|
|
|
|
||||||||||||||
|
ديدار روی گنبد حرم غلامعباس مؤذن
پدرم صبح زود، مُرد! هنوز آفتاب نزده بود. از پچپچ دايی رضا كه داشت با ميساء صحبت میكرد شروع شد. خواب بودم. برادر كوچكام، صادق، بيدار شده بود. تعجب كردم چون خواباش سنگين است. هميشه من میبايست با زور لگد بيدارش میكردم. چهطور آن روز زودتر بيدار شده بود، نمیدانم! گفت: "داداشی، داداشی، پاشو! فكر كنم اين دفعه ديگه بابايی مرده!" يك سالی میشد كه با مريضیاش میجنگيد. چند روز يكبار نفستنگی میآمد سراغاش و میخواست خفهاش كند تا اين كه بالاخره دو ماه پيش بستریاش كردند بيمارستان. دكتر سهرابی گفته بود نبايد اذان بگويد. به ششهايش فشار میآيد، اما نمیتوانست نگويد. دهكدهی ما يك مسجد بيشتر ندارد و تعدادی از مردم به صدای او عادت كرده بودند. پدربزرگام هم مؤذن همين مسجد بود. بابام آرزو داشت برای يك بار هم كه شده بتواند برود مشهد و اذان صبح را از بلندگوی حرم امام رضا بگويد. میگفت: "اگر يك روز از عمرم باقی مانده باشد، اگر شده يك ماه خرجی شما را نصف كنم، ولی اين كار را خواهم كرد!" داشتم خواب خدا را می ديدم. شايد به همين خاطر بود كه زياد تعجب نكردم، چون پدرم را ديدم نشسته است روی كُتَل گنبد حرم امام رضا. با ننه زری كه مثل هميشه قليان میكشيد، نشسته بودند. من هم داشتم دور شهر پرواز میكردم. چند روز پيش گوشت قربانی ختنهكنان عبده، پسر مش سالار را به جای اين كه بياورم و بدهم به مادرم تا برای ما آبگوشت بار بيندازد، داده بودم به مِمال، گدای محلهمان. خدا دو بال كوچك به اندازهی بال كبوترهای چاهی داده بود به من تا بتوانم دور شهر بپرم. بهام گفت، فقط میتوانم بالای شهر، فوقاش تا رودخانه پرواز كنم. رودخانه از كنار شهر میگذرد و مثل شال سبز مش سالار شهر را دور میزند و از جنوب مسيرش را به سوی كارون پيش میگيرد. وقتی میپريدم، ديدمشان! نمیدانم چهطور از مشهد سر در آوردم. پدرم آنجا چه میكرد؟ كی رفته بود؟ همانطوری كه میخنديد، نگاهام كرد و گفت: "رحمان! به مادرت بگو ديگه نگران نباشه، من رفتم. به همراه زری میرم. اون راهو بلده." ننه زری، مادربزرگام بود. چند سال پيش وقتی كلاس سوم دبيرستان بودم، فوت كرد. او هم يك روز صبح زود وقتی از خواب بيدار میشود، میبيند دست راستاش روی سينهاش چسبيده، پای چپاش را هم نمیتواند حركت بدهد! هيچ كس علتاش را نفهميد، فقط دكتر سهرابی گفته بود، از اعصاباش بوده، فكر زيادی باعث فلج شدناش شده. فقط میخنديد، چه وقتی كه خوشحال بود چه وقتی كه ناراحت میشد. تقديرش را شكر میكرد و آنقدر میخنديد تا از خنده ريسه میرفت و آب دهاناش میريخت روی لباس ترنجیاش. برای مشكلات زندهگی اين و آن غصه خوردن و به فكر مردم بودن جزء ميراث خانوادهی ما محسوب میشود. پدرم خيلی تلاش كرد تا اين عادت بيمارگونه را ترك كند. دو سه روز بیخيال اين و آن میشد، ولی باز با يك دردِ دل سادهی دروغ و يا راست مردم، وقتی به خانه میرسيد شروع میكرد به لرزيدن. سپس شام نخورده، سيگارش را روشن میكرد. مادرم میگويد: "اين اواخر ديگر به مسجد نمیرفت. از وقتی از اداره بازخريد شده و خانهنشين، مسجدها را مثل قصر شاهان میبيند." پدرم اعتقاد داشت، خدا شاه نيست، او يك دوست است. رفتن به قصر شاهان پيش خدا كراهت دارد! دايی رضا به ميساء گفت: "هر كس زنگ زد و يا آمد اينجا، بگوييد بيايد خاكستان. از بيمارستان میبريماش آنجا." نزديك ظهر همهی فاميل جمع بودند. مادرم دست خالد را گرفته بود و كشتُر كشتُر میكشيد دنبال خودش. گفت: "بذارين پدرشونو قبل از كفن كردن ببينن!" من اين كار را نكردم. از وقتی كه يادم میآيد تا حالا، هيچ وقت به مردهی كسی كه میشناختم نگاه نكردهام. حتا وقتی كه مجيد، همبازی كودكیام در بمبباران بازار قديم كشته شد، يك روز بعد از خاكسپاریاش رفتم سر مزارش. دايی رضا خيلی اصرار كرد تا پيكر بیجان بابا را روی سنگ غسالخانه ببينم، اما اين كار را نكردم. اين رسم است. جزء رفتار روزمرهی مردم است. مادرم میگويد باعث میشود تا زودتر غصهاش را فراموش كنيم. باعث میشود بپذيريم كه ديگر او را نخواهيم ديد. به خصوص وقتی توی قبر گذاشتند و رويش خاك انداختند، وادارم كردند تا من هم چند بيل خاك روی او بريزم. نتوانستم اينكار را بكنم. فرار كردم و آمدم كنار رودخانه و تنام را زدم به موج كوچكی كه داشت از وسط آن میآمد. میگويند خاك سرد است و داغ آدمها را از بين میبرد، اما من میخواهم آنهايی را كه دوستشان دارم، هميشه همانطوری به خاطر بياورم كه در زنده بودنشان ديدهام. اينطور زندهگی را بهتر باور دارم. بعدها به ميساء گفتم: "حيف نيست، لبخند بابا را وقتی كه به خانه میآمد فراموش كنيم؟" لبخندی زد و بعد شروع كرد به گريه كردن. گفت: "شايد حق با تو باشد، نمیدانم." گاهی وقتها با خودم كلنجار میروم. احساس میكنم اين نوع طرز فكر، دروغیست كه به خودم میگويم، ولی اين را هم باور دارم آن چيزی كه در شخصيت من زنده شكل گرفته جزئی از واقعيت موجود است. ممكن است كمكم گذشت زمان آن را از خاطرم كمرنگ كند، ولی مطمئنام نمیتواند نابودش كند. بعضی از آدمهای دور و برم میگويند آدم مؤمن مرگ را باور میكند. من هم باور میكنم. میدانم كه مرگ يك مرحله از همين زندهگیست. موقعاش كه برسد مجبورم با او روبهرو شوم. چارهيی جز اين ندارم. ولی خوب زندهها برای من زيباترند. لااقل تا وقتی كه جزئی از آنها هستم! از «خوبی» چيزی در نمیآيد. هميشه از آدمهای شستهرفته و اتو كشيده چندشام میشود. مگر امكان دارد درون موجود زندهيی جنگ در نگيرد؟ وقتی به خودم نگاه میكنم، شصت و پنج كيلوی مرا عناصری از اين دنيای خاكی تشكيل داده است. پس كلی از منِ ديگرم، دروغ بزرگیست كه حالا عينيت پيدا كرده است و چارهيی ندارم جز اينكه آن را با خودم حمل كنم. خالد از مادر سؤال كرد: "مامانی، بابا چرا مرد؟" مادرم سرش را تكانی داد و گفت: "از بس كه سيگار كشيد." خالد گفت: "مثل داداش رحمان؟" مادرم چشمغرهيی به من كرد و گفت: "از قديم گفتند حرف حساب را از بچه بشنو. از توتونهايی كه داخل جيبات بود شك كرده بودم كه تو هم تخم پدرتای!" وقتی پيراهنام را برای شستن چنگ میزند، متوجه اين قضيه میشود. روزی دو نخ سيگار میخريدم و در هنگام درس خواندن، روی پشتبام يواشكی به نوبت دودشان میكردم. البته سعی میكردم سيگار دوم را بعد از تمام شدن درس، به هنگام صدای اذان غروب آتش بزنم. شايد اين هم دومين ميراث پدرم برای من است كه از هيچ صدايی مثل بانگ صلات، بيشتر خوشام نمیآيد! خالد با سماجت دو باره پرسيد: "نگفتی مامانی، چرا آدما سيگار میكشن؟" مادرم گفت: "بعضیها از داشتنِ زياد میكشن، بعضیها هم از نداشتن زياد!" خالد گفت: "بابايی از كدوماش بود؟" مادرم گفت: "اون از نداشتنِ زياد مرد!" چند روزیست مردم دهكده از من میخواهند تا جای پدرم را بگيرم و مؤذنشان باشم، اما من قبول نمیكنم. زنان همسايه از مادرم خواستند با من صحبت كند. به او گفتم: "بايد اولين اذانام را از مكه بگويم. من دوست دارم از داشتنِ زياد بميرم."
|
|