سال ششم

سيزده آبان 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shokrisattar

[@] yahoo [.] co [.] uk

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

داستان فرزانه ی ديگر

بخش دوم از داستانی از هنری ون‌دايك

ترجمه‌ی ستار شكری

اشاره: بخش نخست داستان را در شماره‌ی پيشين «فروغ» می‌توانيد بخوانيد.

2

در كنار آب‌های بابل

«وسدا»، چابك‌ترين اسب‌های اردوان، زين‌شده و با افسار آماده در طول شب در اسطبل انتظار می‌كشيد و با بی‌شكيبايی سم بر زمين می‌كوبيد و لگام می‌جنباند، گفتی شريك اشتياق آتشين صاحب خود بود، اگرچه معنای آن را نمی‌دانست.

پيش از آن‌كه پرنده‌گان كاملا به آواز شاد و نيروبخش صبح‌گاهی‌شان بپردازند و پيش از آن كه مه سپيدرنگ آهسته از دشت برخيزد، فرزانه‌ی چهارم سوار اسب شده بود و به چابكی در امتداد شاه‌راهی كه در دامنه‌ی الوند به سمت غرب واقع شده بود، می‌راند.

دوستی مرد با اسب مورد علاقه‌اش در سفری طولانی چه نزديك و صميمانه است. عشقی در سكوت و مالامال از دركی عميق، گفت‌وگويی بی‌نياز از واژه‌گان! هر دو از از يك چشمه كنار راه می‌نوشند و زير همان ستاره‌گان نگاه‌بان می‌آسايند. هر دو از جادوی شبان‌گاهی كه جميع موجودات را مقهور خود می‌كند و از شادی شتابان صبح‌گاهان آگاه‌اند. صاحب غذای شام‌گاهی‌اش را با دوست خود شريك می‌شود و نوازش لبان لطيف و نم‌ناك را زمان بلعيدن لقمه بر كف دست‌اش حس می‌كند.

در نور خاكستری سحرگاه با وزش نفس آرام، گرم و دل‌پذير بر صورت خواب‌آلوده‌ی خود از خواب بيدار می‌شود و چشمان هم‌سفر وفادار خود را می‌بيند كه آماده و در انتظار سفر است و قطعا اگر كافر نباشد، با هر نامی كه خدای خود را بخواند، از خداوند برای هم‌راه كردن اين هم‌درد بی‌صدا و اين عاطفه‌ی گنگ سپاس‌گزاری می‌كند و دعای صبح‌گاهی‌اش شامل طلب بركت برای هر دو می‌شود – پروردگار هر دو ما را بركت دهد: اسب و سوار، هر دو را! باشد كه پاهايمان را از لغزش و ارواح‌مان را از مرگ مصون دارد!

آن‌گاه در هوای لطيف صبح‌گاهی، سم‌های چابك، خال‌كوبی مسير را از سر می‌گيرند، با تنظيم ضرب‌آهنگ دو قلبی كه با اراده و اشتياق مشترك می‌تپند – تسخير فضا، بلعيدن يك‌باره‌ی فاصله و رسيدن به هدف سفر.

اردوان اگر می‌خواست رأس ساعت مقرر با ساير مغ‌ها ديدار كند، می‌بايست حساب‌شده راه می‌پيمود، چراكه طول مسير صد و پنجاه فرسنگ بود و حداكثر مسيری كه می‌توانست در روز طی كند، پانزده فرسنگ بود. اما او از قدرت وسدا آگاه بود و بی دل‌نگرانی پيش می‌رفت و هر روز اين فاصله‌ی ثابت را طی می‌كرد. او بايد تا ديروقت شب و آن‌گاه صبح‌گاهان پيش از طلوع خورشيد سفر می‌كرد. او دامنه‌های قهوه‌يی كوهستان الوند را كه بر اثر جاری شدن صدها سيل‌آب شيار برداشته بود، پشت سر می‌گذاشت. از عرض دشت‌های صاف نيسانس، جايی كه گله‌های اسب در چراگاه‌های عريضی می‌چريدند، گذشت و اسب‌ها با نزديك شدن وسدا سرهايشان را تكان می‌دادند و با صدای رعدآسای صدها سم به تاخت به كنار می‌رفتند و دسته‌های پرنده‌گان وحشی ناگهان از دشت‌های باتلاقی پر می‌كشيدند و با صدای بال‌های بی‌شمار كه به هم می‌خوردند و فريادهای متعجب در دواير بزرگ می‌چرخيدند.

وی از دشت‌های حاصل‌خير كونكابار گذشت، محلی كه غبار زمين‌های خرمن‌كوبی شده آسمان را با مهی طلايی رنگ می‌پوشاند و معبد عظيم ايشتار را با همه‌ی چهارصد ستون‌اش تقريبا پنهان می‌كرد.

در باغستان ميان باغ‌های پرپشت كه چشمه‌های جوشيده از بين صخره‌ها آب‌ياری‌اش می‌كردند، او به كوهستان نگريست كه نقاب پست و بلند خود را بر فراز جاده افراشته بود و نقش داريوش را ديد كه پای برسينه‌ی دشمنان خود گذاشته و فهرست افتخار‌آميز نبردها و پيروزی‌هايش بالای صخره جاودانه حك شده بود.

از ميان جاده‌های سرد و متروك بسيار، در عرض شانه‌های بادگرفته‌ی تپه‌ها، در ژرفای گردنه‌های ظلمانی كوهستان‌ها كه رودخانه مثل راه‌نمايی وحشی در آن پيش روی اردوان می‌غريد و پيش می‌رفت، و در دره‌های خندان با زمين‌های تخت و مملو از سنگ آهك زرد رنگ و پر از تاك و درختان ميوه، از ميان درختستان بلوط و تنگه‌های تاريك زاگرس كه با پرت‌گاه‌های بی‌شمار محصور شده بود تا شهر باستانی چالا، جايی كه مردم سامری مدت‌ها پيش از اين به اسارت نگاه داشته می‌شدند و بار ديگر در كنار دروازه‌ی بزرگ در شكاف بين كوهستان‌های محيط، چشم‌اش به تصوير مغ اعظم جكاكی شده بر ديوار صخره افتاد: با دستی كه بالا برده بود گفتی می‌خواست قرن‌ها و قرن‌ها زوار را تبرك كند. پس از ورودی گردنه‌ی باريك كه از ابتدا تا انتها پوشيده از باغ‌های هلو و انجير بود و از ميان آن رودخانه‌ی ديالا كف‌آلود می‌خروشيد، بر فراز برنج‌زارها، جايی كه مه پاييزی به شكلی مرگ‌بار دامن افكنده بود، و در ابتدای مسير رودخانه، زير سايه‌های لرزان درختان تبريزی و تمر هندی، جايی در ميان تپه‌های پايينی و دشت مسطح كه جاده‌ی مستقيم در كاه‌بن‌ها و بيشه‌های سوخته كشيده شده بود و پس از شهر تيسفون كه امپراتورهای اشكانی فرمان‌روايی می‌كردند و پس از شهر سلوكيه كه اسكندر بنا كرده بود، پس از سيل‌اب‌های دجله و خندق‌های فرات كه با رنگ زرد خود در غله‌زارها در جريان بودند، اردوان به جلو حركت می‌كرد تا اين كه شب دهم به ديوارهای خراب بابل پرسكنه رسيد.

وسدا تقريبا از حال رفته بود و اردوان مايل بود به شهر برود و موجبات استراحت خود و وسدا را فراهم آورد، اما می‌دانست سفر تا معبد هفت‌سپهر سه ساعت زمان نياز داشت و اگر می‌خواست دوستان خود را كه در انتظارش بودند، ملاقات كند می‌بايست تا نيمه‌شب به آن‌جا می‌رسيد. پس درن نكرد و شروع كرد به عبور از زمين‌های پوشيده از كاه‌بن.

بيشه‌يی از درخت خرما جزيره‌يی مات در دريای زرد و رنگ‌پريده ايجاد كرده بود. وسدا همين كه وارد تاريكی شد، سرعت‌اش را كم كرد و با دقت و درنگ بيش تری مسير خود را برگزيد. نزديك انتهای تاريكی احتياط بيش‌تری در رفتارش ديده می‌شد. او خطر يا دشواری‌يی را حس كرده بود. نه اين‌كه قصد فرار از آن را داشت، بل‌كه می‌خواست آماده‌ی برخورد با آن باشد و عاقلانه با آن رويارو شود، همان‌طور كه اسبی خوب بايد برخورد كند.

بيشه‌زار پيش رويش را با ظرافت حس می‌كرد، سرش را سمت پايين گرفته بود و هر زمان با نگرانی آه می‌كشيد.

دست آخر با ترس نفس‌اش را بيرون داد و به زمين قفل شد، در حالی كه همه‌ی عضلات‌اش به لرزش افتاده بود: در تاريكی اخرين درخت نخل، اردوان جلو جسمی در تاريكی از اسب پياده شد. نور خفيف ستاره‌گان پيكر مردی درازكش را در جاده نشان می‌داد. البته فقيرانه و صورت لاغرش نشان می‌داد كه احتمالا يكی از يهوديانی بود كه هنوز بسياری‌شان در اطراف شهر زنده‌گی می‌كردند. پوست رنگ‌پريده، خشك و زردش كه به رنگ پوست نوشتنی بود، نشانه‌ی تب مرگ‌باری را داشت كه در فصل پاييز به سرزمين‌های مردابی حمله‌ور شده بود. سردی مرگ در دست بی‌حس‌اش ريشه دوانده بود و همين كه اردوان آن را رها كرد، دست بی حركت روی سينه افتاد.

او با دل‌سوزی روی گرداند و كالبد را به همان روال تدفين غريبی كه مغ‌ها ترجيح می‌دادند، رها كرد: تدفين صحرا كه لاش‌خورها و كركس‌ها با بال‌های تيره‌شان و حيوانات شكارچی به شكل پنهانی فرا می‌رسند و وقتی كنار می‌روند، تنها كپه‌يی از استخوان سپيد به جا مانده است.

اما همين كه روی خود را برگرداند، آهی ضعيف اما كشيده و روح‌مانند از لبان مرد خارج شد و انگشتان استخوانی مرد لبه‌ی ردای مغ را چنگ زدند. قلب اردوان گفتی به گلويش آمد، نه از ترس بل‌كه از سماجت اين تأخير بی‌منطق و كور.

چه‌گونه می‌توانست آن‌جا در ظلمات بماند و از غريبه‌يی محتضر پرستاری كند؟ آيا اين پاره‌ی ناشناخته‌ی حيات انسانی ادعايی در برابر خدمت يا شفقت او داشت؟ اگر او برای يك ساعت وقت تلف می‌كرد، نمی‌توانست در زمان مقرر به بورسيپا برسد. هم‌راهان‌اش گمان می‌كردند او نمی‌خواهد به سفر بيايد و بدون او راهی سفر می‌شدن و او از جست‌وجوی خويش باز می‌ماند.

اما اگر به راه خود ادامه می‌داد، مرد مطمئنا تلف می‌شد. اگر می‌ماند زنده‌گی از دست رفته ِی باز می گشت. روح اردوان در اضطرار بحران به تكاپو افتاده بود. آيا بايد پاداش بزرگ ايمان خود رابه خاطر يك مورد خيرخواهی و امداد به خطر می‌انداخت؟ آيا بايد برای يك لحظه هم كه شده از تعقيب ستاره دست بر می‌داشت تا ظرفی آب خنك به دست اين يهودی فقير در حال مرگ بدهد؟

اردوان شروع به دعا كرد: "ای پروردگار حقيقت و پاكی ها! مرا در راه مقدس خود هدايت كن! در راه خرد كه تنها تو از آن آگاهی!" آن‌گاه سوی مرد بيمار بازگش، دست آش را باز كرد و به پای درخت نخلی بردش. او تای بزرگ قبا و سينه‌اش را باز كرد. از يكی از خندق‌های كوچك نزديك آب آورد و پيشانی و دهان مرد بيمار را تر كرد. اردوان يكی از داروهای ساده اما قوی‌اش را كه هميشه در تای كمربندش به هم‌راه داشت، تركيب كرد، چراكه مغ‌ها همان‌طور كه طالع‌بين بودند، طبابت هم می‌دانستند.

دارو را بين لب‌های رنگ‌پريده‌ی مرد جاری ساخت. ساعت‌ها و ساعت‌ها به سان پزشك‌ها مشقت كشيد. دست آخر، مرد قوای از دست رفته را بازيافت و نشست و به اطراف نگريست. مرد با لهجه‌ی خشن دهاتی گفت: "تو كيستی؟ چرا سعی كردی زنده‌گانی را به من باز گردانی؟"

"من اردوان مغ هستم، از شهر اكباتان و ره‌سپار اورشليم. در جست‌وجوی شخصی كه قرار است شاه يهوديان شود، شاه‌زاده‌ی اعظم و ناجی تمام بشر. من جرأت ندارم بيش از اين سفرم را به تأخير بيندازم، چون كاروانی كه در انتظارم است ممكن است بی من عازم سفر شود. اين تمام آن‌چه از نان و شراب‌ام باقی مانده است و اين هم يك جرعه از گياهان شفابخش. وقتی قوايت بازگشت می‌توانی محله‌ی يهوديان را ميان خانه‌های بابل بيابی."

مرد يهودی دست لرزان‌اش را موقرانه به سوی آسمان دراز كرد: "باشد كه خدای ابراهيم و اسحاق و يعقوب سفر بخشنده‌گان را بركت و رونق دهد و او را به سلامت تا پناه‌گاهی كه می‌جويد، هم‌راهی كند. صبر كن! من چيزی ندارم تا در عوض تقديم‌ات كنم، تنها می توانم به تو بگويم كجا بايدبه دنبال مسيح بود، چون پيام‌بران ما گفته اند كه اونه در اوشليم كه در بيت‌اللحم متولد می‌شود. باشد كه خداوند تو را به سلامت به آن مكان برساند، چون نسبت به بيماری دل‌سوزی كرده‌ای!"

شب از نيمه گذشته بود. اردوان به سرعت می‌تاخت و وسدا كه نيروی از دست رفته را حين استراحت كوتاه خود باز يافته بود، با اشتياق ميان دشت می‌دويد و از ميان مجرای رودخانه‌ها شنا می‌كرد. او از باقی نيروی خود استفاده می‌كرد و مانند غزالی بر زمين پيش می‌رفت. اما خورشيد، حين طلوع خود، سايه‌هايی بلند پيش روی وسدا پهن كرد و او وارد آخرين مرحله‌ی سفر شد: چشمان اردوان كه مضطربانه تپه‌ی كوچك نمرود و معبد هفت‌سپهر را جست‌وجو می‌كردند، نشانه‌يی از دوستان خود نمی‌ديدند.

مه تابی‌های رنگارنگ به رنگ‌های مشكی، نارنجی، سرخ، زرد، سبز، آبی وسپيد كه با خشونت آدمی خرد و ريز شده بودند، هنوز مانند رنگين‌كمانی ويران در نور صبح‌گاهی می‌درخشيدند.

اردوان به فرزی در اطراف تپه حركت كرد. آن‌گاه از اسب پياده شد و به بالاترين مه‌تابی رفت و به سوی غرب نگريست. خرابه‌ی بزرگ مرداب تا افق و مرزهای صحرا امتداد داشت. بوتيمارها كنار حوض‌چه‌های راكد ايستاده بودند و شغال‌ها بين بوته‌های كوتاه پنهان شده بودند، اما دور يا نزديك اثری از كاروان فرزانه‌گان ديده نمی‌شد. درست لبه‌ی مه‌تابی توده‌يی از آجرهای شكسته ديد كه زير آن برگ پاپيروسی قرار داشت. اردوان بالايش گرفت و خواند: "تا نيمه شب منتظر مانديم، اما ديگر نمی‌توانيم سفر را به تأخير بيندازيم. در جست‌وجوی شاه حركت خواهيم كرد. دنبال‌مان به صحرا بيا."

اردوان روی زمين نشست و سرش را با نوميدی در دست گرفت.

"چه‌طور می‌توانم بدون غذا و با اسبی خسته به صحرا بيايم؟ بايد به بابل بازگردم و ياقوت كبود را بفروشم، چند شتر و وسايل سفر بخرم. هرگز از ياران‌ام پيشی نخواه مگرفت. تنها خدای رحيم می‌داند از ديدن جمال شاه باز خواهم ماند يا نه، به خاطر آن كه ماندم تا نسبت به بنده‌يی دل‌سوزی كنم."

 

ادامه دارد ...

 

Ç