|
|
|
|
|||||||||||||||
|
فردا روز ديگریست سيد محمدمهدی شهيدی
شعری برای سهيل آصفی با پوزش از آنها که در «زندان» کار میکنند
سن و سال مادرت بودی اين شصتوسه روز بند 209 اوين سیوچهار سال پيش، نُه سال قبلِ آن که تو به دنيا آمده باشی به زندهگی اين «انبوه رنج» که بودا میگويد در بيست و چهار سالهگی زير شلاقِ کابل به کفِ پا توی آپولو زير دستِ بازجويی «تهرانی». نام بازجوی تو چه بود سهيل در انتهای بيستوچهار سالهگیات
سیودو سال بعد در بند 209؟ مخوف و دردناک. آنجا که هيچ تلويزيونی نبود: نه در انفرادی نه در اتاقها چه جهانبگلو باشی چه حاج سعيد. و يکیيکی بر میگشتند آنها که رفته بودند - ناکجای زمانی که از دست رفته بود- اتاق بازجويی: زير دو کتف گرفته کش میآمد تن، با پاهايی لت و پار توی دست سربازهايی که روزها روی پلهها درس میخواندند.
تو در نزديکترين فاصلهات با من: در عکسات روی «روز آنلاين» از پس عبور از فيلترشکن «VOA»: تنها صدايی که نام تو را از او میشنيدم، به همين فاصلهی اندکِ خوابهايی که با من بوديم در مکانهايی آشنا و غريب.
روی پايت ايستاده بودی کنار بلواری از ماشين پياده شده انگار با جليقهی جين دو دستات را به نشانهی پيروزی بردهای بالای سر و شلوار آشنايت که زار میزند از بس که آب شدهای انگار و سرگيجه پشتِ خندهی قشنگات برق میزند. به خانه برگشتی سهيل! چشمِ مادرت روشن!
"و نگاهات با من میگويد: فردا روز ديگریست!" شاملو چه پيوندی از اين محکمتر میخواهی ميانِ ما باشد؟
از اين نزديکِ بعيد پيشانیات را میبوسم. خم شده در اين دو و نيم بامداد پنجشنبه، در حيات خلوتِ زريسف کرمان من: سيد محمدمهدی شهيدی
|
|