|
|
|
|
||||||||||||||
|
داستان فرزانه ی ديگر بخش نخست از داستانی از هنری وندايك* ترجمهی ستار شكری
حتما داستان سه فرزانهی اهل مشرق زمين را و اين كه چهگونه از دوردستها راهی سفر شدند تا هداياشان را در گهوارهی مسيح (ع) در اسطبلی در بيت اللحم تقديم كنند، میدانيد.1 اما آيا قصهی فرزانهی چهارم را شنيدهايد؟ فرزانهيی كه طلوع ستاره را ديد، به دنبال آن رهسپار شد، با اين وجود موفق نشد به همراه ياراناش در برابر عيسا مسيح (ع) جوان حاضر شود. اين داستان آتش اشتياق اين سفر چهارم است و اين كه چهگونه به شكست انجاميد، با اين همه، در بطن اين شكست به موفقيت منجر شد. داستان سرگردانی و آزمايش روح، مسير بس طولانی جستوجو و شيوهی غريب وصال شخصی كه او را میجست. اين قصه را باز خواهم گفت، آن گونه كه آن را به تفصيل در تالار رؤياها شنيدهام، در قصر دل آدمی.
1 نشانهيی در آسمان در دورانی كه آگوستوس سزاز سرور بسياری پادشاهان بود و هروديتوس بر اورشليم فرمانروايی میكرد، در شهر اكباتان، ميان كوهستانهای سرزمين پارس، شخصی زندهگی میكرد به نام اردوان. خانهی وی نزديك بيرونیترين قسمت ديوارهای اطراف خزانهی سلطنتی واقع شده بود. از بام خانهاش میتوانست باروهای هفت جدارهی سياه و سفيد و جگری و كبود و سرخ، نقره فام و طلايی رنگ و تپه را، جايی كه قصر تابستانی امپراتورهای اشكانی مانند گوهر يك تاج میدرخشيد، بنگرد. دور تا دور اقامتگاه اردوان را باغی زيبا فرا گرفته بود با راهروهای پيچ اندر پيچی از گلها و درختان ميوه كه از شاخهيی از جویبارهای سرچشمه گرفته از كوهستان الوند آبياری میشد و فضای آن آكنده از نغمهی پرندهگان بیشمار بود. اما همهی رنگها در تاريكی عطرآگين و لطيف اين شب گم شده بودند، به جز صدای آب كه مثل آوايی نيمگريان و نيمخندان از زير سايهها به گوش میرسيد. بر فراز درختان، بين تاقهای پردهپوش اتاق بالا، روشنايی محوی میدرخشيد، جايی كه سرور خانه با دوستان خود در جلسهيی شركت میجست. وی در درگاه ايستاده بود تا به مهماناناش خوشآمد گويد. مردی بلندبالا و سيهچرده، تقريبا چهل ساله با چشمان درخشان نزديك به يكديگر كه پايين پيشانی پهناش قرار داشتند و خطهای محكم در دو طرف لبان نازك و خوششكل! مردی با احساسات لطيف و در عين خال خدشهناپذير؛ يكی از همان اشخاصی كه صرف نظر از هر عصری كه در آن بزيند، تنها برای تنش درونی و طلب زاده شدهاند. ردايش از پشم سفيد خالص بود كه بر روی قبايی از پرنيان افكنده شده بود و كلاهی سپيد و نوكتيز با گوشهيی دراز در طرفين بر گيسوان مشكیِ آويزان وی به چشم میخورد. جامهی كهانت باستانی مغها كه آتشپرست خوانده میشدند، بر تن داشت. در حالی كه مهمانها يكی پس از ديگری وارد اتاق میشدند، اردوان با صدايی آرام و دلنشين گفت: "خوش آمديد! خوش آمدی عبدوس، سلام بر تو رداسب و تيگران، و سلام بر تو پدر، آبگار. همهگیتان خوشآمديد! اينك شادی حضور شما روشنای خانهی من شده است." سر جمع نه نفر میشدند، با سنهای متفاوت، اما همهشان از ديد غنای البسه و ديباهای رنگارنگی كه بر تن داشتند و يقههای بزرگ طلايی دور گردنشان كه مشخصهی نجيبزادهگان اشكانی بود و همچنين حلقههای طلايی روی سينهشان كه نشانهی پيروان زرتشت بود، همانند بودند. آنها در محراب سياه رنگ انتهای اتاق نشستند، جايی كه آتش كوچكی افروخته شده بود. اردوان كه كنار آن ايستاده بود، شاخه يی از درخت گز را بر فراز آن تكان میداد و تركههای كاج و روغن عطرآگين در آن میريخت. آنگاه سرود باستانی يسنا را آغاز كرد و آوای ياراناش در سرودی خطاب به اهورا مزدا به وی ملحق شد: او را میپرستيم كه روح مقدس است صاحب تمام خوبیها و خرد احاطه شده توسط ناميرايان مقدس سرچشمههای بخشندهگی و بركت با دستان اوست كه شادمانی میكنيم و معتقديم به حقيقت او و قدرت او ستايش میكنيم همهی آنچه را زلال است كه اينها تنها آفريدهی او هستند پندار نيك، گفتار نيك و كردار نيك كه تحسين شدهاند اين همه در سايهی پشتیبانی او هستند. و ما اين همه را ستايش میكنيم و به آن عشق میورزيم. آه! مزدا به ما گوش بده! تو در حقيقت و مسرت آسمانی میزیئی. ما را از نادرستی پاكيزه نما و از خطا و بندهگی بدیها محافظت بفرما! روشنايی و لذت زندهگانیات را سرازير نما بر تاريكی و اندوه ما. بر باغها و مراتعمان تابيدن گير بر كارهايمان و بر بافتنمان تابيدن گير به همهی نژاد بشر بر مؤمن و كافر بر ما بتاب از خلال شب هماينك با قدرت خود بر ما بتاب، باشد كه آتش عشق مقدسمان و آواز پرستشمان به باطن تو برسد. شعلهها به همراه سرود افراشته میشد و زبانه میكشيد، گفتی خواسته باشد به موسيقی پاسخی داده باشد تا اين كه روشنايی درخشانی به همهی خانه فكند، و سادهگی و شكوهاش را آشكار كرد. كف اتاق پوشيده از كاشیهای نيلگون و تيره با رگههای سپيد بود. نيمستونهايی از نقرهی تابدار در برابر ديوارهای آبی رنگ افراشته ايستاده بود. اشكوب دریچههای تاقگرد با حرير لاجوردی پوشيده شده بود. سقف گنبدی شكل با سنگهای آبی سنگفرش شده بود به شكل گنبد آسمان كه ستارههای سيمين به آن دوخته شده باشند. در قسمت شرقی، پشت محراب دو ستون از سنگ سماك به رنگ سرخ تيره بود و بالای آن سنگ سردری از همان جنس كه بر روی آن تصوير كمانداری بالدار نقش بسته بود كه تير را به چله و كمان كشيده بود. دری كه بين دو ستون واقع شده بود و به مهتابی بام باز میشد، با پردهيی ضخيم به رنگ انار رسيده پوشيده شده بود. روی پرده پرتوهای زرين بیشماری همهگی به سمت بالا گلدوزی شده بود. در نتيجه اتاق شبيه شبی پرستاره و آرام بود، نيلگون و نقره فام كه در شرق با وعدهی گلگون سحرگاهان میدرخشيد، درست همانطور كه خانهی مردی بايد باشد! بيانگر شخصيت و روح صاحب آن! وی كه به حلقهی ياراناش نگاه میكرد، اين گونه آغاز كرد: "امشب بنا به درخواست من به عنوان پيروان وفادار زرتشت در اينجا جمع شدهايد تا با پروردگار پاكیها تجديد عهد و پرستش كنيد، همانطور كه اين آتش در محراب افروختنی تازه گرفته است. اين آتش نيست كه میپرستيم، بلكه اويی را ستايش میكنيم كه آتش به عنوان نماد آن برگزيده شده است.به دليل آن كه خالصترين مخلوقات است كه با ما از اويی كه روشنايی و حقيقت است، سخن میگويد. آيا اين گونه نيست پدرم؟" آبگار مقدس پاسخ داد: "چه نيك بيان كردی! به آگاهی رسيدهگان هرگز بتپرست نيستند. آنان حجاب صورت را پس میزنند و وارد حريم حقيقت میشوند و روشنايی و حقيقت است كه پيوسته از راه نمادهای كهن به درونشان راه میيابد." "پس به من گوش فرا دهيد پدر عزيز و دوستان من تا از حقيقتی كه از طريق باستانیترين نشانهها به من رسيده برایتان بگويم! ما رازهای طبيعت را با يكديگر جستوجو كرديم و خواص درمانی آب و آتش و گياهان را مطالعه نموديم. همچنين كتب پيشگويی را كه آينده در آنها به شكلی مبهم در قالب واژهگانی ثقيل بيان شده. اما نهايت تمامی آموزهها دانش ستارهگان است. آموختن سير حركت آنها همانا باز كردن گره از راز حيات است از ابتدا تا انتها. اگر میتوانستيم آنها را كاملا تعقيب كنيم هيچ چيز از ما پوشيده نمیماند. اما آيا دانش ما نسبت به آنها هنوز ناقص نيست؟ آيا هنوز ستارهگان بیشماری نيستند كه خارج از افق ديد ما قرار دارند؟ روشنايیهايی كه تنها در محدودهی علم آنان كه در سرزمين جنوبی زندهگی میكنند، قرار دارند؟ در ميان درختان ادويهی پانت و معادن طلای اوفير؟" زمزمهی تصديق در بين مخاطبان افتاد. تيگران گفت: "ستارهگان انديشهی وجود جاوداناند. آنها بیشمارند، اما انديشههای آدمی مثل سالهای زندهگیاش قابل شمارشاند. حكمت مغها گستردهترين حكمتهای زمين است، چرا كه نسبت به نادانی خود آگاه است و اين راز توانمندیست. ما هميشه آدميان را در جستوجو و انتظار طلوعی نوين نگاه میداريم. اما خود آگاهايم كه تاريكی در برابر نور است و اين كه پيكار بين آنها هرگز پايانی نخواهد داشت." اردوان پاسخ داد: "اين مرا متقاعد نمیكند، چرا كه اگر انتظار هميشهگیست و اگر نمیتواند برآورده شود، پس جستوجو و انتظار عاقلانه نيست، آنگاه ما هم بايد مثل استادان جديد يونانیها شويم كه میگويند حقيقتی نيست و تنها فرزانهگان آنهايی هستند كه زندهگانیشان را وقف كشف و افشای دروغهای موجود در جهان میكنند. آيا كتابهای خود ما نمیگويند كه اينها گذراست و آدميان شاهد روشنايی جديدی خواهند بود؟" آبگار پاسخ داد: "اين صحيح است. همهی شاگردان مؤمن زرتشت پيشگويی اوستا را در اين مورد میدانند و آن را از حفظ دارند: «در آن روز، سوشيانت، از پيامبران مشرق، برخواهد خاست. در اطرافاش روشنايی نيرومندی خواهد درخشيد و او زندهگانی را جاودان، عاری از فساد و زوالناپذير خواهد ساخت و مردهگان در آن زمان دو باره بر خواهند خاست.»" تيگران پاسخ داد: "اين گفتهيی پرابهام است و شايد هرگز معنای آن را درك نكنيم. بهتر آن است به مسائلی كه در دسترسمان است بپردازيم و بر نفوذ مغها در سرزمين خودشان بيفزاييم تا به دنبال شخصی باشيم كه چه بسا غريبهيی بيش نباشد و مجبور شويم قدرتمان را تسليماش كنيم." ديگران ظاهرا اين سخنان را تصديق میكردند. حس مسكوت موافقت در چهرهی حاضران آشكار شده بود. نگاهشان آن حالت تعريفناپذيری را داشت كه هميشه در پی بيان افكار ته قلبشان آشكار میشود. اما اردوان با درخششی خاص در سيمايش رو به آبگار كرد و گفت: "پدر عزيز! اين پيشبينی را در نهانگاه دل خود نگاه داشتم. مذهب بدون اميدی سترگ چيزی نيست مگر محرابی بیآذر و اكنون آتش به شكلی درخشانتر شعلهور شده است و من با روشنايی آن واژهگان ديگری را خواندهام كه از سرچشمهی حقيقت جوشيدهاند و بس واضحتر از ظهور آن «وجود پيروز» در روشنايی خود خبر میدهد." وی از جامهی خود دو پوست كوچك و صاف نوشتهشده در آورد و با دقت بر روی زانوان خود باز نمود. "ساليان دراز پيش از اين، پيش از آن كه پدرانمان به سرزمين بابل بيايند، مردان فرهيختهيی در كلده بودند كه اولين مغها اسرار آسمانها را از آنها ياد گرفتند. در بين آنها بلعم ابن باعور يكی از داناترينها بود. به پيشگويی وی گوش كنيد: «ستارهيی از نژاد يعقوب ظاهر خواهد شد و سلطنتی از سرزمين اسرائيل بر خواهد خاست.»" لبهای تيگران شكلی تحقيرآميز به خود گرفتند. وی پاسخ داد: "يهودا اسير آبهای بابل بود و پسران يعقوب بندهگان پادشاهان ما بودهاند. قبايل اسرائيل مثل گوسفندانی كه گم شده باشند، در كوهستانها پراكندهاند و از باقیشان كه در يهودا زندهگی میكنند، ستاره يا سلطنتی ظهور نخواهد كرد." اردوان پاسخ داد: "و در همين حال، دانيال حكيمی جستوجوگر رؤياها و مشاور پادشاهان بود. دانيال حكيم كه بيش از همه نزد كوروش كبير ما محبوب و محترم بود. دانيال اين پيامبر حقايق بیزوال و كاشف پندارهای وجود جاودان صلاحيت خود را به مردمان ما ثابت كرده است و اينها واژهگانیست كه وی در اين باره بيان كرده است (اردوان شروع به خواندن پوست دوم كرد): «پس بدانيد و اگاه باشيد كه در راستای اراده ی پروردگار كه بر اصلاح اورشليم قرار دارد (اين امر) بر عهدهی مسيح (ع)، شاهزادهی مقدس، است. زمان آن هفت و شصتودو هفته است." آبگار با ترديد گفت: "اما پسرم اينها اعداد رمزی هستند. چه كسی می تواند آنها را تفسير يا معناشان را كشف كند؟" اردوان پاسخ داد: "رمز آنها به من و يارانام كه در زمرهی مغها هستند، كاسپار، ملكيور و بالتازار، نشان داده شده است. ما الواح باستانی كلده را جستوجو و زمان آن را محاسبه كرده ايم. زمان آن امسال خواهد بود. ما آسمان را كاويدهايم و در بهار امسال دو عد از بزرگترين سيارهها به شكل ماهی كه منزل عبری هاست، قرار خواهند گرفت. همچنين ستارهی جديدی در آنجا ديديم كه تنها يك شب درخشيد و بعد ناپديد شد. حال بار ديگر دو سيارهی عظيم ملاقات میكنند. امشب زمان پيوستن آنهاست. برادرانام در كنار سه معبد باستانی هفت سپهر در بورسيپا و بابل و من هم در اينجا به آسمان خواهيم نگريست. اگر ستاره بار ديگر درخشد، ده روز در معبد انتظارم را خواهند كشيد و بعد به همراه يكديگر رهسپار اورشليم خواهيم شد تا به ملاقات و پیروی موعودی كه «شاه اسرائيل» خواهد بود، نائل آييم. من شخصا بر اين باورم كه نشانه ظاهر خواهد شد. هماينك مهيای سفر شدهام. دارايی خود را به فروش رساندهام و اين سه قطعه جواهر را خريداری كرده ام: ياقوت كبود، ياقوت سرخ و يك مرواريد. آنها را به عنوان پيشكش به شاه تقديم میكنم و از شما نيز دعوت میكنم تا به همراه من راهی اين زيارت شويم تا در شادی يافتن شاهی كه لايق خدمت است شريك شويم." همانطور كه صحبت میكرد دستاش را به داخلیترين تای كمربند خود برد و سه قطعه جواهر بزرگ را بيرون آورد: يكی كبود مانند آسمان شامگاهی، يكی سرختر از پرتو خورشيد و ديگری به سپيدی قلهی كوهی برفپوش در نور فلق، و آنها را بر پوستهای جلو خويش قرار داد. اما دوستاناش با نگاهی بيگانه به وی نگريستند. سايهيی از شك و عدم اطمينان صورتشان را پوشانيده بود، مثل مهی كه از پشت مردابها بيرون آيد و كوساران را بپوشاند. با نگاههايی شگفتزده و مستأصل به يكديگر مینگريستند، گفتی به مطالبی باورنكردنی گوش سپرده بوده باشند، به داستانی رؤيايی يا پيشنهاد به عملی ناممكن. دست آخر، تيگران گفت: "اردوان اين رؤيايی بیهوده است كه از بيش از حد نگريستن به ستارهگان و پروردن افكار خودپسندانه ناشی شده است. عاقلانهتر آن است كه وقتمان را صرف جمعآوری پول برای آتشكدهی جديد در چالا كنيم. هرگز پادشاهی از نسل گسستهی اسرائيل بر نخواهد خاست! هيچ پايانی بر جدال ابدی روشنايی و تاريكی نيست و كسی كه به دنبال آن باشد، جويندهی اشباح است. والسلام!" ديگری گفت: "اردوان من دانشی در اين مسائل ندارم و شغل من به عنوان محافظ گنجينهی سلطنتی دست و پای مرا در اينجا بسته است. اين جستوجو برای من نيست، اما اگر تو بايد به دنبال اين هدف باشی، وداعات میگويم." و ديگری: "هماكنون در خانهی من عروسی آرميده كه نه میتوانم تركاش گويم نه در چنين سفر غريبی به همراه بياورماش. اين جستوجو برای من نيست، اما باشد كه گامهايت هر جا كه میروی قرين پيروزی باشند! پس الوداع!" و يكی ديگر: "من بيمارم و برای سختی مناسب نيستم، اما در ميان خدمتكارانام هست كه به همراهات میفرستم تا برایام خبر بياورد كه بر تو چه میگذرد." يكبهيك خانهی اردوان را ترك گفتند، اما آبگار مسنترينشان و كسی كه بيش از همه دوستاش میداشت، صبر كرد تا ديگران خارج شدند، بعد با آهنگ سنگينی گفت: "فرزندم ممكن است حقيقت در نشانهيی كه در آسمانها پيدا شده نهفته شده باشد و به شاه و روشنايی سترگ منتهی شود. شايد هم تنها سايهيی از روشنايی باشد، آن گونه كه تيگران گفته است، و جستوجوگر آن سفری طولانی و جستوجويی بیهوده داشته باشد. اما همواره بهتر است سايهی بهترين را دنبال كرد تا به بدترين قانع شد. آنهايی كه اعجابانگيزترين چيزها را میبينند بايد اغلب مهيای تنها سفر كردن باشند. من برای اين سفر بيش از حد پير هستم، اما شب و روز قلبام همراه تو در اين سفر خواهد بود و نتيجهی جستوجوی تو را خواهم دانست. سفرت به سلامت!" آنگاه آبگار از اتاق نيلگون ستارههای سيميناش خارج شد و اردوان تنها ماند. اردوان جواهرات را جمع كرد و در كمربندش گذاشت. مدت زمانی طولانی ايستاد و به شعله كه در محراب زبانه میكشيد و دو باره فرو مینشست، نگريست. آنگاه از تالار گذشت، پردهی سنگين را بالا زد و از بين ستونهای سنگ سماك گذشت و پا به مهتابی روی بام گذاشت. لرزشی كه پيش از برخاستن زمين از خواب شبانه به آن دست میدهد، آغاز شده بود و باد سردی كه سحرگاه را نويد میدهد، از درهی تنگ و مغرور وزيدن گرفته بود. پرندهگان نيمهبيدار جيكجيككنان بين خشخش برگها به جنب و جوش افتاده بودند و عطر انگورهای رسيده همراه وزشهای كوتاه باد از آلاچيقها به داخل میآمد. بالای قسمت شرقی دشت مهی سپيد رنگ مانند درياچهيی گسترده شده بود. اما جايی كه قلههای كنگرهيی از زاگرس به سمت افق غرب قد كشيده بود، آسمان صاف و زلال به نظر میرسيد. مشتری و كيوان مانند تكههای شعلهيی ملايم كه بخواهند يكی شوند، با هم میپيچيدند. همانطور كه اردوان به آنها مینگريست، روشنايی آبی رنگی از تاريكی قسمت زيرين آن ظاهر شد كه هالهيی روشن به رنگ ارغوانی به دور خود داشت و مانند گويی جگری رنگ به شكلی مارپيچ به بالا می چرخيد و از ميان پرتوهای زعفرانی و نارنجی تا نقطهيی با تشعشع سپيد تابيدن گرفت. كوچك و بی نهايت دور، با اين حال در اجزاء خود كامل بود و در گنبد سترگ آسمان می تپيد، گفتی سه قطعه جواهر نهفته در كمربند مغ به يكديگر پيوسته بودند و به قلب زندهيی از نور مبدل شده بودند. اردوان سرش را خم كرد، پيشانیاش را با دستان خود پوشاند و گفت: "اين همان نشانه است. شاه میآيد و من به پيشوازش خواهم رفت."
ادامه دارد ...
|
|