|
|
|
|
||||||||||||||
|
رؤيا در كابوس، در مرائی زمينی بازآفرينی فيلم سورئاليستی «آسمان وانيلی» كاوه احمدی علیآبادی
از آسمان به دنيايی نازل میشويم كه آسمانخراشها و خيابانها زندهگی شلوغ در يك شهر را نويد میدهند. درون يك اتاق، شخصی خوابيده و صدايی به او میگويد: "چشمانات را باز كن!" او از خواب برخاسته و سوار ماشينی میشود و سر كار خود میرود. ناگهان خود را در خيابان و بين ماشينها و ساختمانها سردرگم میيابد، به گونهيی كه انگار اصلا آنجا را نمیشناسد. ناگهان صدايی ديگر او را میخواند كه بيدار شود. او چشمان خويش را باز كرده و خود را واژگون در رختخوابی میيابد كه بيدار میشود. آيا آنچه كه پيش از اين ديده يك رؤيا بوده است يا اكنون در رؤيا به سر میبرد؟ تصاوير كنونی واقعیتر به نظر میرسند، پس او حكم به واقعی دادنشان كرده و تصاوير قبلی را رؤيا تأويل میكند. با دختری كه او را میشناسد كمی صحبت كرده و سپس سوار ماشينی شده و دوستی را سوار میكند كه او را ديويد میخواند. آنها از روابط خود با دوستی به نام جولی سخن میگويند. دوستاش به او میگويد كه عشق ترش و شيرين است و ديويد روزی آن را تجربه خواهد كرد. در جريان يك حادثهی رانندهگی آنها تا لب مرگ پيش رفته و زنده میمانند. ديويد به ساختمانی میرود كه منشیاش او را برای جلسهی صبح با هيأت مديره آماده میسازد. ناگهان سقوط میكنيم در مكانی كه كسی مشغول گفتوگو با كسیست كه نقاب به صورتاش زده و متهم به قتل است. او همان ديويد است و میگويد كه والديناش مردهاند. اما اگر اين تصاوير واقعی هستند، آنچه پيش از اين ديديم رؤيا يا كابوس بوده؟ تصاوير برش میخورد به يك مهمانی كه تولد ديويد است. در حالی كه به ديگران میگويد كه او در يك رؤيا زندهگی میكند! به وسيلهی دوستاش برايان به دختری به نام سوفيا معرفی میشود كه به تازهگی با برايان آشنا شده است. چون وقايع ديگری پشت آن اتفاق میافتد، پس با فرض واقعی بودن، تعقيبشان میكنيم. در گفتوگوهای آنها مشخص میشود كه شركت از پدرش به او رسيده است. او از سوفيا میخواهد كه وانمود كند با وی صحبت میكند تا احساسات دختری ديگر را كه شخصی جز جولی نيست، بر انگيخته و از عكسالعملاش آگاه شده به تماشايش بنشيند. سوفيا و ديويد بيشتر با يكديگر آشنا میشوند و تصاوير يكديگر را نقاشی میكنند. ديويد هنگام ترك منزل سوفيا با جولی مواجه میشود كه او را تا منزل سوفيا تعقيب كرده است. سوار ماشين وی میشود. طی يك گفتوگوی پرمشاجره، جولی به ديويد میگويد كه عاشق اوست و او نبايد با كسی به غير از وی معاشرت داشته باشد. سپس در حالی كه به گونهيی هيجانزده به نظر میرسد كه كنترل عادی خويش را از كف داده است، فرمان را رها كرده و با يك درگيری با ديويد، ماشين را از روی پلی به پايين پرتاب میكند. ناگهان ديويد را در پاركی كنار سوفيا میبيند كه برایاش ماجرای تعقيب وی توسط جولی و تصادفشان و آسيب بازو و صورتاش را بازگو میكند. بعد با خود میگويد كه میداند «او از رؤيا به واقعيت میرسه و او حتا توی رؤيا هم يك احمقه!» اگر میتونست كه نخوابد ... پس آيا آنچه تا كنون رخ داده، كابوسهايی از پی هم بوده است و اكنون او بيدار شده يا اكنون كابوس میبيند كه واقعيتها يك رؤيا بودهاند؟ آن توهمات به گونهيی ما را در بر گرفته كه نمیتوان واقعی يا غيرواقعی را در هيچ لحظهيی به شكل قطعی تعريف كرد. اما حتا اگر آن مرائی يك رؤيا باشد، چيزی از واقعيت كم ندارد. به همين سبب است كه مرتب با آن اشتباه میشود؟ تأويلی كه آغاز دنيای سوررئاليستی را معرفی میكند. در دنيای پشت آن جمله، ديويد چشمان خود را در رختخوابی باز میكند كه در مكانی ديگر است و در حالی كه نقاب سابق را زده و برای همان مردی كه از او سوال میكند، خاطراتاش را توصيف میكند. او نويسندهيیست كه خاطراتاش را مینويسد و شخص پرسشگر، روانشناسی به نظر میرسد كه میخواهد حقايق زندهگی او را كشف كند. او نوشتههای ديويد را خوانده و در صدد است تا به او بفهماند كه كدام بخش از خاطراتاش واقعی و كدام بخشها، رؤيا و كابوس است. پس آنچه رخ داده خاطرات ديويد بوده است يا باز از مرائی زمينی در «آسمان وانيلی» رودست خوردهايم؟ كدام يك را بر چه اساسی واقعی بپنداريم كه بقيه را رؤيا يا كابوس ارزيابی كنيم؟ ديويد را در صحنهی بعدی با صورتی كه پس از تصادف يافته، پنهانی در حال تعقيب سوفيا مشاهده میكنيم. او در سالنی به نزد سوفيا میآيد و برای او از اتفاقی سخن میگويد كه بر سر صورتاش آمده و دكترها نقابی را به جای آن به وی دادهاند تا روی چهرهاش را بپوشاند. سوفيا از زندهگی بعدی آنها در آينده صحبت میكند كه همچون گربهيی با يكديگر ديدار میكنند! در صحنههای بعدی آنها به همراه برايان در ديسكويی ديده میشوند كه ديويد نقاب خود را بر چهره دارد و هر دو سوفيا را تا بيرون مشايعت میكنند. برايان از ديدار فردايشان سخن میگويد و ديويد پاسخ میدهد: "اميدوارم فردا مرده باشم!" برايان به دنبال سوفيا میرود و ديويد با دلهره آنها را تعقيب میكند و در ميان راه زمين خورده و برای لحظاتی چشمان خود را میبندد و سپس با صدای جولی چشمان خود را باز میكند، اما هنگامی كه دوباره آنها را باز میكند، سوفيا را میبيند كه او را صدا میكند و سوفيا به او كمك میكند تا برخيزد. اين ديگر كابوس در كابوس است! آنها آن قدر تكه تكه و با يكديگر در تناقض هستند كه نمیتوان پذيرفت جملهگی با هم واقعی باشند، مگر اين كه به شكل توهماتی پاره پاره از واقعيت تأويل شوند. پشت آنها همان روانشناس را میبينيم كه به ديويد میفهماند كه او خوابيده و كابوسهايی ديده كه هنگام نشئهگی مواد مخدر به انسان عارض میشود و از او میخواهد كه به وی كمك كند تا حقايق زندهگی و وقايعی را كه افتاده است، دريابد. ديويد برای او شرح میدهد كه دكترش به او تماس گرفته و با لحنی خوب میگويد كه به يافتههای جديدی رسيده و میتواند سردردها و صورتاش را بهبود بخشد و سپس مثل فيلمهای تخيلی چهرهاش را به وضع طبيعی بر میگردانند. صدای سوفيا بار ديگر او را از دنيای ديگر فرا میخواند. سوفيا نقاب او را پاره میكند و صورتاش را كه سالم است، هويدا میسازد. در صحنههای بعدی در رستورانی ديويد و برايان در مورد حفظ ارتباط با سوفيا صحبت میكنند و ديويد، مردی مرموز را در گوشهيی از رستوران مشاهده میكند كه برایاش آشنا به نظر میرسد، ولی او نمیداند كه كجا وی را ديده است. برايان از او میپرسد: "صورتات چه شده؟" برای لحظاتی ديويد يكه میخورد، ولی بعد متوجه میشود كه او شوخی كرده است. يك دفعه ديويد از خوابی برمیخيزد. به سراغ آينهيی میرود و با مشاهدهی صورتاش كه مثل سابق شكسته به نظر میرسد، وحشتزده شده و فرياد میكشد. همزمان سوفيا نيز در رختخواب فرياد میزند. سپس چهرهی جولی را میبيند كه به او میگويد من سوفيا هستم. بعد شخصی را میكشد كه فكر میكند، جولیست، ولی تصاوير مرتب از سوفيا به جولی تغيير میكند و معلوم نمیشود او كدام يك را كشته است! ... همان مرد مرموز را میبيند كه به او میگويد: "اين انقلابی در ذهن است." برايان را میبيند كه با او درگير میشود و بهاو میگويد: "تو سوفيا را كشتهای! من خودم ديدهام!" ولی ديويد مصر است كه او جولی بوده است! باز تصاويری از همان مرد مرموز را میبيند كه به نزديكاش میآيد و به وی میگويد: "به اين مردم نگاه كن، آنها كاری با تو دارند؟" ديويد میگويد نه. بعد به ديويد میگويد: "شايد اونا برای اين كه تو خواستی، اينجا هستن. تو خدای اونايی، تو هر چی كه بگی اونا انجام میدن." ديويد میگويد: "من فقط میخوام ساكت شن، مخصوصا تو!" به محض گفتن اين جملات، آنها ساكت میشوند. چنين تصاويری در صددند تا به ديويد و ما ثابت كنند كه ديگران تنها عناصری از ذهن او هستند. پشت آن صحنهها بههمان مكانی میرويم كه روانشناس از ديويد میپرسد: "آن مرد در رستوران كيست؟" از اون میپرسد كه آيا ديويد فرق ميان رؤيا با واقعيت را میتواند درك كند. آيا او سوفيا را كشته است؟ او همه جا را میگردد، ولی همه جا به جای سوفيا نشانههايی از جولی را پيدا میكند، مگر نقاشیيی كه با دستان خود كشيده بود! ناگهان جولی ديويد را میزند و به او میگويد كه سوفياست، اما ديويد تأكيد میكند كه او سوفيا نيست! به آشپزخانه نگاه میكند و اين بار سوفيا را میبيند كه به سوی او میآيد و كسی را میكشد كه فكر میكند جولیست. سپس به دنيای گفتوگو با روانشناس بر میگردد و میگويد: "من كسی را كشتم، ولی چنان احساسی رو ندارم!" روانشناس از او میپرسد كه آن مرد داخل رستوران كه بوده. او پاسخ میدهد كه مرد قانون نيست، بلكه تنها میخواهد حقايق را شكافته و بشناسد. او ديويد را به نزد انجمن گسترش حيات میبرد. ديويد با ديدن فضای انجمن میگويد كه فكر میكند قبلا آنجا بوده است! آنها زنی را ملاقات میكنند كه به آنها میگويد: "ما برای آينده در تلاشايم و نه برای احساسات جوونا، بلكه برای احساسی عميقتر كه فقط در قلب انسانهاست!" كدهای دی.ان.اِی در بدن باز شده و تغيير میكنند. ديويد در سردرگمی میپرسد منظورشان از رؤيای شفاف چيست و او پاسخ میدهد كه انتخاب خوبیست! او میگويد هر شخصی يك دنيا در خودش دارد كه تصويری از تولد تا مرگ اوست. تصوير پايانی را هر كس میخواهد تغيير دهد: "ال.ئی (انجمن آنها) به شما میگويد كه شما نمیميريد، بلكه شما در بخشی جاودانه ادامه میدهيد و زندهگی ادامه پيدا میكند با آيندهيی كه شما انتخاب میكنيد! مرگ از حافظهی شما پاك میشود! يك زندهگی رؤيايی! زندهگی دوم مثل يك رؤياست." سپس او جملاتی مو به مو را از سوفيا به ديويد میگويد! آنگاه به ديويد میگويد كه آزادانه گردش كند و اكثر انسانها زندهگی را بدون هيچ ماجرايی واقعی سپری میكنند. "اين كه فهميدناش خيلی سخته!" آنها به ژول ورن هم خنديدند! اين انقلابی در ذهن است! ديويد ناگهان نقاب خود را برداشته و فرياد میكشد: "اينا همه يه كابوسه، میخوام بيدار شم!" او پشتیبان فنی را صدا میزند. در آسانسوری به رويش باز میشود و با ورود به آن با همان مرد مرموز رستوران مواجه میشود. او خود را كارمند گسترش حيات معرفی میكند. او ادعا میكند كه آنان صدوپنجاه سال پيش يكديگر را ملاقات كردهاند! او میافزايد كه به ديويد در رستوران هشدار داده كه بايد تمرين كنترل ذهن كند، چراكه همه چيز ساختهی ذهن اوست. ديويد میپرسد كه رؤيای شفاف از چه زمانی آغاز شده است. او جواب میدهد كه لحظات پس از كلوپ شبانه كه به دنبال سوفيا رفته، او اتصال را برگزيده و زندهگی واقعیاش تمام شده و رؤيای شفاف او شروع شده است. اتصال (به دنيای رؤيا) از ازمنهی دور آغاز شد، زمانی كه «تو يخ زده بودی و رؤيا شدی»! ديويد میخواهد بداند كه زندهگی واقعی او چه شده است و آنها چه چيزهايی را از ذهناش پاك كردهاند. او میپرسد اگر واقعا او دوست دارد بداند، میتواند آنچه را كه اتفاق افتاده شرح دهد. صبح روز بعد از آن كلوپ شبانه او بيدار میشود و سوفيا را ديگر نمیبيند. به خاطر اختلاف وی با هيأت مديره، دوست پدر ديويد كنترل شركت را در دست میگيرد. ديويد میپرسد: "اما يك نفر مرد!" او برای ديويد شرح میدهد: "تو به سوفيا علاقه داشتی و برای ماهها خودت رو مخفی كردی و تو منو تو اينترنت پيدا كردی و يك قرارداد با من امضا كردی." سپس ديويد قرصهای زيادی خورده و خودكشی میكند و به روی رختخواب میافتد. آيا آنچه تاكنون ديدهايم، رؤياها و كابوسهای پس از نشئهگی او بوده است؟ ديويد با ترديد میگويد: "آن كسی كه مرد، من بودم!" آن مرد تأييد میكند. اما اگر آنچه كه در حافظهاش ملاك تشخيص حقيقت و تفكيك واقعيت از رؤيا يا كابوس است و اكنون بسياری از آنچه را كه ديده و واقعی میدانسته، كابوس و غيرواقعی يافته است، چه ملاك ديگری باقی میماند تا دريابد، بقيهی آنچه را كه میبيند و حافظهاش میگويد، از جمله تصور اين امر كه واقعيات آن است كه او مرده است و حتا تأييدهای مرد مرموز، كابوس و مرائی نباشند؟ زيرا ملاك تشخيص ديگری برای تفكيك واقعی از كابوس يا مرائی در اختيار ندارد و از كابوسی به كابوسی ديگر كشيده میشود و چون اتصال به هر يك از آنها را آغاز میكند، درمیيابد كه آن واقعیست و هنگامی كه از آن میبرد و اتصال به دنيايی ديگر را برقرار میسازد، آنها را كابوسی بيش نمیيابد! به بيان ديگر، تمامی چيزهايی كه ديويد و هر كسی كه در جایگاه او باشد میبيند و باور میكند، چيزی نيستند جز چند لكه رنگ و چند موج از صوت، و آسمان وانيلی با ريزش تمامی ملاكهای ديگر در ذهن او و ما، هيچ ملاك ديگری ندارد تا واقعيت و كابوس را از هم تفكيك كنيم و يكی را واقعی و ديگری را رؤيا يا كابوس بپنداريم. و اين تأويلیست كه غايت گسترهی سوررئال را نمايش میدهد كه كابوس را واقعيتی برتر میبيند. ناگهان پرتاب میشويم به سوی تصاوير و گفتارهايی كه جسد ديويد را نشان میدهد كه به انجمن گسترش حيات منتقل شده و يخ زده میشود تا در آينده به زندهگی دوباره دست يابد! جلوههای ناگهانی دنيای مجازی اينترنت در آسمان وانيلی آنقدر ناگهانیست كه آن را نيز نمیتوان چيزی به جز پارههايی از يك كابوس تأويل كرد! مرد مرموز به او میگويد كه از زمان يخ زدن جسدش، او زندهگی در حال تعليق را برگزيده است، غافل از اين كه با آنچه خود و آسمان وانيلی تأويل كرده، تعليق او از زمانی آغاز شده كه او هيچ اختيار و معياری برای تفكيك و شناخت يافتههايش نداشته است؛ با نشئهگی دارو يا بدون آن و با يخ زدن يا بدون آن. سپس ناگهان تصاوير و گفتار به استعاراتی معنوی رنگ میبازد. مرد مرموز به ديويد و ما میگويد كه مشكل ضمير ناخودآگاه شماست و رؤيای شما به سمت كابوس میرود و نور اون را اصلاح میكند! ولی ما در آسمان وانيلی مگر تجربهيی به جز نشئهگی، كابوس و مرائی داشتهايم؟ كدام نور؟ همان تصاويری كه آسمان وانيلی به ما و ديويد نشان داد كه تنها رؤيا يا كابوس بودهاند! در ميان آن همه نشئهگی آسمان وانيلی ناگهان قيافهيی حق به جانب به خود میگيرد و ادعا میكند كه لحظهی تصميمگيری برای ديويد و ما فرا رسيده است. البته به نظر نمیرسد كه چهره يا لحنی حق به جانب ملاك مناسبی برای پذيرش حرفهای آن باشد، چرا كه آسمان وانيلی در درون خود، چهرهها و تصاوير زيادی از آن دست به ما نشان داده است كه بعد در جايی ديگر آن را رؤيا يا كابوس تأويل كرده است. پس معنای انتخاب در آسمان وانيلی را تنها همان رؤيايی وانيلی تأويل كنيم. رؤيا به ما و ديويد میگويد نوبت لحظه حساس انتخاب بين زندهگی واقعی و رؤيا فرا رسيده است. در ضمن هيچ تضمينی وجود ندارد، اما در آينده حتا معنای خوشبختی با اكنون متفاوت خواهد بود. در آسمان وانيلی ما و ديويد زندهگی واقعی را بر میگزينيم. اما در آسمان وانيلی، آن چيزی به غير از سقوط و مرگ نخواهد بود؟ پس حالا با همديگر ... تاريكی حكمفرماست و صدايی ديويد و ما را فرا میخواند: "بيدار شو!" اما آيا هر بار كه او و ما با صدا يا تصويری بيدار شديم، پس از مدتی آن را كابوس نيافتهايم؟ پس آن صدا نيز نه واقعيت، بلكه تنها رؤيايیست كه میتواند به كابوس كشيده شود و هيچ معيار ديگری باقی نمیماند مگر اين كه او و ما از رؤيايی به رؤيايی ديگر و از يك كابوس به كابوس ديگر پرتاب شدهايم و هيچ حقيقتی باقی نمیماند جز اين كه تا هنگامی كه «خودآگاهی» نيست، هر تأويلگری خود تنها سوژه و برگزيده شدهی دنياهای پيش روی خود خواهد بود، نه فاعل گزينشگر آنها. و قدرت انتخاب ما و او نيز مرائیيی بيش نخواهد بود. علاوه بر تمام آنها بايد گفت كه در صورت كابوس بودن آن سقوط ما با ديويد، ما بسيار خوششانس بوديم، چرا كه اگر آن سقوط چنان كه آسمان وانيلی مدعیست، گزينشی واقعی بود، ديگر هيچ كداممان در رؤيايی ديگر چشم باز نمیكرديم، چرا كه واقعا سقوط و مرگ را برگزيده بوديم! اين نيز تأويلیست كه تنها آن كه میماند، درك میكند و آن كه میرود، بدون كشف اين راز، ناآگاهانه میرود ...
|
|