|
|
|
|
||||||||||||||
|
پيش از آن كه يازده! شادی بيان
هديهی تولد
به محض اين که روبهروی در آهنی کوچک خانه میايستم، صدايی که از داخل افاف به گوش میرسد شمارش معکوس را به پايان میبرد و در باز میشود. علیرضا را بغل میگيرم و پلهها را دو تا يکی بالا میروم. پيچ ِ طبقهی سوم را که رد میکنيم، ناگهان دهها جفت چشم در برابرمان پديدار میشوند. پيش از آن که بتوانم دهان به تعجب باز کنم، چشمهای عسلی خيس مامان با مهربانی غمانگيزی جلو میآيند و سراغ تو را میگيرند: "بابک کجاست؟" دينگ! دی دی دينگ! دی دی دی دينگ ...
سكوت میكنم و چشمهای ريز قهوهيی سوختهی پدر، بی تفاوت عقب میروند و ريزتر میشوند. فرياد میکشم: "برو! اين قصهی تو نيست. هيچ وقت نبوده است!"
دينگ!
دی دی دينگ! دی دی دی دينگ ... چشمهای بادامی سرمه کشيدهی ثريا، کنجکاوانه نزديک میشوند و فرو میروند توی حدقهی چشمهايم و وقتی بيرون میآيند، با کرشمه و ناز میپرسند: "لنز گذاشتهای مهناز؟" پيش از آن که فرصت زهرخندی پيدا کنم، صدای قهقهههای شوهرش، تمام راهرو را پر میکند و تا سر میچرخانم، دو چشم آبی هيز، لباسهايم را میبلعند. دينگ! دی دی دينگ! دی دی دی دينگ ...
دينگ! ونگ! دی دی دينگ! ونگ! دی دی دی دينگ! ونگ ونگ ...
دستپاچه روی سر ِ ساعت میکوبم و آرام علیرضا را تکان میدهم. پيش از آن که بخواهم بفهمانماش که خواب میديده است، چشمهای کوچولوی پفکردهاش باز میشوند و به پريشانی میپرسند: "بايد آماده شيم؟" قطرهی كوچكِ اشك را از گوشهی چشماش پاك میكنم و میگويم: "نه! بايد بخوابيم." لبخند شيرينی میزند و چشمهايش را آهسته میبندد و من با خودم فکر میکنم وقتی که بيدار شويم، لابد ساعت از يازده گذشته است.
|
|