سال پنجم

بيست‌ونه مهر 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كاوه احمدی علی‌آبادی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

hermes.blogsky.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

ديگر چندان مهم نيست

بازآفرينی فيلم اكسپرسيونيستی «آخرين لب‌خند»

كاوه احمدی علی‌آبادی

 

در «آخرين لب‌خند»، مردی را می‌بينيم كه به عنوان دربان در يكی از هتل‌های مجلل به كار مشغول است. او هنگام انجام وظيفه، بسيار سرحال و با اطمينان ايستاده و با اعتماد به نفس، سينه‌اش را به جلو داده و به ديگران نگريسته و پيداست كه از شأن و منزلت اجتماعی خود بسيار خورسند است. البته دربانی در زمان كنونی (زمان نگارش اين اثر) از چنان منزلتی برخوردار نيست، ولی در آلمان دهه‌هايی كه فيلم آخرين لب‌خند توسط «فردريش ويلهلم مورنائو» ساخته شده، به نظر می‌رسد كه چنان بوده است. بنا بر اين در اثری كه اكنون نوشته می‌شود می‌توان يك ژنرال يا نظامی با درجات بالا را متصور شد كه به اونيفورم و ستاره‌ها و منزلت و قدرتی كه شغل‌اش به او داده است، می‌بالد.

او پس از آن كه گزارشی منفی از بابت عمل‌كرد و كارايی‌اش در پست دربانی، به رؤسای وی داده می‌شود، شغل خود را از دست می‌دهد و او را به نظافت دست‌شويی می‌گمارند. در دنيای ام‌روز می‌توانيد نظامی، ژنرال يا كارمند و مديری را متصور شويد كه بازنشسته شده يا خلع درجه گشته يا تقليل سمت می‌يابد. آن‌ها هنگام چنين تحولی در زنده‌گی‌شان به شدت فرو می‌ريزند. خود را می‌بينند كه از شخصی موفق، به شخصی خوار و تحقير شده بدل شده كه نگاه‌ها و رفتارهای ديگران با ايشان، چون گذشته نيست و آن بر شدت نزول اعتماد به نفس‌شان می‌افزايد. او را كه تا پيش از اين، راست و با وقار می‌ديديم، اكنون با پشتی خميده و رفتاری مشاهده می‌كنيم كه نه با مشقت عملی، بلكه با كسر شأنی اجتماعی كه در وی درونی نيز شده، فرو ريخته است.

او در صدد است تا تغيير شغل و سمت‌اش را اطرافيان و به خصوص هم‌سايه‌گان و دوستان‌اش نفهمند. وقتی كه يكی از آشنايان‌اش به محل كار وی آمده و متوجه می‌شود كه او به نظافت دست‌شويی‌ها گمارده شده است، فريادی می‌زند كه ‌حكايت از اهميت وجاهت و شأن پست و مقام در انظار عمومی دارد.

مرد خرد شده هنگامی كه می‌خواهد به خانه برود، دچار ترس و اضطراب شديد می‌شود و با نزديكی به كوچه‌اش، مواظب نگاه هم‌سايه‌ها و باز شدن پنجره‌هاست.

"خدايا! بذار ببينم، كسی تو كوچه نيس؟ يكی پنجره‌شو باز كرده، نكنه فهميده من‌ا؟ وای يكی ديگه هم. اونا مثل اين كه به من می‌خندن، اون يكی پنجره هم كه پشت‌اش چند نفرند. اونا منو به هم نشون می‌دن و مسخره می‌كنن، ای كاش می‌مُردم و اين حقارتو با چشام نمی‌ديدم."

او پس از مدتی تصميم به خودكشی می‌گيرد. آيا اين عمل‌اش برای شما تعجب‌آور است؟ و مشكل بسيار كوچك‌تر از آن چيزی‌ست كه شخصی را به سوی پايان دادن به زندگی سوق دهد؟ ولی برای او چنين نيست و نگاه اكسپرسيونيستی وی از ترس و فروريزی شديد احساسی و روحی‌اش حكايت دارد و آن نقطه در دنيای بيرون، پس از انعكاس به ذهن‌اش، به حفره‌يی بزرگ در درون‌اش بدل می‌شود.

در پايان آخرين لب‌خند، تهيه‌كننده تصميم می‌گيرد كه شخصيت اصلی فيلم به ناگاه صاحب پولی باد آورده شود كه يكی از مشتريان‌اش وصيت كرده بود كه پس از مرگ‌اش به او برسد و زنده‌گی او را از نو زير و رو كند و او آخرين قه‌قهه‌ی خود را در باليدن به بازگشت شأن از دست رفته‌اش سر می‌دهد. در حالی كه كارگردان ترجيح می‌داد كه آخرين لب‌خند با همان فرجام واقع‌گرايش و بدون لب‌خندی تصنعی به پايان رسد و ما ناگزيريم كه هر يك از تأويل‌های ممكن، آن گونه كه آفريده ‌می‌شوند، تحليل شوند: «با زنده‌گی‌يی تلخ و سرشار از ترس‌های اكسپرسيونيستی، با فرجامی پوچ‌گرايانه و منتهی به خودكشی، يا با ظهور اتفاقی در زنده‌گی كه دو باره جای‌گاه و وجاهت مناسب گذشته را باز گرداند، يا با تلاش و كوششی ‌افزون كه شايسته‌گی را در پی داشته باشد و می‌تواند به كسب شأن و عزت اجتماعی منتهی شود يا نشود، چرا كه شايد ديگر در مقابل اهدافی كه شخص در پيش گرفته و بدان‌ها دست يافته است، بسيار كم‌اهميت شده باشد.»

 

Ç