|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: ده اثر از شش شاعر شعرها و طرحهايی از وحيد آقاجانی، نرگس بابايی، سيد محمدمهدی شهيدی، علی صالحی بافقی، مهدی كريمزاده و مجتبا ويسی
وحيد آقاجانی
مهر كه میشود مادرم كشانكشان میبرد مرا از جوار هفتپيكر قرون به مكتب نظامی.
من درس پس میدهم دو زانو نشسته بر گليم.
و مادرم برمیگردد به ابتدای مهر تا پيكرش تراش خُورَد، تا خوشتراش شود.
و ما مهر كه میشود مهار میشويم ـــ هفتهزار سال است كه مهر است.
حالا تا خاطر كسرا مُكدَّر نشود هر صبح كه میشود گاو هی گوشت میافزايد و من و برادر رضاعیام، سيزيف با اين گاوِ قرنها بر گُردهمان، آويزانِ دامانِ مادر سالخوردهام، از آوار هفتپيكر بادخورده میگذريم تا محضر نظامی برای كتيبهخوانی مُدام.
نرگس بابايی
يک شب که باران تند میباريد من تو را در خواب ديدم که دستهايت گرم بود و طنين صدايت پر از گريههای بیصدا برق چشمهای تو همیشه روشناند پلکهایت پر از غبار خوابهای ندیده و رؤیاهای نچشیده بانوی شبهای پاییزی
ابرهایت را به من بده تا شاید اندک زمانی سبک شوی در دلات غوغاییست بر خروش اما سکوت کن زیرا که تو آرامش پيش از توفانی
رها شوم از فرصت زمان در توقف چرخهايی كه ارابههای خورشيدند سيد محمدمهدی شهيدی به رؤيا بانو (ناهيد خيرابی) دريا از پلكِ تو چكيد افتاد توی حوض و ماهیها صد سالهگیشان را جشن گرفتند و هنوز تو را دعا میكنند.
از گهوارهی كودكی تو زاده شدم وقتی در تاب تابِ دائمی زمين بر مدارِ لوزی خود بادبادك آسمانِ شهريور را دزديدند بردند كنجِ صندوقخانههایِ نمور مدفون كردند.
دنبالهی كاغذی بادبادكِ من مارِ خفتهيیست بر گنجی سهمِ تمام كودكان بيدار مانده است و ريشِ انبوهاش در بادهای سرد میلرزد. ماهی دعا میكند من زاده میشوم و ستارهی درخشانی در شفقِ من هی سو سو میزند و میخواهدم تا رها كنم بروم گردِ برقاش عكسی از تمامت خود حك كنم بر طاقِ غروبِ مهرماه هفتاد و هفت.
حالا منام كه نشسته برای قالیهای نداشتهاش قصه میگويد و اندوهِ نداشتهاش را در طلبِ بخششِ ثانيههای اين فصل زرد از قناریهای نداشتهاش كه يكريز میخوانند میآورد به پيشوازِ تمامی آروزهايی كه سالهاست نداردشان برده سپردُتشان به بیخواهشی دريا دريا اين پير سالخورده با ريش موجاش. حالا سراغ كسی میروم كه نيست در انتهای كوچهی بارانخورده در عصری غمگين از حلقه حلقهی سيگاری نصفه كه دود میكند در فضايی كه گلهای پنج پر سياهی در انتهای زمينِ نامطمئناش میرويد.
حالا میروم زمان را متوقف كنم در هالهی مبهمی كه بر گردِ خود میپيچم تا بيايی و پيدايم كنی از پشتِ صدايی كه واژههايش حرفهای من است.
حالا منام كه زمان را به گردی مبدل میكنم تا گهوارهی كودكی تو از حركت نايستد در تاب تابی كه زاده میشوم از آن بر اين پهنهی بنفشِ قشنگ.
از راه که میرسم ماهیها چشم انتظار تو اند تا بباری در هيأت من كه بارانام از زير پلكهايی كه آشنای جهاناند پلكهايی كه دريا موج میزند موج میزند تا بيارمد در سبزای بلورينِ نگاهِ خاموشات كه تاريك میكند زمين و زمان را در چيدنِ سيبی سرخ كه حوا را به لياقتِ شيطان مقدر كرد.
من میروم سيب حوا را از چاه عميقی نجات دهم كه در تاريكایِ نگاهات پيدا نيست.
من میروم بتابم بر نموری صندوقخانهای كه بادبادكهای آسمان عصرهای شهريور در آن پوسيده است.
با من بيا و پلكهايت فقط پلكهايت را به هم بزن تا دريا هميشه لبريز باشد از ماهیهايی كه برای تنها ستارهی ناهيد دعا میخوانند.
كنارِ گهوارهی كودكی تو حالا تابات میدهم تابات میدهم تا تاب بياوری در ظلماتِ بیپايانِ من كه تاريكترين ستارهی اين آسمانِ تكستارهام كه تويی.
سيدعلی صالحی بافقی
چترها سرانگشتانِ باران، منام کورمال کورمال به جستوجویِ تو ... اين چترها اگر میگذاشتند ...
پيغامی از بهشت تلفن زنگ میزند بر نمیدارم پيغام میگذارد بامداد است - الف نه! منتظر شعری از بهشت نباشيد پايش را میخواهد از من ...
فال به کجا میرسند اين خطوطِ بیسرانجام از اين شاخههای تهی دستهام ... فالام را نه ... دستام را بگير!
و ... كوتاه میشوند شمعها و شب تمام نمیشود از ما و چه بوسهها كه گم میشوند ميانِ حرفها و صبح، آفتاب، به شكلِ تو در میآيد، مثل ماه!
رام کردن آبها نه به سوی اين کويرِ تفتيده که باران و رود راه خود را میروند و درختها، زنجيری ريشههای تهیدستِ خويشاند. رام کردنِ آبها را نه، تيزی تبرم آرزوست.
مهدی كريمزاده
بگردانيد به خانه برگردانيد تا زير اجاق مینشينم کباب شود چه اتحاد بزرگی و کلمات مشتی بود که در دهانهی باد میپوکيد بخيه تنگ شد دره «تفضيلی» گرفت و دلها در ادامهی آسمان «عالی» بود چهقدر هوا بهاری زمين چه دل سبز است و لای زخم تو انگار اسکلت در کار لميده لختهی خونی دهان دهليزت و يک جفت چشم حيز قافيه را لخت میکند تنگ میشود اُخت میکند.
مجتبا ويسی
امروز خود اين روزها نيستم به تأخير میافتم دم به دم و اصلا به کوه نمیگويم بعد کلاغ، کلاغتر است.
میروم تا ابر از بلوار خودم نيستم حتما که خيابان حتا تر میشود و من از خوابی که ديده بودم دوست را رؤيا تر.
امروز به لکنت میافتم ميان سبزتر و واقعی نيستم حتما که قُل میخورم در زردتر.
از آن خواب که ديده بودم دوست را امروز خودترم.
پر میزنم در آسمان ابرتر و حتما هشيار نيستم که دی را سخت تر میبينم در اردیبهشت.
|
|