سال پنجم

بيست‌ونه مهر 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

فرزانه بديع

هم‌راه با او / آثار پيشين

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shokrisattar

[@] yahoo [.] co [.] uk

 

الهام طهماسبی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

elham.tahmasebi

[@] gmail [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

dejavuuu.blogspot.com

 

فرهاد مقامی‌اصل

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

farhadmaghami

[@] yahoo [.] com

 

هنگام

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

q_hengam

[@] yahoo [.] com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

رنگ كلمه: ده اثر از شش شاعر

شعرها و طرح‌هايی از

فرزانه بديع، ستار شكری، الهام طهماسبی، فرهاد مقامی‌اصل و هنگام

 

گزيدن

فرزانه بديع

 

می‌گزدم

هر روز

صبحانه، ناهار، شام

درست همين‌جا

روی قلب‌ام

می‌خواهم نيش‌اش را بكشم

نمی‌گذارد ...

 

می‌گزدم، زنده‌گی می‌گزدم

مجال آه ندارم

مار را آن زوج ِ در هم پيچيده در جيب‌ام گذاشتند
حالا می‌گزدم

می‌گزدم

توضيح از شاهرخ تندرو صالح:

به نظرم «می‌گزدم» را برداريد و بگذاريد «نيش می‌زند»، چون خوانش كلمه‌ی «می‌گزدم» به نظرم كمی سخت است و خواننده را به توقف وا می‌دارد.

Ç

 

رؤيا

ستار شكری

 

دريای خاکستری و توفانی

با تازيانه‌های فال بد

و ساحل که تا ابد امتداد دارد
قايق بادبانی، بی‌حرکت

و مردی گستاخ در آن در جست‌وجوی ماهی
من و دوست انديشه‌مندم و هم‌سرش
که زير آباژور بنفش سکوت کرده‌ايم و پيک‌های اشک‌آور دوستی را مزه می‌کنيم

بنفشه‌های کوچک و رها
ما را به ياد روزهای طولانی دريای «آبی گرم» می‌اندازد:

کودکان پلاژ که خندان می‌دوند

گويی يک‌باره‌گی ابديت – دغدغه‌ی دوست‌ام - را درک کرده‌اند

و بعضی هم به خاطرات باد گوش می‌دهند.

 

بر ديوار خانه‌ی دوست‌ام فلامينگويی ارغوانی در زمينه‌ی خاکستری

محو می‌شود: هرگز دو باره جفت نخواهد جست!

و من که می‌خواهم آن‌جا بمانم.

 

Ç

 

مانتوی بلند مشكی

الهام طهماسبی

بخشی از يك اثر مفصل

 

رنگ پریده

بی هيچ زيور و زينتی

برگه‌ی آزمايش ام‌آر‌آی در دست

به دنبال تاکسی

ماشين‌ها مدام بوق می‌زنند و نيش ترمز

و نيش‌های باز!

...

ديپلم افتخار برای مردان شهرم

که شغل دوم‌شان چيز ديگری‌ست

 

Ç

 

ميلاد مولانا

فرهاد مقامی‌اصل

 

هشت صد سال گذشت

از ميلاد تو

در دل شب

روشنی يافت

همه‌ی دل‌های کَسان

از نام تو

وز ياد تو

 

شب می‌رفت

تنها و سرگردان

در ميانِ صدها قاصدکِ

ساکت و مهجور

زمزمه‌ی شعر تو بود

مرهمی

بر زخمِ اين دلِ ناجور

 

بعد تو

برفتند، همه‌ی زنده‌گان

از تو هم،

نمانده جز مشتی

خاک و استخوان

 

دل‌های همه، پاينده‌گان

زنده شد

با نغمه‌ی شيرين تو

جام پرکردی و

آتش زدی اندر غَمان

جوش گرديد

چَشمُ و جانِ كافران

 

از فروغِ شمس تبريزی

تابيده شد ابيات خداوندی

آسمان رشک بر تو بَرَد

چه شور در سماوات افکندی

 

وز عشق تو

زمين و سماء

پنجه می‌سايد بر دل و

دَم نمی‌آرد از حيا

چه دردها و چه سوزها

زان نغمه‌های جان‌فزا

 

می‌شود سنگين، دل

اين ديده و دل، هر دو خجل

از بودن وز رفتن‌ام
چه می‌شود حاصل

تو بودی و
تو هستی و

تو خواهی بود

می‌کنند زمين و سماء

بر تو سجود

 

ای دل

غصه مخور

گر تو نديدی نشان دوست

کعبه‌ی دل‌ها هم اوست، اوست

 

Ç

 

آدرس

هنگام

 

چو می‌گذری

با خيال اشاره

در کوچه‌های اما

از پيچ ای کاش که رد شدی

سری به ما بزن

در انتهای بن‌بست شايد

 

Ç