سال پنجم

بيست‌ونه مهر 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

محمود كوير

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mahmoodkavir

[@] hotmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

www.mahmoodkavir.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

مكاشفات دارومای شاعر

محمود كوير

 

و چون بَره مُهر هفتم را بگشود در آسمان قريب به نيم ساعت سکوت واقع شد. پس هفت فرشته را ديدم که در پيش‌گاه خدا ايستاده‌اند و بدانان هفت کرنا داده شد تا بنوازند. و فرشته‌گانی که هفت کرنا را داشتند آماده‌ی نواختن شدند‌ ... و عقابی را ديدم که بر سينه‌ی آسمان می‌گشت و به آوای بلند می‌گفت، وای وای وای بر ساکنان زمين، زان کرناهايی که نواخته‌ می‌شود.

عهد جديد، مکاشفه‌ی يوحنا

 

مکاشفات دارومای شاعر

که پيش از آن درخت انجيری بود در بنارس.

طيلسان و طلسم از تن فرو فکند.

شاعر شد و چنين سرود:

- روايت شاگردی از شاگردان او، از اهالی گرانادا، که کسی او را نمی‌شناخت

و در يک سپيده‌دم سياه، کنار چشمه‌ی اشک‌ها، در اسپانيا تيرباران شد -

من الف و يا

و اول و آخر هستم

- و در اين حال او در ميان هفت چراغ‌دان طلا ايستاده بود. سر و موی سپيد چون پشم. چشمان‌اش دو آهوی سياه. پاهايش مانند برنجی صيقلی که در کوره تابيده شده باشد.

آواز او مثل آب‌های بسيار. در دست راست خود هفت ستاره داشت –

و اين من‌ام. من منا

من که شاعری از تبار آب‌ام

اولاد قناری و ماه

ماه و ماهی و آه

و هر بامداد

از هزار و يک پنجره می‌خوانم

آوازهای شاعری که خواهد آمد.

من آمد آمدِ آمدن‌ام

و نام‌ام بر ابرها

بر باد و بادبادک‌ها

بر کف دستان کودکان

بر آيينه‌ها

بر شن، شوراب

مريم، بابونه، خيزاب

بر دانه‌های گندم، برنج، ذرت

بر کنده‌های صنوبر، بلوط، بادام

بر بوسه، بر تبسم

بر سيمان، بتون، آجر، گچ

بر قفل، بند، زنجير

بر تيغه‌های خنجر، شمشير

بر هر کجا که جا

که جان آدمی

دمی دمی

می، می بريز

بر لا، بر نا، بر نی

بر نيلوفر

بر با، بر بی، بر آ

بر من، من، من، منا

برخيز تا شدنا

که آمد، آمد، آمدنا

و نا و نا

هله، لا، هله، هل هل هل هلا

ترانه‌يی بخوان!

تا نمرده است چهار فصل خدا.

باران خواهد آمدنا

دف خواهد دفا

باد خواهد شرق شرقا

بوسه خواهد باريد. باريدنی باريدنا

ريحان و نان و نعنا

و نقل و ماه و می. پياله پياله هی

و از هزار و يک پنجره

هزار و يک کودک نورانی

خواهد خواند

به نام آزادی

 

آن‌گاه، بامداد سبز پنج‌شنبه‌ی هفتادونهم از اردی‌بهشت جوان

داروما از پله‌های مرمرين معبدش در آسمان

فرود آمد.

خيزرانی از زمين برداشت و روانه شد. کجا؟

کسی به درستی نمی‌داند

 

اما

شاعران خرما و زيتون
او را ديده‌اند که در بازاری نزديک مکه،

از عطر بوسه در غار حرا سخن می‌رانده است.

و شبان‌گاهی

برهنه

با نائله

در کعبه خفته است.

و مکيان مست

برهنه

پيرامون کعبه

برای ماه

آواز خوانده و رقصيده‌اند.

 

و بار ديگر

در شنبه‌ی ماهی و مرده و تگرگ و طاعون

بر فراز کوه صهيون ديده شده

با تنها صدوچهل‌وچهارهزار از پيروان‌اش

و سپس بانگ برداشته است:

وای وای بر ستمکاران

وای بر شما که زمين دهان زرد خويش را گشوده است
وای بر شما که خدايان‌تان در بوق مرگ دميده‌اند

وای بر شما و تگرگ مرگ

وای برشما و توفان سرخ

وای بر شما و طاعون ژوليده‌موی هراس‌ناک

با چنگال‌های سرخ

و دندان‌های خوف

وای بر دروغ‌گويان

وای بر شتران مست

وای بر گاوان نر که بر شخم تن زنان‌شان خيش می‌کشند

 

سپس‌تر

سوگند خورده‌اند به ماه و به زن

به زيتون و شراب

به شير بز و خرمای تازه

که شترچرانان عرب

خود ديده‌اند که

در نزديکی نخلستان‌های پريشان بصره

در ميان انبوه برده‌گان شورشی گرفتار آمده

نقابی از حرير سبز بر چهره

پس خليفه‌ی خليفه‌گان زمين و آسمان رو به او کرده و گفته بود:

کيستی تو؟

و داروما گفته بود:

تو کيستي؟

و خليفه گفته بود: من؟ خليفه‌ی خليفه‌گان زمين و آسمان

چنين و چنان. هم اين و هم آن

جن و جنون و جان

نقاب از روی بر گير تا تو را بنگرم

داروما لختی درنگ کرده و دست چپ‌اش اندکی لرزيده

و آن‌گاه نقاب را بالا زده و آه از سينه‌ی خليفه برخاسته بود

زيرا که در پس نقاب سبز

هيچ کس نبوده است.

 

سپس‌تر نيز کنار دجله،

کف بر لب،

در تموز،

بر بوريايی آتش گرفته،

با ابونواس،

شراب اژدها نوشيده و شب را در کلبه‌ی يک زن ناشناس

با چشمانی مشک و گيسوانی عنبر و با پستان‌هايی رطب،

به نام ايزابلا، سر کرده

و او را مريم عذرا خوانده است.

- می‌گويند چنان شراب می‌نوشيده که گويی سقراط جام شوکران را –

 

يک بار نيز

کنار باراندازی مغرور

در می‌خانه‌يی گم شده

با ملاحان مست

از عدالت و آزادی ترانه‌يی خوانده

که هنوز کودکان

در آن بارانداز

بهت‌زده

تکرارش می‌کنند

بی آن که کسی معنای رازآميز آن را بداند

ترانه‌يی چنين:

در بارانداز، ماه پهلو گرفته است

نان و شراب کهنه در باران

سيگار نيم‌سوخته با پنير و گريه

عطر فراق و اشک عاشق

تو را خواهم ربود

و با خود به ژرفای دريا خواهم برد

- و در اين حال صدايش مانند باد

تابستان

و کلاغ

در شاخ‌سار درختانی بی‌قرار بوده است -


يک بار نيز

نيکلاس کور او را چنين ديده بود

که روايت می‌کند:

بر دوچرخه‌يی کهنه

در مزارع فلفل سرخ

در بنارس

هن‌هن‌کنان رکاب می‌زد

خود را به بالين آن دخترک نه ساله رساند

که زخمی بر سينه

که آهی بر لب

که حسرتی در چشم

که کبوتری در دست

که تاجی بر سر داشت،

از برگ‌های صنوبری گريان.

و معجونی از انجير سرخ و اشک سياه و زهر هلاهل

هلاهل لا

بر زخم او گذاشت

تا بيش از اين رنج نکشد.

و نيکلاس کور روايت را چنين ادامه می‌دهد:

سپس از کنار او برخاست

پيکر آبی دخترک را که در ردای سرخ خود پيچيده بود

بر پله‌های مرمرين معبد نهاد

مدتی طولانی به خدا خيره شد

سپس کاسه‌ی چوبين خويش را

با خشم به سوی خدا پرتاب کرد

خيزران‌اش را به سوی او تکان داد

کسی نمی‌داند گريه می‌کرد يا نه

اما شانه‌هايش به سختی تکان می‌خوردند

و مانند کلاغی پريشان قارقاری کرد

تلخ. تلخ و سياه

آه! آه!

و در ميان دودی که از دهان خدا برخاسته بود

چونان آهويی که تيری در کتف داشته باشد

در ميان سوسنبران

ناپديد شد

سپس انبوهی کژدم سبز

هزار هزار کژدم سبز

از در و ديوار معبد بالا رفتند

- معبد که خانه‌ی پروانه‌گان سياه‌بال بود –

و در نور زرد معبد

تمام پروانه‌گان را خوردند.

و يک درخت بلوط و

سه درخت افرا و

نه درخت نارون

که در باغ معبد بودند

از ريشه بر آمدند

و تمام مردم بنارس

رعشه‌های سياه درختان را به گوش خود شنيدند

راهبی بودايی

روايت می‌کند: در همان روز

يکصدوبيست‌وچهارهزار مرد روحانی

بر نص صريح کتاب مقدس

و برای راندن شيطان

يکصدوبيست‌وچهار زن را

در يکصدوبيست‌وچهار معبد و ميدان

سنگ‌سار کردند

 

همان راهب بودايی روايت می‌کند که:

استخوان‌هايشان را شکستند

و پيکرشان را سوختند

تا شيطان

شرم‌گين

در ميان دود کشته‌گان گم شود.

 

نه سال بعد

در يک بامداد نقره و خاکستر

پنج‌شنبه‌يی آتش‌گرفته و پرپر

بار ديگر بر تور سينا

کنار درخت خدا ديده شده

و کولی مستی

که در کنار بوته‌يی خار خوابيده بوده است

اين ماجرا را

با تنها چشم سالم خويش ديده است:

داروما بر کوه ايستاده بود

ريش‌اش سبر. گيسويش سبز. ردايش سبز.

و سنجاقک‌های بسيار بر ردايش نماز می‌خواندند

سيمايش نقره و نور

- و در اين حال به تصويری می‌مانست که داوينچی از مسايا در شام آخر کشيده است –

و از درخت خدا آتش می‌باريد

آن‌گاه داروما جرعه‌يی شراب سرخ

از مشکی که بر شانه داشت نوشيد

دهان و ريش‌اش را به آستين ردايش پاک کرد

کتابی را که در بغل داشت

- از ماه و مفرغ بود آن کتاب –

بيرون آورد

 

و خطاب به قوم خويش فرياد برآورد:

- همه از همه جا آمده بودند. حتا نانسی، آن روسپی سياهی که جای زخم يک چاقو مانند نخی سرخ روی آبنوس سياه صورت‌اش ديده می‌شد با تنها پای سالم خود، عصازنان و پاکشان. با دهانی باز. و راوی می‌گويد که حتا داروما به او چشمکی پرمعنا زده است –

اين ابوناست!

از قبيله‌ی ابر

از تيره‌ی آسمان

از سرزمين بی‌سرنوشت و بی‌سرگذشت دارفور

که بيست‌وچهار شمشير پيرهن‌اش رو دريده

- اين را خوان گفت

معدن‌چی معادن طلا

که دست‌هايی چوبی داشت -

(دست‌هاش رو چرخای پولادی معادن طلا خوردن!)

- اين را جاميکا گفت

رقاصه‌ی بندرگاه گرگ خاکستری –

دور و برای کلکته، فلفل سرخ و تن‌اش رو ميرفوشه

و هيچ وقت خدا يه قطره اشک هم از چشاش نچکيده

و حالا اومده پيش داروما گريه کنه.

- اين رو يه کاکا سياه گفت

که انگشتای دست‌اش رو

يه بلژيکی

توی مزرعه‌ی پنبه بريده -

(تا ديگه اون باشه و پنبه ندزده)

- اين رو هيچ کس ندونست که کی گفت

يه بلژيکی

يا يه انگليسی

که تو آفريقای جنوبی معدن الماس داره

يا يه آمريکايی که تو افغانستان دنبال لاجورد می‌گرده

به هر حال ... چه فرقی می‌کنه ... -

داشتيم می‌گفتيم که همه اومده بودن و

داروما کتاب‌اش رو بيرون آورد

و خطاب به همه‌ی اين‌ها فرياد زد:

 

بره‌های گم‌شده‌ی من

برای‌تان کتاب آورده‌ام

کتابی بی‌کلمه

که از صفحات‌اش

شراب سرخ می‌ريزد

و گندم

و باران

و بوسه

و تبسم

تنها پنج فصل دارد اين کتاب:

فصل نخست آ

مانند آسمان

فصل دوم ز

مانند زمين

فصل سوم ا

مانند انسان

فصل چهارم د

مانند دانايی

فصل پنجم ی

مانند هرچه تو بخواهی

همين!

حال کيست که برخيزد و مهر از اين کتاب بردارد؟

در يک دم تمام ره‌بران، جباران، جلادان، قوادان، قداره‌بندان، پيشوايان

فرياد زدند: ما!

داروما اندکی ايستاد

پس آن‌گاه انگشت ميانی دست خود را به آنان نشان داد

سپس از سنگ فرود آمد و

در ميان بهت و سکوت مردمان

مانند قطره‌يی شراب سرخ

در خاک فرو رفت.

و آن‌گاه

آف‌تاب چون پلاسی سياه در هم پيچيد

و ماه چون تشتی از خون بر آن ريخت

و ستاره‌گان بر زمين ريختند

و ملخ باريد، ملخ‌هايی با دمی چون کژدم

و هفت پياله غضب خدا بر زمين باريد

آن‌گاه داروما مانند اسبی سپيد از ميان دود و مه يال برافراخت

نور آمد

نور بود و نور

باران آمد

باران بود و باران

بوسه آمد

بوسه بود و بوسه

تبسم آمد

تبسم بود و تبسم

و زمين چون گويی نورانی و رنگين

رنگ در رنگ

هزار و هزار رنگ

به رقص در آمد

و رقص بود و رقص

و ديگر هيچ نبود

جز رقص

و داروما بانگی کشيد چونان خروش هزار و هزار کرنا

و هزار و هزار کرنا بانگ کشيدند

دوو دوودوودوو دوودوودوودوووووووو

از کوچه‌های فردا

انبوه کودکان

کودکانی از بلور و آف‌تاب

از مس و برنج و پولاد

از خاک و باد و آب

زرد و سرخ و سفيد و سياه

پيش می‌آمدند

و در دستان هر کدام

کتابی گشوده

و آوازی چون آب‌های بسيار:

های، هاهاها، هاهاها، های، هاهاها، ها ها هااای.

نای نانا نا، نانانا، نای، نانانا، نانانا نااااای

های نانا نا های، نای نانا نا های

داروما خنديد

خنده‌يی از عطر و عسل آف‌تاب

خنديد و خنديد و خنديد و خنديد

و خنده جاری شد شر شر شر

کو به کو، کوچه به کوچه، شهر به شهر

شر شر شر شر

 

آن‌گاه داروما خاموش ماند

هزار و يک طبل سياه بر سينه کوبيدند

دام، دام، دام دام ... دام ... دام

و هزار و يک شيهه‌ی ارغوانی شنيده شد

و آن گل‌برگ سياه

سياه

سياه

سياه

بر نقره‌ی سپيده‌دم بالی زد.

آهی زد و بر خاک افتاد.

آن گل‌برگ سياه

دارومای شاعر بود که مرد،

با دو سرخی غم‌گين بر بال‌هايش،

بی آن که بگويد:

- اينک به کمال شد پيغام -

های، هاهاها، هاهاها، های، هاهاها، ها ها هااای.

نای نانا نا، نانانا، نای، نانانا، نانانا نااااای

های نانا نا های، نای نانا نا های

 

اين بود مکاشفات دارومای شاعر

 

Ç