|
|
|
|
||||||||||||||
|
ابوعطا خوانی ايليا ديانوش
حضور در جشن تولد «فروغ» با هديهی زادروز ليليای شعرهايم در هشتصد سالهگی مولوی
گر عاشقی ذیمرتبت در عشق خود يکپاستی اين عاشقی از جان بدی اين عشق از جان خاستی از دين و عقل و حرف و گفت ار يک دمی غافل شدم يک عمر با تو هستمی وين لحظهها ناخواستی عشقام اگر ديوانه کرد آتش به جانام لانه کرد کی عاشق ديوانهيی بيناستی؟ داناستی؟ اين خلوت تنسوز من شد العطشافروز من من گر عطاخوانان شدم اين آب سربالاستی اين بيت را چون گفتمی آن علّه از دل رفتمی بی علّه و قصد و غرض اين شعر خود گوياستی گر من بدم پس خوب کو؟ ای آفتاب ماهرو! آخر مگر با جبرئيل ابليس همسيماستی؟ شعرم به عشقات شهره است عشقات به شعرم منجلی عشقيت شعريتام هرگز نيابد کاستی يک لا بگفتم تا ابد غيرت نخواهم يک احد ای عيش و عشر و عشق من اين لای بی الّاستی بس رازدارستی دلات بس پاک اين آب و گِلات با اين دل و آب و گلات برکت مرا افزاستی بر من ببخشا هوش من، ای ناز نازکپوش من! آن رحم پنهان در دلات از چهرهات پيداستی صد کوی چون جويا شوی يک شوی چون نشنوی عاشق کجا چون من بدی؟ اين عشق بیهمتاستی حقالمبين قطعاليقين ما را به هم میخواستی زين روست اين روراستی کز آن خدا با ماستی باشد که با تو پر کشم تا صدر دنيا سر کشم بهتر از اين آنجاستی خوشتر از اين فرداستی نه سال و اندی شب به شب خشنودم از اين تاب و تب چون با مقلّب خفتمی اين منقلب برخاستی آنچه تو کردی بهر من اينگونه آرم در سخن پيراستی آراستی پالاستی والاستی
|
|