|
|
|
|
||||||||||||||
|
رنگ كلمه: ده اثر از شش شاعر شعرها و طرحهايی از فرزانه بديع، ستار شكری، الهام طهماسبی، فرهاد مقامیاصل و هنگام
فرزانه بديع
میگزدم هر روز صبحانه، ناهار، شام درست همينجا روی قلبام میخواهم نيشاش را بكشم نمیگذارد ...
میگزدم، زندهگی میگزدم مجال آه ندارم
مار را
آن زوج ِ در هم پيچيده در جيبام گذاشتند میگزدم
ستار شكری
دريای خاکستری و توفانی با تازيانههای فال بد
و ساحل
که تا ابد امتداد دارد
و مردی
گستاخ در آن در جستوجوی ماهی
بنفشههای کوچک و رها کودکان پلاژ که خندان میدوند گويی يکبارهگی ابديت – دغدغهی دوستام - را درک کردهاند و بعضی هم به خاطرات باد گوش میدهند.
بر ديوار خانهی دوستام فلامينگويی ارغوانی در زمينهی خاکستری محو میشود: هرگز دو باره جفت نخواهد جست! و من که میخواهم آنجا بمانم.
الهام طهماسبی بخشی از يك اثر مفصل
رنگ پریده بی هيچ زيور و زينتی برگهی آزمايش امآرآی در دست به دنبال تاکسی ماشينها مدام بوق میزنند و نيش ترمز و نيشهای باز! ... ديپلم افتخار برای مردان شهرم که شغل دومشان چيز ديگریست
فرهاد مقامیاصل
هشت صد سال گذشت از ميلاد تو در دل شب روشنی يافت همهی دلهای کَسان از نام تو وز ياد تو
شب میرفت تنها و سرگردان در ميانِ صدها قاصدکِ ساکت و مهجور زمزمهی شعر تو بود مرهمی بر زخمِ اين دلِ ناجور
بعد تو برفتند، همهی زندهگان از تو هم، نمانده جز مشتی خاک و استخوان
دلهای همه، پايندهگان زنده شد با نغمهی شيرين تو جام پرکردی و آتش زدی اندر غَمان جوش گرديد چَشمُ و جانِ كافران
از فروغِ شمس تبريزی تابيده شد ابيات خداوندی آسمان رشک بر تو بَرَد چه شور در سماوات افکندی
وز عشق تو زمين و سماء پنجه میسايد بر دل و دَم نمیآرد از حيا چه دردها و چه سوزها زان نغمههای جانفزا
میشود سنگين، دل اين ديده و دل، هر دو خجل
از بودن
وز رفتنام تو خواهی بود میکنند زمين و سماء بر تو سجود
ای دل غصه مخور گر تو نديدی نشان دوست کعبهی دلها هم اوست، اوست
هنگام
چو میگذری با خيال اشاره در کوچههای اما از پيچ ای کاش که رد شدی سری به ما بزن در انتهای بنبست شايد
|
|