثلا نمی‌توان كارهای نويسنده‌يی مثل سناپور را از نظر كيفی با كار كسی مثل مثلا محمد حجازی مقايسه كرد. كارهای هر كس را در اين مقطع بايد با توانايی‌ها و فرصت‌هايی كه داشته و دارد مقايسه كرد. نويسنده‌يی كه می‌آيد و برای خالی نماندن كارنامه‌ی سالانه‌اش، سياه مشق‌های دوران آماتوری‌اش را ويرايش می‌كند و به چاپ می‌زند، نمی‌توان نويسنده‌يی جدی دانست. حال آن كه همو كه توليدكننده‌ی ادبيات عامه‌پسند است سعی می‌كند مخاطب بيش‌تری را جلب كند. پس به موضوعاتی كه با آن‌ها روبه‌روست پر و بال بيش‌تری می‌دهد. خوب، طبيعی‌ست كه به مرور كيفيت كار او بيش از پيش می‌شود. حالا مقايسه كنيد پس‌رفت‌های سناپور را با پيش‌رفت‌های كسی مثل خانم‌ها حاج سيد جوادی يا فهيمه رحيمی. بر خلاف ميل جريان بی‌رمق و بادپا سوار روشن‌فكری‌مان، كارهای رحيمی و حاج سيد جوادی نقطه‌ی حسرت‌برانگيزی را در مغز خيلی‌ها می‌دواند. حتا بسياری وسوسه شده‌اند كه عامه‌پسند بنويسند، كه می‌نويسند! و اصلا، چه كسی می‌تواند مشخص كند مرتبه‌ی عام و خاص كدام يك بر ديگری برتری و ارجحيت دارد؟ می‌بينيد كه چندان هم نمی‌توان با تحقير و دست انداختن عوام صاحب موقعيت خواص شد و در جی خواص نشست. شايد در دل شرايط بی برو برگرد «همينی كه هست»، اتفاقی در حال شكل گرفتن برای ادبيات باشد كه هست.

 

پژمان: در اين توليدات به دسته‌بندی يا معيار مشخصی برای ارزيابی كيفی معتقد هستيد؟

 

 

برای اين كه خودمان را داری يال و كوپال نشان بدهيم آمده‌ايم و آجر زير پی آل احمد را كشيده‌ايم گذاشته‌ايم زير پای خودمان تا مثلا او را زير بكشيم. كمی تا قسمتی مضحك و خنده‌دار است اين جور پيش بردن قضايا! به قول معروف: در افق نيست سواری پيدا!

 

شاهرخ: چيزی كه شما به عنوان معيار ازش نام می‌بريد چيزی اعتباری‌ست. ممكن است من به چيزی اعتقاد داشته باشم و آن را منشاء اعتبار بدانم، اما شما قبول نداشته باشيد. در اين جور بحث ها بايد به يك نقطه‌ی مشترك توجه و تكيه داشت. و بايد ديد كه از اين اعتبار چه می‌خواهيم. بخشی از معيارها را برای تشخيص كار خوب از غير خوب كارهای پيشينيان معلوم می‌كند، يعنی مسير رشد كليت ادبيات. آل احمد می‌گويد: هر پسر سنگی‌ست بر گور پدر خويش! برای مقايسه‌ی وضعيت شعر ام‌روز ايران، نمی‌توان مثلا حافظ و سعدی و مولانا و بيدل و عطار را با كسانی كه بقچه‌يی از تُرهات‌شان را زير بغل زده‌اند و از سر اين سفره بر سر سفره‌يی ديگر می‌روند مقايسه كرد. آدم هايی مثل حافظ و سعدی به گمان‌ام افسانه نبوده‌اند و هيچ سماجت و لجاجتی برای ديده شدن نداشته‌اند كه مانده‌اند. مقايسه بفرماييد حالا خودتان! همان طور كه فروغ لجاجت نداشت. او كار خودش را كرد و رفت و حالا می‌درخشد. و خيلی ها هم، از درخشش فروغ عجيب ناراحت و خشمگين‌اند. غافل از اين كه به قول حافظ: قبول خاطر و لطف سخن خداداد است. معيار مشخص در شعر ما غنا يافتن زبان است كه حافظ و سعدی دارند و آن‌هايی كه ام‌روز بايد داشته باشند، ندارند. حالا اگر كسی اين حرف را زد نبايد به او چشم‌غره رفت و چسباندش سينه‌ی تنور غضب روشن‌فكری. در مورد داستان هم وضع ما همين‌طور است. برای اين كه خودمان را داری يال و كوپال نشان بدهيم آمده‌ايم و آجر زير پی آل احمد را كشيده‌ايم گذاشته‌ايم زير پای خودمان تا مثلا او را زير بكشيم. كمی تا قسمتی مضحك و خنده‌دار است اين جور پيش بردن قضايا! به قول معروف: در افق نيست سواری پيدا! ادبيات ما الآن در يك افق كاملا محوی گم است. جمع‌بندی سه دهه‌ی گذشته‌ی ادبيات ما نشان می‌دهد كه موضوعات، نگاه ها، صداها و نوع تجربه‌های نوشتن ما دچار تحولی چشم‌گير شده است، اما اين تحول را نمی‌توان به عنوان كارنامه‌يی درخشان رو كرد.

 

پژمان: خوب، حالا اگه ما قائل باشيم به اين كه نقطه‌ی مشترک و معياری هست، اول كه اين معيار چیست؟ و شما شانس را به عنوان يك عامل برای مطرح شدن يك اثر ادبی، مثلا رمان ايكس يا ايگرگ، يا فلان غزل يا قصيده، چه‌قدر دخيل می‌دانيد؟

 

شاهرخ: به نظر من، اولين شاخص «بوميت» است.

 

پژمان: يعنی شعری كه توی شيراز توليد می‌شود با شعری كه توی تهران توليد می‌شود، دو تا عيار متفاوت دارد؟

 

شاهرخ: خير! بوميت يك معيار عمومی دارد و يك معيار خاص. قطعا شعری كه مثلا بيژن سمندر گفته با شعری كه شيون فومنی گفته، با شعری كه ايرج شمسی‌زاده و حسين عسگری در برازجان و كازرون می‌گويند، با شعری كه شهريار در تبريز با زبان تركی توليد می‌كند، متفاوت است. با اين حال، يك چيزی، يك رشته‌ی نامرئی همه‌ی اين‌ها را به هم پيوند می‌دهد كه بر می‌گردد به تاريخ ما. بوميت چيزی‌ست كه با شناس‌نامه‌ی قومی و فرهنگی من ارتباط دارد. نويسنده‌ی ريشه‌دار نمی‌تواند در حلبی‌آباد پای‌تخت ساكن باشد و ادای پابلو نرودا يا لنگستون هيوز يا پل ريكور را در بياورد. روشن‌فكر اين‌جايی بايد بتواند اين‌جا را ببيند. بايد بتواند در نوشته‌هاش آدم زنده‌ی اين‌جايی باشد. قرار گرفتن ما در شرايط متعدد و غير قابل پيش‌بينی با مسائل ديگر ملت های جهان تفاوت اساسی دارد. نه اين‌كه ما تافته‌ی جدابافته باشيم، خير! ولی يك جورهايی متفاوت‌ايم. چه جوری‌اش را خودتان به‌تر از بنده می‌دانيد!

پژمان: من حرف شما را اين‌طوری فهميدم كه اگر اثری می‌خواهد توليد شود، بايد يك پشتوانه‌ی فكری و هويتی داشته باشد. يعنی اگر كسی الآن خودش گيج می‌زند در تشخيص هويت‌اش به عنوان يك ايرانی يا حالا خردترش كنيم به عنوان كسی اهل يك منطقه يا استان، اگر خودش دچار بحران هويت باشد، محصولی كه توليد می‌كند درخور توجه نيست.

 

شاهرخ: اين بخشی از آن است، ولی چيزی فراتر از اين هم هست. جامعه‌ی ما نزديك به يك قرن و خرده‌يی هست كه در بحران اساسی هويت به‌سر می‌برد. يعنی روبه‌رويی ما با جامعه‌ی غرب و دنيايی كه مدرنيته را كشف كرد، جلوه‌های مدرن زند‌ه‌گی را برای بشر دوپا رقم زد، ما ايرانی‌ها را با چيزی به نام آبسورد يا معلق بودن يا تعليق مواجه كرد. آبسورد به معنای عدم بريدن از گذشته و عدم پيوستن به آينده. اين به اين مفهوم نيست كه انسان ايرانی بايد از گذشته‌ی خودش كاملا ببرد تا به آينده‌يی موهوم برسد. خير! بخشی از گذشته را انتخاب می‌كند و به آينده می‌پيوندد. دقيقا عين يك ساختمان كه عمر مفيدش به سر رسيده، اما بخشی از مصالح‌اش به درد می‌خورد. ساختمان فرو می‌ريزد، تيرآهن، ميل‌گرد، بخشی از آجرها ش به درد می‌خورد و قابل مصرف هست، نه در رونمای ساختمان بلكه در زوايای پنهان يا شالوده يا در سفت‌كاری ساختمان ازش استفاده می‌كنند. ما ساليان سال است، يعنی قرنی و اندی، كه درگير با مسأله‌ی فروپاشی خودمان هستيم. جرأت اين را نداريم كه خودمان را فرو بريزيم و جمع كنيم. و حالا سرگردان‌تر از هميشه ايم.

 

پژمان: اين مسأله در توليدات ادبی چه‌گونه وارد می‌شود؟

 

 

... ادبيات فرصتی‌ست برای پرداختن به مسائل عميق انسانی. و من فكر می‌كنم در پرداختن به مسائل انسانی‌ست كه ما دچار من در آوردی‌ها، وهم‌زده‌گی‌ها، افق تيره و تار روبه‌رويمان و شتاب‌زده‌گی در تماشا و روايت شده‌ايم. ما همه‌مان می‌ترسيم واضح و عريان و بی شيله پيله حرف بزنيم.

 

شاهرخ: تأمل كردن نويسنده! نويسنده به طور طبيعی از مسائل انسانی جامعه و فرهنگ خودش می‌نويسد. نوع روايت كردن‌اش تكيه دارد بر هويت شخصی خودش و اين تبيين هويت، اشاره دارد به بوميت خودش. اما شما ببينيد اين بوميت از فرهنگ كارائيبی ماركز تا كارهای رسول پرويزی و امين فقيری امتداد پيدا می‌كند. چه چيزی اين امتداد را امكان‌پذير می‌كند؟ مسائل مشترك انسانی! بوميت در هر فرهنگ و هر نژاد و هر سلسله و قبيله‌يی قطعا معطوف به مسائل انسانی‌ست، چون ادبيات فرصتی‌ست برای پرداختن به مسائل عميق انسانی. و من فكر می‌كنم در پرداختن به مسائل انسانی‌ست كه ما دچار من در آوردی‌ها، وهم‌زده‌گی‌ها، افق تيره و تار روبه‌رويمان و شتاب‌زده‌گی در تماشا و روايت شده‌ايم. ما همه‌مان می‌ترسيم واضح و عريان و بی شيله پيله حرف بزنيم. فاصله‌ی عميق ما ايرانی‌ها با چيزی به نام زنده‌گی همه‌مان را عصبی كرده است. عصبی و شتاب‌زده هستيم. اسير سونامی خود برتر بينی هستيم. خوش‌بختانه ادبيات ما دارد از بازی مريد و مرادی خود را می‌رهاند. چتر انديشه‌ی جوان‌ها دارد وا می‌شود. همان چتری كه مثل چتر نجات است و تا وا نشود نجات‌دهنده نيست. خوب، اين چتر دارد وا می‌شود. و هر كسی دنبال اين است تا حرف خودش را بزند. جی اميدواری‌ست اين. به سايت‌ها و وب‌لاگ‌های شخصی نگاه كنيد! آن‌ها كه از اين گشايش می‌ترسند در حقيقت از تهی بودن چنته‌ی خودشان در هراس‌اند.

 

پژمان: در اين انبوه توليدات ادبی كه حالا در دنيای مجازی هست، توی وب‌لاگ‌ها هست، توی نشريات و مجلات و روزنامه‌ها هم هست، اين ارزيابی كيفی اصلا درست است يا بايد صورت بگيرد؟ من حس‌ام اين هست كه آثاری مطرح می‌شوند، كه اگر نخواهم لفظ بدی به كار ببرم، بايد شانس خوبی داشته باشند، نه حتما غنای خوبی. يعنی اگر آقای پژمان طرفه‌نژاد با چهار تا نويسنده و شاعر مطرح برخورد داشته باشه، می‌شود كه اثرش مقبول بيفتد. شايد روابط خاصی بين اين افراد بايد برقرار باشد تا اثرش ديده شود. اگر من بيايم در وب‌لاگِ نداشته‌ی خودم بنويسم و همان نويسنده‌گان بخوانند و خوش‌شان بياد، نمی‌آيند اين استعداد را بگيرند و پرورش‌اش بدهند. مراجعه از طريق من بايد صورت بگيرد، آن هم با فاكتور شانس. شايد هم اشتباه می‌كنم. شما چه نظری داريد؟

 

شاهرخ: درست هست، متأسفانه! اين چيزی كه شما می‌گوييد نمی‌شود گفت كه اسم‌اش شانس است، چيز ديگری‌ست. اصالت ندارد، اما فراگير است متأسفانه! چيزی‌ست كه كاری به ادبيات ندارد. ادبيات اين‌جا شده بازار شام. اين هم بر می‌گردد به ويژه‌گی شخصيت عمومی ما. شخصيت فرهنگ عمومی ما همين هست. هميشه شانس و بده بستان هم‌پای قابليت بوده. يك‌جا قابليت كم خواهد آورد و پرگويی شانس را ندارد. خيلی از دوستان منتقد را می‌شناسم كه در صحبت كردن از يك كتاب بد، وقتی مجبور باشند ازش صحبت كنند و تو رودربايستی گير می‌افتند، نهايت‌اش اين است كه هيچ بدی ازش نمی‌گويند و خيلی شرافت‌مندانه و خيلی مهربانانه راجع به آن كتاب صحبت می‌كنند. ولی كسی در عالم هنر و نويسنده‌گی نمی‌تواند با اين شانس‌ها يا هر چيز ديگری كه اسم‌اش را بگذاريم، پيش برود. ممكن است چند قدمی پيش بود، اما از حركت می‌ماند.

 

پژمان: اين رفتار يك جور عدم احساس مسؤوليت نسبت به ادبيات نيست؟

 

شاهرخ: قطعا همين‌طور است! بخشی از فكر كردن جمعی و هويتی ما در اثر ادبی متجلی می‌شود. در نتيجه‌ی همين است كه كسی كه معروف است به دزدی، مثلا اثری را توليد می‌كند و جامعه هم می‌پذيردش. در ادبياتی از اين دست اتفاقی نمی‌افتد. اين شايد بزرگ‌ترين آسيبی باشد كه ادبيات ام‌روز ايران را می‌تواند ببرد به قهقهرا. اين يعنی عدم مسؤوليت نسبت به ذات فكر كردن، ذات عقلانيت! هيچ عقلانيتی در ذات اين نوع برخورد نمی‌توان ديد. سنجش آثار ادبی و سبك سنگين كردن و دوره‌بندی كردن‌اش نياز به يك رفتار عقلانی دارد. ما فاقد اين عقلانيت عمومی هستيم. بله، در يك سطحی مخاطبِ ما آن چيزی را كه تشخيص می‌دهد، انتخاب می‌كند، اما حجم زيادی از اين تشخيص زخمی و معترض اين هست كه به شعورش توهين شده. خودم را فرض كنيد كه در سطح متوسط مصرف‌كننده‌ی آثار ادبی كتابی را می‌خواهم بخوانم. مثلا فلان كتاب ترجمه‌شده را می‌گيرم كه با سر و صدا خبرش پخش شده، اما ترجمه‌ی بسيار بد و مزخرفی دارد. اين چنين كتابی را بايد انداخت دور. نمی‌توانم باهاش ارتباط برقرار كنم. مجبورم كه مثلا يك سال دو سال صبر كنم، كه ترجمه‌ی مثلا سروش حبيبی بيايد بيرون تا بتوانم يك ترجمه‌ی خوب و شسته رفته بخوانم. اوضاع آثار ادبی داخلی‌مان كه واويلاست. اسامی دهان‌پركن و پرطمطراق داريم، ولی وقتی ورق می‌زنی كار دوستان را، می‌بينی در همان يك صفحه‌ی اول توهين می‌كنی به شعور خودت. با اين حرف، ممكن است همه هم با آدم دشمن بشوند، چه می‌شود كرد!

 

پژمان: اين مبتلابه داستان‌نويسی و شعرمان است. بسياری از آثاری كه خيلی با ويترين عرضه می‌شوند، نه غنای فنی دارند نه غنای فكری. اين‌ها چه‌طور است كه مطرح می‌شوند؟ يعنی هيچ مكانيسم متقنی برای نقد اين آثار و جلوگيری از مطرح شدن اين آثار وجود ندارد؟ حالا كه اين‌ها مطرح می‌شوند، ريشه‌اش در كجاست؟ آيا اين رويه را يك آسيب نمی‌دانيد برای ادبيات معاصر؟

 

 

خوش‌بختانه همين بازی شانس و لانسه كردن‌های آبكی و بی‌اعتبار چندان نقشی در زايش ادبيات ناب ندارد. به ضرب و زور رسانه‌ها و صفحات ادبی و اين ور و آن ور گفتن و نوشتن نمی‌تواند يك كار نيم‌بند را به جای‌گاه شاه‌كارها برساند و آن‌جا بنشاند.

 

 

ما وقتی نمی‌توانيم سؤال كنيم و اصلا بلد نيستيم سؤال كنيم، عقلانيت‌مان در منگی به سر می‌برد. به تبع‌اش نقد هم نداريم. اين مسأله عين بی‌اعتباری‌ست كه كسی بيايد و بگويد من می‌خواهم از حافظ و سعدی و فردوسی و خيام و مولانا عبور كنم. مرغ پخته با اجازه‌ی شما از اين افاضات در ديگ خنده‌اش می‌گيرد!

 

شاهرخ: يك مقداری‌‌ش آسيب است، اما كم‌كم دوغ از دوشاب معلوم می‌شود. اين‌جوری نيست كه بشود زياد از ويژه‌گی‌هايی غير از ويژه‌گی‌های ساختاری برای برجسته نشان دادن يك نوشته يا اثر هنری استفاده كرد و به جايی رساندش. خواننده انتخاب خودش را می‌كند. خوش‌بختانه همين بازی شانس و لانسه كردن‌های آبكی و بی‌اعتبار چندان نقشی در زايش ادبيات ناب ندارد. به ضرب و زور رسانه‌ها و صفحات ادبی و اين ور و آن ور گفتن و نوشتن نمی‌تواند يك كار نيم‌بند را به جای‌گاه شاه‌كارها برساند و آن‌جا بنشاند. وقتی خواننده در يك سردرگمی و بی‌اعتمادی و بی‌انتخابی مجبور به انتخاب هست، سعی می‌كند رشته‌ی اعتمادش را به جايی متصل كند. اين‌جا شانس با كسی‌ست كه شهامت صداقت ورزيدن داشته باشد. طرف چهل صفحه داستان كوتاه نوشته به زعم خودش فكر می‌كند كهكشان‌های جهان را فتح كرده. عده‌يی هم از راست و چپ می‌افتند دنبال‌اش و بادش می‌زنند. خوب، اين موجود وقتی باد افتاد زير دمبه‌ی مبارك‌اش ديگر خدا را هم بنده نيست! و خوب، او كه كاری برای خواندن می‌خواهد و لذت بردن، اين كار مثلا چهل صفحه‌يی را می‌گذارد زمين و هزار صفحه ترجمه را می‌گيرد دست و می‌خواند. خواننده‌ی زبل و باهوش اين‌جا می‌گويد: بازار خودفروشی از آن سوی ديگر است. اثر ادبی خوب يكی از ويژه‌‌گی‌هايش تسكين دادن يا بر طرف كردن نياز جست‌وجوهای آدم‌هاست. ميل به اين تسكين، ميل پنهانی هست كه رقم می‌زند ادبيات يك جامعه را. ما فاقد اين‌ها هستيم. همه‌ی اين‌ها را اگر بخواهيم يك‌كاسه كنيم بر می‌گردد به سهم ما از عقلانيت در امور مختلف. سؤال ميوه‌ی عقلانيت است و نقد، ميوه‌ی پرسش. ما وقتی نمی‌توانيم سؤال كنيم و اصلا بلد نيستيم سؤال كنيم، عقلانيت‌مان در منگی به سر می‌برد. به تبع‌اش نقد هم نداريم. اين مسأله عين بی‌اعتباری‌ست كه كسی بيايد و بگويد من می‌خواهم از حافظ و سعدی و فردوسی و خيام و مولانا عبور كنم. مرغ پخته با اجازه‌ی شما از اين افاضات در ديگ خنده‌اش می‌گيرد! با همه‌ی اين‌ها، يقين داشته باشيد كه زبل‌ترين شارلاتان‌ها هم نمی‌توانند فنج و گنجشك را به جای طاووس قالب كنند!

 

پژمان: شق ديگری هم هستند، آن‌‌هايی كه مولوی را قبول دارند حافظ را قبول دارند، ولی اگر بپرسی چرا حافظ شاعر خوبی‌ست، نمی‌دانند. اين كه مولوی به‌ترين متفكر شاعر هست، نمی‌دانند چرا! و فقط طوطی‌وار قبول كرده‌اند كه اين‌ها شاعرهای مطرحی‌اند، چون همه می‌گويند كه مطرح‌اند. حالا شما فكر می‌كنيد كسانی كه در دوران معاصر مطرح می‌شوند و شايد اين ماندگاری و مطرح شدن برای نسل بعد بماند و قرار است اين‌ها حافظ و مولوی‌های اين دوره باشند در سال‌های آينده، آيا اين واقعا فاجعه نيست كه اثری بيايد اين طوری به عنوان مثلا برتر مطرح بشود و نسل بعدی بخواهد اين را الگوی خودش قرار بدهد؟

 

شاهرخ: اين اتفاق يك در صد خواهد افتاد. مطمئن باشيد هيچ موجود ذی‌شعوری نمی‌آيد حافظ يا سعدی يا مولانا يا عطار يا بيدل را بگذارد و مثلا آثار دهاتی‌هايی دنيانديده و ذوق‌زده را بخواند. منصور اوجی حرف قشنگی زده: هر كس پرچم خودش را ببرد بالا. اين جمله خيلی مفهوم دارد. كار با شناس‌نامه و پدر مادر دار خود را نشان می‌دهد.

 

پژمان: يعنی معتقديد اين‌گونه مطرح شدن آثار، نسل جوان را به بی‌راهه نمی‌‌برد؟

 

 

فكر می‌كنم يك چيز در ذات ادبيات ما ناديده مانده. چه طور است كه ما ويكتور هوگو، داستايفسكی، كامو و سارتر را می‌خوانیم و آثار اين‌ها با ما ارتباط برقرار می‌كنند، اما كارهای اسم و رسم‌دار های خودمان آن چنان كه بايد چنگی به دل نمی‌زند؟ يعنی توی ده صفحه‌ی اول نخودچی‌مان تمام می‌شود و ديگر هيچ ميل و كششی برای ادامه دادن نمی‌ماند ...

 

شاهرخ: نه! روشن‌فكرترين نويسنده‌های ما و روشن‌فكرستيزها را نگاه كنيد! به عنوان دو طيف و دو جريان سمج كه روبه‌روی هم صف‌آرايی كرده‌اند و می‌كنند. ببينيد تيراژ كتاب‌های اين‌ها چه‌قدر است؟ در كنارش شما وقتی حاج سيد جوادی را می‌بينی با تيراژ حسرت‌برانگيزش برای جامعه‌ی روشن‌فكری، شايد پاسخ خوبی پيدا كرده‌ باشی. من فكر می‌كنم يك چيز در ذات ادبيات ما ناديده مانده. چه طور است كه ما ويكتور هوگو، داستايفسكی، چخوف، پروست، كافكا و كامو و سارتر را می‌خوانیم و آثار اين‌ها با ما ارتباط برقرار می‌كنند، اما كارهای اسم و رسم‌دار های خودمان آن چنان كه بايد چنگی به دل نمی‌زند؟ يعنی توی ده صفحه‌ی اول نخودچی‌مان تمام می‌شود و ديگر هيچ ميل و كششی برای ادامه دادن نمی‌ماند. هيچ كس نمی‌تواند احمد محمود بزرگ را به قهقرای حقارت بكشاند، چون او بزرگی‌اش را مديون لانسه شدن‌ها از جانب اين و آن نيست. او نشست و با خون جگر خوردن كار خودش را كرد. بايد متأسف بود كه در جامعه‌يی اسير زنده‌گی هستيم كه هيچ چيزی آن جور كه بايد مفهوم و اعتبار خودش را ندارد. احمد محمود در رنج و مشقت ناخواسته، در شرافت و شرف زنده‌‌گی كرد. با رنج زنده‌گی كرد، اما با سرمستی ادامه داد و جاودانه است. در ضمن، حساب راه و بی‌راهه دست خود آدم است. ما وقت برای ساختن و پرداختن خودمان نمی‌گذاريم و همين‌جوری ول معطل به امان خدا رهاييم.

 

پژمان: من اين را قبول دارم در پروسه‌يی كه طی می‌شود، در طولانی‌مدت آثار كم‌ارزش محو می‌شوند. اما می‌خواهم يك دردی را مطرح كنم و آن اين كه الآن آثاری كه مطرح می‌شوند، اگر واقعا غنی نباشند، در دو نسل بعد اثری نداريم كه به‌اش تكيه كنيم. بايد دو باره به همان صادق هدايت و حافظ و مولوی تكيه كنيم. در صورتی كه واقعا پتانسيل توليد آثار ماندگار را داريم. من دردم اين هست كه چرا چنين آثاری كه ظرفيت‌اش را دارند،  انتخاب نمی‌شوند و چرا به‌شان مجال داده نمی‌شود. آيا اين فاكتور شانس و رابطه است كه باعث می‌شود اثری بيايد بالا يا اين كه منتقدان ما بايد مقداری ذهن جست‌وجوگر هم داشته باشند تا بگردند و اثری را پيدا و مطرح‌‌اش كنند؟ نه اين كه اثری را كه خانم فلانی داده به آقای فلانی و بگويد قصه‌ی من را بخوان و بعد او بگويد آهان، به‌به عجب قصه‌يی! بعد هم چهار تا نان قرض هم بدهند و بعد هم بشود ...

 

شاهرخ: حرف اين نيست كه بايد يك چيزی باشد كه به‌اش تكيه كنيم، حرف اين است كه ما از اساس ريشه‌ی خودمان را با بی‌توجهی و بی‌اعتبار كردن خودمان می‌زنيم. منزل نهايی جوی‌های خرد درياست. همين جوی‌های خرد راه‌شان را پيدا می‌كنند. البته بايد اقرار كرد كه ما در لجاجت با خودمان از همه چيز و همه كس در عالم پيشی گرفته‌ايم. به قول بيدل دهلوي: همه در سعی فنا پيش‌تر از يك‌دگريم! نان قرض دادن دردی را دوا نمی‌كند. به ضرب و زور شيكی و خوش‌پوشی و معطر بودن و ژست فتوژنيك گرفتن نمی‌توان نويسنده و شاعر خوبی برای مردم بود، خصوصا مردمی كه رنج و فلاكت با آن‌ها عكس يادگاری می‌گيرد دوست عزيز!

 

پژمان: اگر ما همين‌طوری پيش برويم، احتمالا يك دوره، يك دهه، يك نيم قرنی تهی می‌شويم، كه هستيم به نظر من از نظر آثار ماندگار.

 

شاهرخ: چه كار بايد كرد؟ كی می‌تواند رفتاری داشته باشد كه جلو اين جريان را بگيرد؟ در هر چيزی كه نگاه كنيد اين ويرانی و ميل به ويرانی را می‌بينيد. منتها پشت اين ويرانی‌ها چيزهايی هست كه دارد می‌جوشد. آن يك راه تازه است. راهی هست كه ديگران نرفته‌اند. جوان‌ها دارند می‌روند آن راه را. من به اين رونده‌گی اميدوارم.

 

ادامه دارد ...

 

Ç