|
|
|
|
||||||||||||||
|
«رابطهی جنسی» دلخوشی آدميه كه عشق رو پيدا نكرده!* نگاهی به رمان تازه چاپ و توقيفشدهی ماركز: «خاطرهی دلبركان غمگين من» شادی بيان
اصلا قرار نيست در بارهی سايت «تابناك»، وزارت ارشاد، ناشر يا نظر حقوقدان مورد نظری حرف بزنم. از فردای روز توقيف كه سرتاسر خيابان انقلاب را مقواهای منقوش به «دلبركان غمگين» و خريداران كنجكاو و دست به نقد پر كرده بود هم كه بگذرم، میرسم به خود ماركز و داستان جنجالی آخرين رماناش، كه هر چند در سال 2004 به چاپ رسيده، اما امروز نقل محافل ادبی ما شده است. چند هفتهی پيش بود كه يكی از دوستان زنگ زد و گفت قبل از آن كه توقيفاش كنند به كتابفروشی بروم و آن را بخرم. كتاب باريكی بود و خواندناش بايد يكی دو ساعته به پايان میرسيد، اما به دليل مشغلههايی كه داشتم، كند پيش رفت. به گمانام دو سه روزی از بلند شدن سر و صداها گذشته بود كه لذت تمام كردناش را چشيدم. حقی كه ناگهان از بسياری از دوستداران ماركز سلب شد، اما باران برداشتهای منفی و يكسونگریها بود كه بر سرشان باريد. اينطورها شد كه تصميم گرفتم اعادهی حيثيت از نويسندهيی كنم كه «صد سال تنهايی»اش هنوز كتاب ماندگار و محبوب خيلیهاست. كه مبتذلنويس نيست. كه میداند پيش از پذيرش پاكیها، بايد ناپاكیها را شناخت. اگر نه ارنديرای سادهدلاش، بدون آن كه سرش را برگرداند و به بخارهای سوزان بركههای نمك نگاه كند، از دشتهای نمكزار و گچ نمیگذشت. سريعتر از آهو و آنگونه كه هيچ صدايی در اين جهان قادر نباشد او را از دويدن بازدارد.1 اما اين كه دختركان تنفروشی میكنند و مردان برای آن هزينه، مال از ما بهتران نيست. بخشی از حقيقت تلخ همين هوايیست كه همهمان داريم تويش نفس میكشيم و قصهها نيز برگرفته از همين حقايقاند. خيلی خوب بود اگر اين گونه نبود و چه خوبتر بود اگر به گونهيی ديگر بود، اما در اين ميان آنچه قابل تحمل نيست، دروغهای بزرگی است كه میخواهيم با پرده كشيدن در برابر اين حقايق به خورد مردم بدهيم، به خورد خودمان، كتابهايمان، هويت ملیمان! اما از آنجايی كه كتابها را هيچ شباهتی به آمپول ب-12 و قرص متوكلوپراميد نيست، با پررنگ كردن برخی از آنها و كمرنگ يا بیرنگ كردن بعضی ديگر، هيچ لطفی در حق تن رنجور فرهنگ اين كشور نكردهايم. كتاب «خاطرهی دلبركان غمگين من»، كه دو سال پيش نيز در آمريكا با حفظ نام اصلی آن، «خاطرات روسپيان سودازدهی من»، توسط اميرحسين فطانت مستقيما از زبان اسپانيايی به فارسی ترجمه شده بود، خاطرات پيرمرد روزنامهنگاریست كه در سالی كه سناش به نود رسيد، خواست شب عاشقانهيی ديوانهوار با دختر تازه سالی باكره، به خودش پيشكش كند. از مدتها قبل نيز تصميم گرفته بود كه يادداشت سالروز تولدش فقط گلايه از گذر ايام نباشد، بلكه درست برعكس، خيال داشت در تمجيد سالخوردهگی قلمفرسايی كند. اين تمجيد البته فقط مال يادداشتهای روز يكشنبه است، چراكه همين حرفها سرآغازی میشود برای گلايه از ايامی كه گذشته است.
"در عمارتی به سبك دورهی استعماری در پيادهرو آفتابگير جنب پارك سن نيكولاس زندهگی میكنم. همهی عمرم را بی زن و فرزند آنجا گذراندهام. والدينام آنجا زندهگی كردند و مردند و خودم هم قصد دارم در تنهايی آنجا بميرم ... زندهگی باطلی كه آغاز ناخجستهاش غروبی بود كه مادرم در نوزده سالهگی دستام را گرفت و همراه برد تا ببيند آيا میتوانم وقايعنامهی زندهگی دبيرستانی را كه سر كلاس زبان اسپانيايی و فن بلاغت نوشته بودم، در روزنامهی «ال دياريو دلاپاث» چاپ كنم ... از بيست سالهگی در كتابچهيی نام، سن، مكان و يادداشت كوتاهی در بارهی شرايط و شيوهی عمل زنهايی كه حداقل يك دفعه با آنها نزديكی كرده بودم مینوشتم، تا پنجاه سالهگی تعدادشان به پانصد و چهارده رسيد ... يگانه رابطهی غريب و متفاوتام با داميانای باوفا بود كه سالها دوام آورد. يادم میآيد در آماكای راهرو لميده بودم و داشتم رمان «زن آندلسی مرده» را میخواندم و تصادفا او را خميده بر طشت رختشويی ديدم. ماجرا از همانجا شروع شد ... با حقوق بازنشستهگی به زحمت اموراتام را میگذرانم. مستمریام در مقام معلم صرف و نحو اسپانيايی و لاتين از آن هم كمتر است. بابت يادداشتهای روز يكشنبه كه طی بيش از نيم قرن بیوقفه نوشتهام، تقريبا هيچی عايدم نمیشود ... تمام آنچه زندهگی به من ارزانی داشت همين بود و بس. خودم هم هيچ تلاشی نكردم كه چيز بيشتری از او بستانم." شب اول: "بهام گفت دخترك از ساعت ده در اتاق انتظارم را میكشد. زيبا، نظيف و باتربيت، اما كممانده از ترس پس بيفتد چون يكی از دوستهای دخترش كه با يك باربر اهل گايرا فرار كرد، بعد از دو ساعت خونريزی تلف شد. بعد اعتراف كرد كه معجونی از برمور و سنبل كوهی به دخترك خورانده بود و او حالا خواب بود ... گفت بهتر است بگذاری هر قدر بدناش لازم دارد استراحت كند. واسهی تو شب درازتر است تا برای او." تمام طول شب دخترك در خواب است و پيرمرد تماشايش میكند. دلش نمیآيد بيدارش كند و صبح پيش از رفتن هر چه پول در جيب دارد، زير بالش میگذارد و با بوسهيی بر پيشانیاش تا ابد او را وداع میگويد. همانجا پروندهی دخترك را میبندد و بايگانی میكند و شمارش دقيقه به دقيقهی تمام دقايق شبهايی كه تا زمان مرگاش مانده بود، شروع میشود. اما چندان نمیگذرد كه زندهگی غالب میشود. "وقتی ناقوسهای كليسای جامع هفت ضربه نواختند، ستارهيی شفاف در آسمان همرنگ گلسرخ تنها بود، يك كشتی با ضجهيی دلخراش ساحل را وداع گفت و حس كردم حسرت همهی عشقهايی كه میتوانستند به سرانجام برسند و نرسيدند، بغضی ناگشودنی شد و در گلويم گره خورد. ديگر طاقت نياوردم. گوشی تلفن را برداشتم و ..." اسماش چه میتوانست باشد؟ صاحبخانه فقط میگفت: "دخترك!" اما پيرمرد اسمهای مستعاری برایاش ساخته بود، نظير مردمك چشمها يا كشتی كوچولو! اين بار هم با آرامشی خوابيده بود كه پيرمرد دلاش نمیآمد بيدارش كند. عرق كرده بود و پيرمرد با حوله خشكاش میكرد. در حالی كه تصنيف «دلگادينا، دختر كوچك پادشاه و عزيز دردانهی پدرش» را برایاش میخواند. "آخر سر، وقتی خدمتكاران پادشاه، دلگادينا را مخملپوشيده در بستر، مرده میيابند، به نظرم رسيد كوچولوی من به شنيدن اسماش نزديك بود بيدار شود. پس اسماش همين بود: «دلگادينا»." از اين پس دلگادينا همهجا همراه پيرمرد میشود. گويا همانطور كه رويدادهای واقعی فراموش میشوند، وقايعی كه هرگز رخ ندادهاند نيز میتوانند واقعيت بيابند. "اگر وضعيت اضطراری رگبار را به خاطر میآوردم، خودم را در خانه تك و تنها نمیديدم، بلكه همواره دلگادينا هم كنارم بود. هرگز نگاه اندوهگيناش را هنگامی كه صبحانه میخورديم فراموش نكردم: «چرا آن قدر پير با من آشنا شدی؟» جوابام عين حقيقت بود: «سن آدم ربطی به سالهای عمرش نداره، بلكه بسته به احساساِشه» ... با هم ترانههای عاشقانه میخوانديم و يك بار ديگر به تجربه در میيافتيم كسانی كه آواز نمیخوانند حتا از تجسم شادمانی آواز خواندن عاجزند." عشق آرام آرام وارد يادداشتهای روز يكشنبهی پيرمرد میشود و روزهای دوشنبه در پرشنوندهترين صدای راديويی خوانده میشود. پنكهی زنگزدهی اتاقی كه ديدارهای شبانهی مرد با دلگادينای خفته در آن رخ میدهد، نو میشود و تابلوی «صورتك» جايی آويخته میشود كه دخترك وقتی بيدار شد، بتواند از بستر آن را ببيند. سينهريز زمرد مادرش را به رسم هديه روی بالشاش میگذارد. راديويی با موج كوتاه را جایگزين راديو قديمی میكند. آن را روی موجی تنظيم میكند كه موسيقی ارزنده دارد، اما شبهای بعد متوجه میشود تنظيم راديو به هم خورده. میفهمد كه دلگادينا ايستگاه ديگری را دوست دارد و بدون دلخوری به سليقهاش گردن مینهد. اين بار برایاش با مداد لب روی آينه مینويسد: «كوچولوی من، در اين دنيا تنهاييم!» و صاحبخانه میگويد كه درسهايی كه پيرمرد برای دلگادينا روی آينه مینويسد، او را به يادگيری خواندن و نوشتن واداشته است. اين عشق پيرمرد را به واكاوی لايههای درون میكشاند. "برای نخستين بار، در حالی كه ايام پس از نود سالگی را سپری میكردم، با سرشت طبيعی و خصلتهای ذاتیام مواجه شدم. پی بردم كه وسواسام برای آن كه هر چيز سر جايش باشد، هر كار به موقع انجام شود، هر لفظ سازگار با سبك در جمله بنشيند، حاصل شايستهی ذهنی منظم نبود، بلكه برعكس، شگرد پيچيدهی ابداعی خودم بود تا آشفتهگی فطریام را پنهان سازم. كشف كردم كه سخاوت به خرج میدهم تا خستام آشكار نشود، كه احتياط به خرج میدهم چون كجخيالام، كه آشتیطلبیام برای پرهيز از غلبهی غيظ و غضب سركوفتهی درونام است." دخترك مجبور است روزی دو بار برای دوختن دكمه از اين سر شهر به آن سر شهر برود و به نظر پيرمرد يك دوچرخهی قراضه ابدا شايسته بانويی چنين محبوب نيست! "وقتی رفتم دوچرخه را برایاش بخرم، تسليم وسوسهيی كودكانه شدم و خواستم اول خودم امتحاناش كنم ... وجودم از شور و شعفی شكوهمند لبريز شد. زدم زير آواز ... مردم خندان و مبهوت نگاهام میكردند و با فرياد برایام هورا میكشيدند ... آن هفته به مناسبت ماه دسامبر يادداشت جسورانهی ديگری نوشتم: «چهطور در نود سالهگی سوار بر دوچرخه خوشبخت باشيم»." شبها برایاش «شازده كوچولو»ی اگزوپری میخواند. «روايتهای كتاب مقدس»، «قصههای پرول»، «هزار و يك شب» ... و از تفاوت واكنش دختر نسبت به قصهها میفهمد كه خواباش بر حسب جذابيت اثر، عميقتر يا سبكتر میشود. در دخترك، رمقباختهگی و گريزندهگی وحشيانهی روزهای نخست جايشان را به آرامشی درونی سپرده بود كه چهرهاش را زيبا و خواباش را آسوده میكرد. همه چيز خوب پيش میرفت تا اين كه ناگهان صاحبخانهيی كه پل ارتباطی پيرمرد با دخترك بود، غيباش میزند و پيرمرد طعم لذت ناب ملالی كه آن را با هيچ چيز در اين عالم عوض نمیكند، میچشد. "بيشتر از پانزده سال بی حاصل كوشيده بودم غزلهای لئوپاردی را ترجمه كنم و فقط آن روز عصر توانستم به عمق مفهومشان برسم: «وای بر من، اگر عشق است چه عذابی دارد!»" هرگز مجسم نكرده بود كه دختركی خفته بتواند اين طور حال آدمی به سن و سال او را دگرگون كند. نگران و آشفته به دنبال ردی از دخترك میگردد. در ميان مردههای بی نام و نشان بيمارستان و كارگاههای دكمهدوزی. "با آن صورت متورم و كبود محال بود بشود قيافهاش را تشخيص داد، اما با يك نظر به پاهايش فهميدم گمشدهام نيست. تازه آن وقت از خودم پرسيدم: «اگر او بود چی كار میكردم؟»" وقتی بالاخره صاحبخانه پيدايش میشود و شب عاشقانهی ديگری رقم میخورد، ناگهان غول حسادت در وجود پيرمرد بيدار میشود. به دخترك شك میكند. به صاحبخانه شك میكند. وهم برش میدارد كه دلگادينای عزيزش، در روزهای جدايی به او خيانت كرده باشد. صاحبخانه میگويد كه دخترك دلاش برای پيرمرد ضعف میرود و حسابی خاطرخواهاش شده است، اما پيرمرد يك دفعه به سيم آخر میزند و دور همه چيز را خط میكشد. پنداری پيامی پرخاشگرانه از عالم غيب در گوشاش میپيچد: "هر كاری هم بكنی باز امسال يا صد سال ديگر بالاخره برای ابد خواهی مرد!" زندهگی ديگر بار غالب میشود، چراكه عشق از مرگ قویتر است. "فكر میكنی دخترك موافق باشد؟ ... امان از تو دانشمند غمگينام! خوب قاپ اين طفلك بینوا را دزديدهای ... اگر من بميرم همهی دار و ندارم بايد به دخترك برسد ... آن گاه با آخرين نفس چراغ را خاموش كردم. انگشتاناش را بين انگشتانام گرفتم تا دست در دست او بميرم و دوازده ضربهی ناقوس ساعت دوازده را با دوازده واپسين قطرهی اشكام شمردم تا بانگ خروسها بلند شد ... برای نخستين بار خودم را در افق دوردست اولين قرن زندهگیام باز شناختم ... سرانجام زندهگی واقعی از راه رسيد. در حالی كه قلبام آسوده و در امان محكوم بود، در يكی از روزهای پس از صد سالهگیام، در احتضاری شيرين، مالامال از عشق ناب بميرد." پيرمردی كه در آغاز خاطرات، سبك و سياق زندهگیاش را با جملاتی نظير زير، ارزش و اعتبار بخشيده بود: "هرگز با هيچ زنی نخوابيدم بی آن كه بابت همبستری مبلغی بپردازم و اندك كسانی را هم كه تنفروش نبودند به زبان خوش يا به زور متقاعد كردم پول را بپذيرند حتا اگر بعدش آن را به سطل زباله بريزند،" در پايان صادقانه اعتراف میكند كه رابطهی جنسی دلخوشی انسانیست كه عشق را نيافته است.
|
|