سال ششم

يازده آذر 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

كاوه احمدی علی‌آبادی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

hermes.blogsky.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

بازنده‌ی برنده

بازآفرينی فيلم «چه رؤياهايی ممكن است بيايند»*

كاوه احمدی علی‌آبادی

 

در يك اتفاق ساده، كريس در درياچه‌يی زيبا با آنی آشنا می‌شود. آن‌ها پس از مدتی معاشرت، با يك‌ديگر ازدواج می‌كنند. در هنگام مراسم عروسی، آنی می‌لغزد و كريس او را می‌گيرد، آن گونه كه در بقيه‌ی زنده‌گی‌شان چنين می‌كند. آن‌ها پس از مدتی بچه‌دار می‌شوند و كنار هم با هم زنده‌گی می‌كنند. روزی از روزها، فرزندان‌شان با هم سوار ماشين شده و بيرون می‌روند، اما كريس و آنی ديگر آن‌ها را نمی‌بينند. بچه‌ها در يك حادثه‌ی رانندگی كشته می‌شوند.

چه‌گونه معنايی برای اين فاجعه بيابيم و چه‌طور با آن كنار بياييم؟ آيا ما عزيران‌مان را كه مرده‌اند، برای هميشه از دست داده‌ايم‌؟ هرگز! تا وقتی كه آن‌ها را در ذهن و قلب خويش داريم، زنده‌اند. اگر غير از اين بود، نه تنها قادر نبوديم كه به آنان بينديشيم، كه حتا ‌نمی‌توانستيم‌ غصه‌دارشان باشيم. فراموش نكنيم، آنان زنده‌اند تا هنگامی كه در ما زنده‌اند.

چهار سال بعد، آنی در حال آماده شدن برای برگزاری نمايش‌گاه تابلوهای نقاشی‌اش است. كريس با بچه‌ها بازی می‌كند. آنی با او تماس می‌گيرد و با نگرانی می‌گويد كه تعدادی از تابلوها نرسيده است. كريس به او روحيه می‌دهد و پيش‌نهاد می‌كند تا با جای‌گزينی چند تابلو جديد مشكل برطرف شود. كريس در راه آمدن به منزل، داخل تونلی می‌بيند كه چند اتومبيل جلو ماشين او با هم تصادف می‌كنند. او بی‌تفاوت نمی‌گذرد و از اتومبيل‌اش پياده می‌شود تا به مصدومان داخل ماشين‌ها كمك كند. در همين هنگام، ماشينی ديگر چپ می‌كند و به سمت او می‌آيد كه ناگهان همه جا تاريك می‌شود.

خوابيم يا بيدار؟ پس چرا ...

تو مردی‌ ...

اگه مردم، پس چه‌طور تو با من حرف می‌زنی‌ ...

ما بايد سگ‌مان را راحت كنيم‌ ...

پسرم! من اعتقاد دارم كه تو می‌تونی ... اما اين‌ها اتفاقات گذشته است!

مراسمی‌ست كه مجلس ترحيم به نظر می‌رسد. شخصی كه پيش از اين نيز پديدار و ناپديد می‌شد، در آن‌جا حضور دارد و به كريس می‌گويد كه اين مراسم تدفين اوست!

آنی تنها و بهت‌زده و به شدت افسرده به نظر می‌رسد. كسی متوجه حضور كريس نيست و مردم او را نمی‌بينند. كريس می‌خواهد هم‌سرش را ببوسد، اما موفق نمی‌شود. با وجود اين، احساسی خاص به هم‌سرش دست می‌دهد. انگار عواطف‌ تنها رشته‌ی پيوند دنيايی‌ست كه اكنون در آن به سر می‌برد با دنيايی كه آنی در آن ناگزير از زنده‌گی‌ست.

در تابلويی، منظره‌يی‌ست كه اولين آشنايی آن دو را با يك‌ديگر به تصوير كشيده و تابلويی ديگر، خانه‌ی رؤياهای آن‌هاست. آنی با خود سخن می‌گويد. او روان‌پزشك را نادان می‌داند كه تصور می‌كرد او بوده كه حال‌اش را به‌بود بخشيده، در حالی كه تنها كريس بوده كه غم او را تعديل داده است.

كريس با همان روزنه‌ی باريك عاطفی كه دو دنيا را به هم پيوند می‌دهد، به آنی القا می‌كند كه بنويسد و می‌گويد كه وجود دارد. آنی وسط نوشتن عصبی می‌شود و آن باور را به هم‌راه نوشته‌هايش پاره كرده و دور می‌اندازد. كريس می‌خواهد بداند، اين كابوس‌ها كی تمام می‌شوند. همان صدای آشنا به او می‌گويد كه هر وقت كريس بخواهد تمام می‌شوند.

هنگامی كه آنی بر سر مزار كريس گريه و مويه می‌كند و فرياد می‌زند، كريس ناراحت می‌شود و می‌رود. كريس از تونلی عبور می‌كند و به ديگر سو می‌رود. او با دنيايی ديگر، در آن سوی مواجه می‌شود. آن‌جا باغی‌ست كه تنها در رؤياها می‌توان ديد، اما همه چيز از جنسی ديگر، فرازمينی و با جلوه‌های متفاوت و اثيری‌ست. كريس شروع به تجربه‌ی هر چيز در آن دنيا می‌كند. كريس ابتدا با ديدن حيوانات تصور می‌كند كه به بهشت حيوانات وارد شده است‌، اما با مشاهده‌ی مشابهت آن با تابلوهای نقاشی آنی، درمی‌يابد كه آن بهشت شكل گرفته در ذهن آن‌هاست! آن ايهامی‌ست كه از يك سوی به جای‌گاه آفرينش‌گری هنر نظر دارد كه كشيدن آن توسط نقاش، آن را در جهانی والاتر خلق می‌كند و از سويی ديگر، بر جای‌گاه فرازمينی منشأ هنر تأكيد می‌ورزد.

همان روحی كه پس از مرگ‌اش، هم‌چون سايه‌يی مدام او را می‌ديد، اين‌جا به وضوح و با ابعادی از زوايای مختلف می‌بيند. او آلبرت است، دكتر مورد علاقه‌اش در زنده‌گی زمينی. آلبرت روح ياری‌دهنده و راه‌نمای وی برای تطابق با شرايط دنيای جديد است. آلبرت به او می‌فهماند كه اين‌جا كريس نقاش است و بهشت خود را می‌آفريند. آن‌چه او بخواهد. او به كريس می‌گويد، آنی با نقاشی‌هايش يك دری‌چه‌ی جديد برای بهشت وی ساخت، ولی اكنون كريس با تصورات‌اش بقيه‌ی آن دنيا را خلق می‌كند. به بيانی ديگر، هر آن‌چه در دنيای زمينی برگزيده يا می‌آفرينند، عين آن را در دنيای ديگر می‌بينند. از اين ديدگاه، ما اگر در دنيای زمينی، نيكی‌ها و زيبايی‌ها يا پليدی‌ها و زشتی‌ها را برگزيده‌ايم، دقيقا همان را در دنيای اثيری خواهيم يافت.

اما چنين تأويلی توضيح‌دهنده‌ی سطح بالايی از تجارب معنوی نيست، جايی كه انسان با فداكاری و ايثار، سختی‌ها و شدائد را به جان خود می‌خرد تا به ديگران كمك كند. از اين روی برای تبيين آن، بخش‌های ديگری از فيلم و ابعاد ديگر دنيای ماورا توضيح‌دهنده خواهند بود و فيلم نيز با هر لحظه پيش رفتن به ثبوت می‌رساند كه به هيچ وجه به يك بعد متكی نيست و مدام پاسخ‌های پيشين خويش را با مسائل جديد به چالش می‌كشد و در جست‌وجوی آن‌ها، پاسخ‌های جديد می‌يابد.

آن‌ها با هم گشت زده و عجايب بيش‌تری را كشف می‌كنند. ناگهان پرنده‌يی به روی سر كريس كثافت پرتاب می‌كند. كريس با حيرت می‌گويد كه اين خواسته‌ی او نبوده است. آلبرت برای‌اش تشريح می‌كند كه وقتی آن‌ها دو نفر هستند، تصورات ذهن دو نفر در پديد آوردن خواسته‌هايشان تعيين‌كننده است. اين وجه نظر به خوبی تشريح می‌كند كه با ورود ديگری، دنيای فرديت شكسته می‌شود. اما اين ويژه‌گی دنيای زمينی نيز هست. دنيای اثيری به اين سبب پديد آمده كه بخشی از نواقص دنيای زمينی را جبران كند، پس آن هنگامی تكميل می‌شود كه هر كس در بهشت خويش، چيزی را تجربه كند و ديگری در دنيای خودش چيز ديگری را. تنها آن هنگام است كه بهشت يكی، بر روی بهشت ديگری سايه نخواهد انداخت. موقعی كه آن‌ها اراده می‌كنند، نقاشی‌ها تمام شوند، پايان می‌پذيرند و دنيای زيباتری رخ می‌نمايد. كريس تصميم می‌گيرد پرواز كند، آن‌گاه به پرواز در می‌آيد. در اين مرحله، تصميم آن‌جا، واقعيت همان‌جا را برای‌مان به وجود می‌آورد، اما بعدی ديگر از دنيای اثيری هست كه توانايی‌ها و محدوديت‌های آن دنيا را برای هر فرد، اعمال‌اش و دست‌آوردهايش طی زنده‌گی زمينی تعيين می‌كند.

كريس تابلويی را می‌بيند كه وقتی زنده بود، هنوز نقاشی نشده و سفيد بود، اما حالا به تصوير در آمده است. او در كمال ناباوری به آلبرت ‌می‌گويد كه به عنوان يك متخصص (در امور متافيزيكی در آن جهان‌) حتما غافل‌گير شده است! آلبرت با كمی تأمل چنين توضيح می‌دهد كه آنی و او، يك روح در دو جسم هستند و با هم رابطه دارند، از اين رو آفريده‌ی يكی در يك دنيا، بر روی زنده‌گی ديگری در دنيای ديگر تأثير می‌گذارد. آلبرت اعتراف می‌كند كه تا كنون چنين چيزی نديده بود و برای‌اش تازه‌گی دارد. از سويی، آن پيام ديگری را برای ما داراست. «چه رؤياهايی ممكن است بيايند» می‌خواهد به ما بگويد كه عجايب و ناشناخته‌های آن جهان را پايانی نيست و نه تنها متخصصان، كه حتا ارواح متعالی نيز از همه‌ی اسرار آن آگاه نيستند و آن در هر تجربه می‌تواند، شهودی جديد را برای‌مان به ارمغان بياورد.

باری، كريس مدام به فكر آنی می‌افتد. آلبرت به او هش‌دار می‌دهد كه او اكنون نيازی به رؤيا ندارد. اما كريس به آلبرت پاسخ می‌دهد كه هر كجا كه باشد ـ حتا در بهشت نيز ـ به فكر آنی خواهد بود. كريس به اسباب‌بازی‌های دخترش ماری بر می‌خورد. آيا او نيز پس از مرگ به اين‌جا آمده است؟ آلبرت می‌گويد: "اين‌جا به اندازه‌ی كافی بزرگ هست كه هر كسی دنيای خودش را داشته باشد."

آلبرت برای مدتی زنی به نام ليئونا را به نزد كريس می‌فرستد. در ابتدا به نظر می‌رسد كه بازگشت ذهنيت كريس به خاطرات با آنی، از تنهايی يا احساس نياز به هم‌سر ناشی می‌شود. دوست جديد كريس، بهشت و دنيای ذهنی خويش را به كريس نشان می‌دهد، اما كريس باز به تناوب به آنی فكر می‌كند و اين كه او خود را در مورد مرگ فرزندان‌شان مقصر می‌داند. كريس در باره‌ی ليئونا دوست جديدش كه شكل زن‌های آسيايی‌ست، سؤال می‌كند. او به كريس می‌گويد كه در تولد زمينی پيشين‌اش، به اين شكل نبوده است. او يك بار با پدرش با هواپيما به سفر می‌رود و مهمان‌داری آسيايی را می‌بيند كه از او خوش‌اش می‌آيد و آرزو می‌كند كه شكل او بوده و اكنون در دنيای اثيری، نتيجه‌ی خواهش زمينی‌اش را می‌بيند!

چنين تأويلی از يك سوی، بيان‌كننده‌ی دست‌يابی به آرزوهای دست‌نيافته‌ی ما در دنيای اثيری‌ست، اما از سويی ديگر، از نقصی رنج می‌برد. اگر خواسته‌های ناشناخته‌ی ما در آن دنيا بر ما نازل شوند و همين تفاوت خواهش نخستين با واقعيت بعدی موجب شود، خود باری شوند بر گردن‌مان، به نوعی از نعمت به نقمت بدل می‌شوند. از بعدی، آن هنگامی تكميل می‌گردد كه تطابق تامی بين خواهش زمينی با رويارويی جهان اثيری وجود داشته باشد. همه‌ی افراد در دنيای زمينی، چيزهای مطلوب و زيبا را می‌خواهند، ولی مطلوب و خوب عمل نمی‌كنند، آيا آن به معنای اين است كه برای‌شان در دنيای ديگر تحقق نيز خواهند يافت‌؟

پس اعمال انسانی كه در پی خواسته‌های زمينی می‌آيند، تعيين‌كننده خواهند بود. اما آن نيز از شروط و سلسله مراتبی برخوردار است. اگر اعمال انسان‌ها آن گونه باشد كه خواهش‌هايشان، همان تطابق را در دنيای زمينی با دنيای اثيری‌شان خواهند ديد و اگر متفاوت، به سبب همين نقص، خواهش‌های زمينی‌شان نيز آن‌جا با همان نقص بر ايشان عرضه می‌شود. و اگر اعمال‌شان فراتر از خواسته‌هايشان باشد، هر آن‌چه در آن جهان تجربه می‌كنند، فراتر از تصورات و انتظارات‌شان است و آن‌گاه دنياهای فرااثيری كه هر يك معادلات و نامعادلات‌شان را دارند، برای‌شان آفريده می‌شوند. به عبارتی، دنيای آن جهانی، دنيای خودساخته‌ی ما در زنده‌گی زمينی‌ست كه سلسله مراتبی دارد و دنيای اثيری، پايين‌ترين مرتبه‌ی آن است و در مقايسه با ساير جهان‌ها، نزديكی و مشابهت بيش‌تری با دنيای زمينی دارد و اعمال ماست كه هر يك را برای‌مان آفريده و آن‌گاه بر ما عرضه می‌شوند.

هنگامی كه ليئونا بيش‌تر در باره‌ی گذشته‌اش سخن می‌گويد، با ماری دختر كريس اين همانی می‌شود. آن‌ها به ياد خاطراتی می‌افتند كه در زمين از بهشت و دنيای ماورا داشتند. بهشت كنونی ليئونا بسيار شبيه بهشتی‌ست كه ماری متصور بوده است. آن‌ها رؤياهايی هستند كه در دنيای ماورا به واقعيت بدل شده‌اند يا تجاربی در دنيای ماورا بودند كه در ناخودآگاه انسان حضور داشتند و حال به شكل خيالات ظهور كرده و درقالب‌های مختلف، از جمله رؤياها، خيالات و آفريده‌های هنری بروز پيدا می‌كنند. فرقی نمی‌كند، زيرا هر دو تأويل درست‌اند!

آلبرت به نزد كريس می‌آيد و می‌گويد مسأله‌ی مهمی را بايد با او درميان بگذارد: "كريس! آنی مرده! خودكشی كرده‌ ..." كريس ايتدا گريه‌اش می‌گيرد و سپس توضيح می‌دهد: "اين اشكال روح‌های نزديك است." كريس فكر می‌كند، حالا آنی به نزد او می‌آيد، اما آلبرت می‌گويد: "تو متوجه نيستی! هرگز نمی‌بينی‌اش. كسانی كه می‌ميرن، می‌رن جای ديگه." كريس از كوره در می‌رود و می‌گويد، منظورش اين است كسانی كه خودكشی می‌كنند، می‌روند جهنم و آلبرت می‌خواست همين را بگويد! كريس به هيچ وجه توجيهات آلبرت را نمی‌پذيرد و تأكيد می‌ورزد كه آنی مقصر نيست و او پس از مرگ فرزندان‌شان و خودش، بسيار تنها شده بود. او بايد برود آنی را پيدا كرده به وی كمك كند و به هر قيمتی نجات‌اش‌ دهد.

آلبرت برای كريس شرح می‌دهد كه هر كدام از انسان‌ها، يك سير طبيعی زنده‌گی دارند، ولی كسانی كه خواست الاهی را در زنده‌گی‌شان نمی‌پذيرند، چون قانونی را زير پا می‌گذارند، به بهشت نمی‌روند. البته همان طور كه ليئونا قبلا به كريس اشاره كرده بود، جهنم نه جايی‌ست كه او می‌پندارد و نه شرايطی كه بسياری از ما در زنده‌گی زمينی تصور می‌كنيم. كريس به آلبرت پاسخ می‌دهد، اين‌جا موضوع فهميدن نيست، بل‌كه توانايی انجام كاری‌ست كه ممكن است قادر به انجام‌اش نباشد. او به آلبرت می‌گويد كه می‌رود تا آنی را نجات دهد و آلبرت در همين‌جا بماند چون چيزی بيش از اين نمی‌بيند!

در اين‌جا كريس بهشت را برای نجات انسانی ديگر رها می‌كند. اين اوج فداكاری يك انسان است، آيا خداوند جلوی چنين راهی را سد می‌كند؟ هرگز! او می‌آفريند، آن‌چه را انسان در غايت معنويت برگزيده است. آلبرت از اين فداكاری كريس منقلب می‌شود و می‌گويد كه با او به دنبال ردياب می‌گردند تا راه‌اش را به آنان نشان دهد.

رحمت خداوند حد و حصری ندارد، پس بايد راهی وجود داشته باشد.

من هميشه از خود می‌پرسيدم كه چرا خودكشی در اديان مختلف به شدت نكوهيده است. انسانی را كه آب از سر او به حدی گذشته است كه حاضر است خودش را نابود كند تا زجرش تمام شود، چرا با زجر «آن جهانی» شكنجه‌ی مضاعف می‌كنند؟ هنگامی كه روايت‌های فرازمينی از زنده‌گی‌يی سخن می‌گفتند كه ارواح در آن جهان برای خودشان در روی زمين برمی‌گزينند و سپس متولد می‌شوند تا آن را تحقق بخشند، آن‌گاه باز با خود انديشيدم كه اگر انسانی در مواجهه با انتخاب‌های خويش، توانايی آن را نداشت تا آن گونه كه پيش از اين در جهان ديگر می‌پنداشت، كارها را سامان دهد و از پس آن‌ها برنيامد، آيا حق ندارد كه بازگردد يا پشيمان شود. در زنده‌گی زمينی به كرات پيش می‌آيد كه راهی را برمی‌گزينيم، ولی در ادامه‌ی راه می‌بينيم كه متفاوت با برآورد آغازين است و تغيير مسير داده يا منصرف گشته يا حتا باز می‌گرديم‌، به خصوص انتخاب‌های ما در جهان ديگر، چون با ملاك‌های فرازمينی صورت می‌گيرد. در زنده‌گی زمينی طبيعی‌ست كه در برآوردهای خويش اشتباهات فاحشی را مرتكب شويم. چه بسيار معيارهايی كه در آن‌جا نقطه‌ی قوت است، ولی در زنده‌گی زمينی نقطه‌ی ضعف به شمار می‌رود و برعكس. فرضا زنده‌گی در نقشی گم‌نام، ولی بسيار مفيد برای ديگران، در آن جهان، وظيفه‌يی مهم و گزينشی باارزش جلوه می‌كند، اما همين نقش در روی زمين، جزء نقاط ضعف انسان شمرده می‌شود و اصولا ارزش معنوی‌اش در همان پارادوكسی‌ست كه در تأويل‌های زمينی با فرازمينی شكل می‌گيرد. از اين روی كاملا طبيعی‌ست كه در آن جهان، زنده‌گی و آزمونی را برای خويشتن برگزينيم كه در اين جهان، از پس آن برنياييم و ماندن‌مان موجب شود كه در مسير معنوی بيش‌تر سقوط كنيم. آيا اصولا خداوند پشيمانی را مگر برای مواردی از اين قبيل خلق نكرده است؟ «چه رؤياهايی ممكن است بيايند» می‌گويد درست است كه خودكشی تخطی به حساب می‌آيد، ولی آن به معنای پايان راه برای انسان نيست، و خداوند پس از مدتی توقف، دو باره راه نجات را برای انسان می‌گشايد، زيرا آن از ذات خداوند ناشی می‌شود و آمرزش او را پايانی نيست، از اين روی نجات انسان نيز متوقف نخواهد شد. «چه رؤياهايی ممكن است بيايند» حتا فراتر از آن می‌رود و مدعی‌ست احتياج نيست تا در گفتارها و نوشته‌ها به دنبال پاسخ بگرديم يا حتا بدنبال مشروعيتی باشيم كه صحت رفتار ما را تأييد كند. همين تلاش بی‌حصر انسان در راه نجات ديگران، خود قانون مشروعيت را می‌آفريند! حتا اگر راهی پيش از اين نباشد، و انسان در مقابل قانون خداوند بايستد و توسط او تنبيه شود، چون رحمت خداوند بی‌پايان است، راهی را برای انسان خلق می‌كند. در چنين شرايطی ممكن است حتا نه گفتن به آن چه در نگاه نخست الاهی به نظر می‌رسد و از اين روی تخطی از آن نكوهيده شمرده می‌شود، پيروزی و پذيرش آن‌چه در ابتدا خواست خداوند پنداشته می‌شود، و اطاعت از آن جايز، شكست باشد! و تنها با همان عصيان مشخص شود كه ارزيابی‌های نخستين انسان اشتباه بوده است‌، چرا كه: "بعضی اوقات، وقتی فكرمی‌كنی برنده شدی، در حقيقت باختی!" و شأن نزول اين جمله در فيلم، دقيقا در اين‌جاست.

با اين همه، خواننده‌گان ممكن است با خود بينديشند، اين حرف‌ها چه مستنداتی دارند و آيا همه‌ی اين‌ها، مشتی تخيل و حرف نيست‌؟ «چه رؤياهايی ممكن است بيايند» در پاسخ به آن‌ها می‌گويد، همين كه رؤيايشان را در سر می‌پرورانيم، به معنای اين است كه راهی برای رسيدن به آن‌ها وجود دارد (و گرنه انسان نمی‌توانست حتا تخيل و توهم آن را در سر بپروراند) و همين طور كه از اسم فيلم بر می‌آيد، آن‌ها رؤياهای ام‌روز ما هستند كه در دنيای فردای ما خواهند آمد، حتا اگر اكنون واقعيت نداشته باشند، چون تأويل‌هايی هستند كه انسان‌هايی را نجات می‌دهند، پس خداوند نيز بر آن‌ها صحه می‌گذارد. در اين‌جا حكمی از آسمان به زمين نمی‌آيد تا مشروع شود، بل‌كه قانونی معنوی در زمين طی كنش‌ها و واكنش‌های انسان‌ها آفريده شده و از زمين به سوی آسمان رفته و مقبول می‌افتد.

كريس و آلبرت به جست‌وجوی ردياب می‌روند. او را می‌يابند. او ابتدا سعی می‌كند تا ايشان را از تصميمی كه گرفته‌اند، منصرف سازد، اما كريس كسی نيست كه به اين راحتی‌ها تصميم‌اش را عوض كند. ردياب از آلبرت می‌پرسد او همان انسانی‌ست كه هرگز تسليم نمی‌شود و خطاب به كريس می‌گويد تا به حال نشنيده است كه می‌گويند، سماجت زيادی كار دست انسان می‌دهد. كريس اظهار نظرهای او را رد می‌كند و از او می‌خواهد كه اگر راهی برای رسيدن به مقصودش می‌شناسد، به آنان بگويد، و گرنه كاری با وی ندارد. ردياب شخصی متفكر و اهل مطالعه به نظر می‌رسد. او نماد انسانی عقل‌گراست كه از خرد و منطق پی‌روی می‌كند و بقيه‌ی ابعاد وجودش درخدمت آن وجه قرار دارند. او به آن‌ها می‌گويد كه راه را به ايشان نشان می‌دهد و بايد با او هم‌راه شوند. آن‌ها سوار قايق می‌شوند. آن‌ها در ارزيابی آن‌چه به وقوع پيوسته، چنين استنتاج می‌كنند كه روح آنی مثل يك فرستنده، افكارش را برای كريس می‌فرستد. اينك كه او خودكشی كرده است، امواجی از اندوه و تشويش چون ابرهای سياه و توفان به سوی كريس ارسال می‌كند.

ردياب در مورد شغل‌اش در روی زمين سخن می‌گويد و اين كه هم‌چون حالا به كتاب خواندن اشتهار داشت.

آن‌ها به مكانی می‌رسند كه ارواح نيازمند در آن دست و پا می‌زنند و در هم می‌لولند و بدون توجه به هم‌ديگر تنها در پی خود و نجات خويش هستند، با اين تعريف می‌توان گفت اينان در جهنم هستند، در دوزخ خودساخته‌ی خويش. دوزخيان قايق ردياب و هم‌راهان‌اش را به سمت خود می‌كشند تا خويشتن را نجات دهند و كريس و هم‌راهان‌اش را از قايق به بيرون پرت می‌كنند. ره‌روان خلاصه به هر طريقی شده خودشان را به ساحلی امن می‌رسانند.

حال بايد چه بكنند؟ منتظر علامت باشند؟ حتا ردياب نيز نمی‌داند!

كريس كه اينك با آلبرت هم‌سفر است، به ياد جمله‌يی می‌افتد كه در زنده‌گی زمينی به پسرش گفت: "اگه قرار باشه از تو جهنم رد شم، می‌خوام كه از بين همه يك نفر كنارم باشه." (منظور كريس پسرش است.) پس اكنون حضور آلبرت در دوزخ در كنار او، شهودی را معنا می‌بخشد. آلبرت همان پسر كريس، يعنی آين در تولدی ديگر از زنده‌گی‌اش است! آن‌ها با درك اين حادثه، نسبت به يك‌ديگر، هم‌حسی افزون‌تری پيدا می‌كنند و بين وقايع گذشته، ارتباطی پيچيده‌تر و معنادارتر يافتند. كريس به ياد بگومگوهايی‌می‌افتد كه بين او و پسرش پيش آمده بود. اين در كسب اهداف‌اش موفق نبود، در حالی كه كريس به عنوان پدری با اراده مدام او را امر و نهی می‌كرد. اما علت شكست‌های او چه بود؟ آيا بدشانس بود، خود را دست كم می‌گرفت‌؟ بی‌قرار و كلافه بود، يا خيال‌باف و فاقد پشت‌كار به شمارمی‌رفت، بايد او را عاری از انگيزه دانست، يا دم‌دمی مزاج‌؟ علت آن هرچه كه بود، ره‌آورد او يك زنده‌گی موفق نبود، ولی از يك سوی، حتا آن نيز عاری از پيروزی، آفرينش، ارزش و معنا نيست و از سويی ديگر، چه بسا كه تأويل‌ها، چون چهره‌ی ديگری به ما نشان دهند، او پيروز و موفق جلوه كند و ما شكست‌خورده‌گانی كه انگشت به دهان به تماشايش بنشينيم! زيرا تا هنگامی كه خداوند در انسان هست، انسان هرگز يك روايت تمام‌شده نيست. و اينك چنين نيز شده است و در زمين كه كريس راه‌نمای پسرش بود، در بهشت، پسرش يعنی آين در دنيای ماورا، راه‌نمای او و بسياری از ارواح ديگر (چه بسا سرگردان و راه گم‌كرده‌) شده است!

آين با درك اين شهود به كريس ـ پدرش ـ می‌گويد كه مادر را نبايد تنها بگذارند و به او دل‌گرمی می‌دهد كه موفق می‌شود و به او اطمينان دارد. اما چرا آين آن‌جا می‌ماند؟ آين می‌ماند تا ياد بگيرد كه چه‌گونه برای كمك به عزيزان، حتا در دوزخ نيز بماند. تنها آن هنگام است كه از آن مرحله خواهد گذشت و به مرحله‌يی والاتر در سير كمال صعود خواهد كرد. و كريس از آن وادی پيش‌تر می‌رود، زيرا در آن آزمون قبلا پيروز شده بود. او حاضر شد به خاطر هم‌سرش سقوط كند، ولی هبوط او برای ديگری به پرواز وی بدل می‌شود. پس اينك او می‌رود تا به ديگری ياد دهد كه چه‌گونه خود را از دوزخ رها سازد.

آين به پدرش تأكيد می‌ورزد: "به مادر فكر كن! به اتفاقاتی كه بعد از مرگ ما افتاد." چراكه شايد راز آن جست‌وجو در معنای آن وقايع نهفته باشد. كريس به گذشته می‌انديشد. آنی كه دچار ناراحتی‌های روحی‌ست، فكر می‌كرد كه حق ندارد زنده‌گی كريس را بيش از اين خراب كند، به همين سبب درخواست طلاق كرده بود. آنی به كريس می‌گويد ما با هم فرق داريم، اما كريس نمی‌پذيرفت و به آنی يادآور شد كه به او گفته بود، بايد قوی‌تر بشود.

ردياب و كريس باز به دوزخيان می‌رسند. در ميان آنان ناله و نيشتر جوش می‌زند و اينان در خودخواهی و نفرت از يك‌ديگر دست و پا می‌زنند. كريس از روی آن‌ها می‌گذرد. لحظه‌يی در ميان‌شان چهره‌ی شخصی را می‌بيند كه به كريس می‌گويد «فرزندم»، اما كريس پس از اندكی توجه به او، می‌گويد: "نه، تو پدرم نيستی!" لحظاتی بعد، آنی را می‌بيند و با ديدن وی به ميان آنان فرو می‌رود. چون آنی غرق شده، پس كريس برای يافتن او بايد غرق شود.

كريس و راه‌ياب خانه‌يی شبيه آن كه كريس و آنی در آن زنده‌گی می‌كردند، می‌بينند. راه‌ياب به كريس گوش‌زد می‌كند، آنانی كه خودكشی می‌كنند، در حقيقت خودشان مرتكب مجازات خويشتن می‌شوند و از اين روست كه عذاب می‌كشند. به بيانی ديگر، آنان در مقطعی از سير زنده‌گی، راهی را برمی‌گزينند كه بن‌بست است، از اين روی در آن‌جا وا می‌مانند و از راه كمال باز می‌ايستند. ردياب با نوعی هم‌دلی به كريس خاطرنشان می‌كند كه او هرچه را كه می‌خواهد، عاقبت به دست می‌آورد.

ناگهان در می‌يابند، ردياب همان آلبرت است. دكتری كه كريس زير نظرش آموزش ديد و كسی كه برای كريس مثل پدر بود. علاوه بر آن، ردياب در اين‌جا كه ابتدا آموزگار كريس بوده، اكنون به شاگردش بدل شده است. آن‌ها درمی‌يابند كه نقش‌ها و جای‌گاه‌ها در هر تولدی از زنده‌گی زمينی و حتا دنيای ماورا تغيير می‌كنند. هم‌راهی آنان نيز بی‌سبب نبوده است. ردياب طی سفر با پسرش، كريس، بايد می‌آموخت جايی هست كه با عقل و منطق بيش از آن نمی‌شود پيش رفت، و بايد با راه دل، احساس و عاطفه به كمال رسيد. كريس نيز تنها در هم‌راهی با راه‌نمايی چون آلبرت كه نماد عقل و منطق است، می‌تواند به هدف‌اش برسد تا او نيز آموخته باشد كه عاطفه‌ی صرف و خواهش دل نيز كوركورانه به سر منزل مقصود نمی‌رسد و «تنها با هم‌آيی خرد و راه‌نمايی انديشه است كه به گم‌گشته‌ی خويش دست می‌يابد».

آنی و كريس نيز نقش‌های مكملی برای هم در زنده‌گی زمينی برگزيده بودند. نقش آنی اين بوده كه زنده‌گی كريس را پر هيجان و پر ماجرا سازد و كريس عملا به همان شخصی تبديل شود كه هرگز تسليم نمی‌شود، و كريس به آنی بياموزد كه در زنده‌گی‌اش هرگز تسليم نشود. ردياب به كريس هش‌دار می‌دهد كه مواظب باشد و اگر دنيای واقعی آنی، دنيای واقعی او شود و ذهنيت‌اش را اشغال كند، ديگر بازگشتی برای وی نخواهد بود. كريس به مكانی می‌رود كه آنی سكونت دارد. آن‌جا شبيه خانه‌ی پيشين خودشان است، فقط بسيار به هم ريخته به نظر می‌رسد و شكل يك نيمه‌خرابه را يافته است، يعنی همان آشفته‌گی كه در ذهن كسی كه خودكشی می‌كند، وجود دارد. كريس به آنی نزديك می‌شود. آنی كريس را نمی‌شناسد. او هم‌چو انسانی گم‌گشته و رهاشده به امان «تنهايی» در هستی‌ست. كريس خودش را هم‌سايه‌شان معرفی می‌كند. كريس سر صحبت را با او باز می‌كند و اظهار می‌دارد كه چيزهای زيادی در مورد آنی شنيده است، اين كه نقاش است، برای موزه كار می‌كند و بيوه شده است. كريس اشاره‌يی می‌كند به اين كه فرزندان‌اش را از دست داده است.

آن‌ها از وقايعی سخن می‌گويند كه در ابتدا مشخص نيست در خصوص گذشته است يا آينده و در مورد خودشان است يا اشخاصی‌ديگر، و آن‌جا برزخ است، زمين است، دوزخ است يا مكانی ديگر! با ادامه‌ی گفت‌وگوهایشان معلوم می‌شود در فيلم آن‌ها از وقايع گذشته‌ی خودشان سخن می‌گويند، اما ما ناگزير نيستيم تا به آن تأويل محدود بمانيم. و از گذشته تا آينده و هر شخصی را می‌توانيم در تأويل خويش درنورديم و آن‌جا را نيز می‌توانيم زمين، برزخ يا حتا دوزخ فرض كنيم كه هر يك تأويل‌های خود را نيز خواهند داشت.

كريس به آنی قوت قلب می‌دهد و سعی می‌كند تا افكار گذشته‌اش را كه در آن‌ها دست و پا می‌زند، از وی دور سازد.

آنی كه انگار نمی‌داند، او همان هم‌سر كريس است، از بن‌بست‌ها و بحران‌های او سخن می‌گويد، به گونه‌يی كه پنداری آنی شخصی ديگر است كه او اينك از بيرون به او می‌نگرد و مشغول سبك و سنگينی كنش‌ها و واكنش‌های اوست. فيلم در اين جای‌گزينی كاملا آگاهانه تعمد می‌ورزد، چون از يك سوی، آنی آن قدر پريشان و سرگردان است كه حتا خودش را نمی‌شناسد و از سويی ديگر، در اين مرحله بايد شناختی چند جانبه (ازبيرون و درون‌) نسبت به گفتار و اعمال‌اش اتخاذ كند. از اين روی چون سوژه‌يی از بيرون به خود و اعمال‌اش می‌نگرد و بی‌غرضانه داوری می‌كند.

آن‌ها از عدم آرامش آنی گفت‌وگو می‌كنند و وقايع ناگواری را كه برای‌شان اتفاق افتاد و واكنش‌هايی كه نسبت به آن‌ها انجام دادند. ايشان می‌خواهند دريابند كه آيا مقصر نبوده‌اند و اگر مرتكب گناه يا اشتباهی شده‌اند، دريابند تا از آن‌ها درس بگيرند و دو باره دچار مشكل نشوند. به خاطر می‌آورند كه كريس تنها آن زمان آنی را ترك كرده بود كه تصور می‌كرد مانعی برای اوست. در همين هنگام كريس شك می‌كند، شايد اينك نيز آنی نياز به تنهايی دارد، از اين رو درصدد برمی‌آيد تا مدتی او را تنها بگذارد، اما آنی نمی‌گذارد. آن‌ها باز وقايع را دو باره نگری می‌كنند. آنی می‌گويد با وجود تمامی تلاش‌ها، او باز خودكشی كرد. آنی احساس نياز به وجود كريس را به زبان می‌آورد. كريس قول می‌دهد كه او را برای‌اش می‌آورد، به شرط اين كه يك تابلو از وی بكشد، تا از اين طريق هم چيزی از وی خواسته باشد كه او احساس نكند، مديون‌اش شده است هم انجام يك كار، انگيزه‌يی برای او باشد. آنی اظهار می‌كند: "ما می‌خواستيم در كنار هم زنده‌گی كنيم، تا هنگام پيری. درياچه‌يی كه نقاشی كرده بوديم، بهشت آرزوها و تخيلات ما بود." كريس به نزد آلبرت می‌آيد. آلبرت پيش‌دستی كرده به او می‌گويد: "تو نمی‌توانی هيچ كمكی به او بكنی. اين سفر تنها سفر ديدار بود. تسليم هم شدی‌؟" كريس پاسخ می‌دهد: "تا پای اون رفتم و اومدم كه به‌ات بگم دارم تسليم می‌شم، ولی نه اون طور كه تو فكر می‌كنی."

در حقيقت، كريس به عنوان نماد انسان عاطفی و احساسی، به آلبرت، نماد عقلانيت می‌فهماند جايی كه عقل به قضايا به شكل برد و باخت، موفقيت و عدم موفقيت يا سود و زيان می‌نگرد و از يكی اجتناب كرده ديگری را برمی‌گزيند، عاطفه و دل می‌بازد تا كمك كند، برمی‌گزيند ولو اين كه شكست بخورد و هم‌دلی و هم‌ياری می‌كند، حتا اگر از منظر عقل، كاری از دست‌اش برنيايد و اين راز تمايز تماشاچی بودن با غوطه‌ور شدن در زنده‌گی‌ست. به همين سبب به او می‌گويد دارد تسليم می‌شود، ولی نه آن‌گونه كه او فكر می‌كند. جالب اين‌جاست: كريس شخصی كه به هيچ وجه تسليم نمی‌شود و زمانی كه عقل انسان كاری از دست‌اش بر نمی‌آيد، دل او كنار نمی‌كشد و وارد معركه می‌شود، تنها هنگامی دستان‌اش را بالا می‌برد كه آن به نوعی ديگر، پيروزی عاطفی بر عقل است، چراكه او تسليم ماندن و زنده‌گی در شرايط دشوار آنی و كمك به او می‌شود، كه هر محاسبه‌ی عقلانی هش‌دار می‌دهد كه نه تنها كمكی از دست‌اش ساخته نيست، بل‌كه خودش را نيز شريك بدبختی ديگری (آنی‌) می‌كند و آن، خود به معنای باز برگزيدن راه دل به جای راه عقل است. كريس با درسی كه به آلبرت می‌دهد، به نزد آنی برمی‌گردد. به آنی می‌گويد: "انسان‌های خوب خيلی دير خودشونو می‌بخشن."

آنی به فوريت، موضوع مرگ بچه‌ها را كه نقطه‌ی مركزی تفكرش است، پيش می‌كشد. او مدام با خود كلنجار رفته و خويشتن را سرزنش می‌كند كه اگر آن روز او به دنبال بچه‌ها رفته و رانندگی كرده بود، احتمالا آنان زنده می‌ماندند! قضيه وقتی حادتر می‌شود كه كريس نيز برای آوردن تابلوهای آنی رفته بود كه او نيز مرد! كريس به او خاطر نشان می‌سازد كه آن قدر خوب است كه او جهنم را به بهشت ترجيح داده تا پيش او باشد. و می‌افزايد تسليم نشود (چون كسی كه خودكشی می‌كند، تسليم می‌شود).

كريس كه احساس می‌كند شايد تلاش‌اش تأثيری روی آنی نداشته است، كمی مأيوس می‌شود. آنی تا بارقه‌يی از آن را حس می‌كند، بی‌قرار سعی می‌كند به كريس روحيه بدهد و به وی می‌گويد كه او اينك نبايد تسليم شود، و به محض وقوع اين گزينش، آن‌ها (كريس و آنی‌) خود را در بهشت می‌بينند! آری، آنی در آزمون‌اش پيروز شده بود و كريس نيز كه قبلا آن را با موفقيت گذرانده بود، موفق می‌شود، به گونه‌يی كه خود آنی برگزيند، و برخلاف انتظار نگاه عقلانی، او را از جهنم نجات دهد. آنی تنها هنگامی كه، نه به خاطر خود، بل‌كه برای «ديگری» حاضر به فداكاری می‌شود و از ته دل می‌خواهد «زنده‌گی ديگری» را نجات دهد، از بن‌بستی كه خود برای خويشتن‌ آفريده بود، نجات می‌يابد. بلی، ما در آزمون‌های معنوی می‌خواهيم به يك‌ديگر كمك كنيم، ولی در حقيقت به خود ياری می‌رسانيم! آنی كه به خاطر خويشتن خودكشی كرده بود، اين بار برای كمك به كريس می‌شتابد و از منجلابی كه بخش خودخواهانه‌ی خودكشی برای‌اش آفريده بود، رها می‌شود. "بعضيا چيزايی رو كه نديدن انكار می‌كنن." (می‌توانند باور نكنند، ولی انكار؟).

در سرای بهشت، آلبرت (با چهره‌ی آموزگارش‌) نيز حضور دارد. او يك هديه باورنكردنی برای‌شان دارد: دختر، پسر و سگ‌شان در كنار آنان خواهند بود.

آيا آن‌ها تا ابد آن‌جا خواهند ماند؟ بسته‌گی دارد كه در آينده چه تصميمی بگيرند، پس از سال‌ها استراحت در آرامش ابدی، ممكن است روزی برای درك معنايی، باز زنده‌گی زمينی را برگزينند و دو باره متولد شوند! اما اين حماقت محض است، يا نه، بايد گفت ديوانه‌گی‌ست، ولی اين هم كفايت نمی‌كند. آن پارادوكسی محض است.

با آن چه اتفاق افتاده، آن جنونی‌ست كه در خردورزی معناگرايانه برگزيده شده است. درست است، و جمله‌گی ما كه در دنيای زمينی متولد شده‌ايم، پيش از اين، آن حماقت و ديوانه‌گی خردورزانه را برگزيده‌ايم تا از هستی تا بی‌نهايت را معنا كرده باشيم.

* صفحه‌ی اختصاصی فيلم در دانش‌نامه‌ی ويكی‌پديا

Ç