سال ششم

يازده آذر 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

ستار شكری

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

shokrisattar

[@] yahoo [.] co [.] uk

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

داستان فرزانه ی ديگر

بخش پايانی داستانی از هنری ون‌دايك

ترجمه‌ی ستار شكری

اشاره: بخش نخست و بخش دوم داستان را در شماره‌های پيشين «فروغ» می‌توانيد بخوانيد.

3

به خاطر يك كودك

در تالار رؤياها، جايی كه به داستان فرزانه‌ی ديگر گوش فرا می‌دادم، سكوتی برقرار شد. در اين سكوت به ابهام هيأت‌اش را مشاهده می‌كردم كه در پستی و بلندی‌های ملامت‌انگيز صحرا بر روی شتر طی مسير می‌كرد، مثل كشتی‌يی بر روی امواج.

سرزمين مرگ ظالمانه تور خود را رويش افكنده بود. سنگستان هديه‌يی تقديم نمی‌كرد، مگر خار و تيغ. برآمده‌گی سنگ‌ها هر كجا مانند استخوان‌های هيولايی مرده به سطح زمين آمده بودند. «آريد» و رشته كوه‌های بس دشمن‌خو در برابرش افراشته شده بودند، شخم‌خورده با شيارهای خشك سبل‌آب‌های باستانی، سپيد و دهشت‌انگيز مانند زخم‌هايی بر چهره‌ی طبيعت. تپه‌های اطمينان‌ناپذير متجرك مانند قبوری در طول افق انباشته شده بودند.

روزها، حرارت بی‌رحم بار تحمل‌ناپذير خود را بر هوای لرزان تحميل می‌كرد.

موجود زنده‌يی بر روی زمين سست و خاموش حركت نمی‌كرد، مگر موش‌های دوپای كوچك كه با گام‌های تند ميان بوته‌های سوخته می‌دويدند يا مارمولك‌ها كه بين شكاف سنگ‌ها پناه می‌جستند. شباهنگامشغال‌ها در فواصل دور پرسه می‌زدند و زوزه می‌كشيدند و غرش ميان‌تهی شيرها بود كه در دره‌های تنگ طنين می‌انداخت و سوزی تلخ و مخرب از پی تب روز فرا می‌رسيد. و در ميان حرارت و سوز بود كه مغ پيوسته به جلو می‌راند. آن‌گاه باغ‌ها و تاكستان‌های دمشق را ديدم كه از جوی‌های «برده» و «طورا» آب‌ياری می‌شد با مرغ‌زارهای شيب‌دار كه با شكوفه گوهرنشان شده بودند و درخت‌زارهای مُر و گل سرخ را. برآمده‌گی پوشيده از برف جبل الشيخ را ديدم و درختستان‌های تاريك سرو را و دره‌ی اردن را و آب‌‌های نيل‌گون درياچه‌ی الجليل و دشت‌های حاصل‌خيز جرزيل و كوه‌های سامری و سرزمين يهودا را. و در تمام اين مدت هيأت اردوان را می‌ديدم كه پيوسته به جلو حركت می‌كرد تا اين كه به بيت اللحم رسد و اين سومين روز پس از آن بود كه سه فرزانه به آن محل آمده بودند و مريم و يوسف را به هم‌راه كودك، عيسا، يافته بودند و هدايايشان را كه شامل طلا، كندر و مُر می‌شد، به پايش ريخته بودند.

بعد فرزانه‌ی چهارم نزديك شد، خسته، اما مالامال از اميد، در حالی كه ياقوت و مرواريدش را برای تقديم كردن به شاه با خود آورده بود.

با خود گفت: "مطمئنا او را خواهم يافت، گرچه به تنهايی و بعد از برادران‌ام. اين مكانی‌ست كه مرد يهودی جلای وطن كرده گفت پيام‌بران از آن سخن گفته‌اند و در اين‌جاست كه شاهد طلوع روشنايی سترگ خواهم بود، اما بايد در باره‌ی برادران‌ام تحقيق كنم و اين كه ستاره آن‌ها را به كدام خانه هدايت كرده است و اين كه هدايای خود را تقديم چه كسی كرده‌اند."

كوچه‌های شهر خالی از سكنه می‌نمودند و اين فكر از سر اردوان گذشت كه مردم شهر به چراگاه‌های تپه رفته تا گوسفندهايشان را بازگردانند. اردوان از در باز كلبه‌يی صدای لطيف زنی را كه به نرمی آواز می‌خواند، شنيد. اردوان وارد خانه شد و با مادر جوانی روبه‌رو شد كه برای كودك‌اش لالايی می‌خواند. زن از غريبه‌هايی كه از دوردست‌های مشرق‌زمين در ده‌كده پيدا شده بودند، گفت و اين كه گفته بودند ستاره‌يی آن‌ها را ره‌نمای آن مكانی شده بود كه يوسف ناصری به هم‌راه هم‌سر و كودك تازه ولادت‌يافته‌اش در آن سكنا داشت و اين كه چه‌طور آن كودك را گرامی داشته و هدايای نفيسی تقديم‌اش كرده بودند.

زن ادامه داد: "اما مسافران دو باره ناپديد شدند، به همان سرعتی كه ظاهر شده بودند و ما از غريبی اين ملاقات وحشت‌زده بوديم و قادر به درك‌اش نبوديم. مرد ناصری بچه و مادرش را همان شب مخفيانه برداشت و فرار كرد. شايعه‌يی شد كه آن‌ها به مصر رفتند و درست از همان زمان نفرينی بر فراز شهر پرسه می‌‌زند. می‌گويند سربازان رومی از اورشليم خواهند آمد تا خراج تازه‌يی از ما بستانند و مردم همه‌ی گله‌ها را به اعماق تپه‌ها برده و خود پنهان شده‌اند تا از اين بلا محفوظ بمانند."

اردوان به آهنگ ظريف و آكنده از كم‌رويی زن گوش فرا داد و كودك در دستان زن به صورت‌اش نگاه می‌كرد و می‌خنديد و دست‌های گل‌گون‌اش را دراز كرد تا حلقه‌ی بال‌دار طلايی روی سينه‌اش را چنگ زند. از لمس دست گودك، جريانی از حرارت به قلب‌اش راه يافت. حسی مانند خوش‌آمدگويی عشق و وفاداری به مردی بود كه سفری دراز را در تنهايی و سرگردانی، جنگ با ترديد و وحشت درونی گذرانده و به دنبال نوری بود كه زير ابرها پنهان شده بود. اردوان در حالی كه گونه‌ی لطيف كودك را نوازش می‌كرد، از خود پرسيد: "چرا ممكن نيست اين كودك همان شاه موعود باشد؟ مردان بزرگ پيش از اين در خانه‌هايی حقيرتر از اين متولد شده‌اند و اشخاص مورد نظر ستاره‌گان ممكن است حتا از يك كلبه برخيزند. اما نه! به نظر پرودرگار دانا خوب نرسيده است كه جست‌وجوی مرا به اين زودی و به اين ساده‌گی پاداش دهد. آن كه در جست‌وجويش هستم پيش از من رفته و هم‌اكنون بايد شاه را به سوی مصر تعقيب كنم."

مادر جوان كودك را در گهواره قرار داد و برخاست تا از ميهمان غريبی كه سرنوشت به خانه‌ی وی ره‌نمون كرده بود، پذيرايی كند. زن برای اردوان غذا آورد، همان خوراك ساده‌ی كشاورزان كه البته با علاقه تقديم شد و در نتيجه، جدا از بدن، مايه‌ی تجديد حيات روح نيز شد. اردوان شكرگزارانه آن را پذيرفت. همان‌طور كه مشغول تناول آن بود، كودك شادمانه به خواب رفت و به شيرينی در رؤيايش مشغول سر و صدا شد و آرامشی عظيم اتاق را فرا گرفت.

اما به ناگاه سر و صدای اعتشاشی شديد در كوچه‌های ده‌كده بلند شد، فرياد و شيون زنانه، صدای شيپورهای برنجی و چكاچك شمشير و فريادی نوميدانه: "سربازها! سربازهای هرود! دارن بچه‌هامونو می‌كشن!"

صورت مادر جوان از وحشت سفيد شد. كودك‌اش را به سينه فشرد و بی‌حركت در تاريك‌ترين نقطه‌ی اتاق زانو زد و كودك را زير چين‌های دامن‌اش پنهان كرد، مبادا بيدار شود و گريستن آغاز كند. اما اردوان سريع رفت و در درگاه خانه ايستاد. شانه‌های پهن‌اش گوشه‌های سردر را پوشاند، در حالی كه نوك كلاه‌اش تا سردر رسيده بود.

سربازها با عجله با دستان و شمشيرهای خونين‌شان از جوچه سرازير شدند. با ديدن منظره‌ی غريبه با جامه‌ی پرهيبت‌اش متعجبانه مكث كردند. فرمان‌ده گروه به آستانه‌ی در آمد تا اردوان را به كناری براند. اردوان از جا نجنبيد. سيمايش آرام بود، انگار به تماشای ستاره‌گان مشغول باشد و در ديده‌گان‌اش آتشی پيوسته و قدرت‌مند می‌درخشيد كه پلنگ‌های نيمه‌وحشی شكاری در برابر آن كز می‌كردند و سگان شكاری از حمله منصرف می‌شدند. وی لحظه‌يی سرباز را در سكوت نگاه داشت، بعد با صدايی آرام گفت: "من اين‌جا كاملا تنها هستم و منتظرم اين گوهر را به فرمان‌ده باتدبيری تقديم كنم كه مرا در آرامش خودم به حال خود واگذارد." وی ياقوت را كه مثل قطره‌ی درشتی از خون در كف دست‌اش می‌درخشيد، به مرد نشان داد. فرمان‌ده از درخشش جواهر به حيرت افتاد و چشمان‌اش از طمع گرد شدند و آز گوشه‌ی لبان‌اش را چروك انداخت. عاقبت دستان‌اش را دراز كرد و ياقوت را گرفت.

"به راه‌تان ادامه دهيد!" اين را فرمان‌ده به ياران اش دستور داد. "اين‌جا بچه‌يی نيست. خانه خالی‌ست."

حينی كه خشم و اضطرابِ تعقيب از پناه‌گاه آهوی لرزان دور شد، فريادها و سر و صداهای اسلحه نيز از كوچه عبور كرد.

اردوان دو باره وارد كلبه شد. رو به سمت شرق كرد و دست به دعا برداشت: "ای پروردگار راستی‌ها! گناه مرا ببخش! چيزی گفتم كه صحت ندارد. آن هم برای نجات زنده‌گی يك كودك. حالا دو تا از هديه‌هايم از دست رفته‌اند. آن‌چه را متعلق به خداوند بود، خرج آدمی كردم. آيا هرگز لياقت آن را خواهم يافت كه صورت شاه را ببينم؟"

اما زن كه با شادی در تاريكی می‌گريست، به نرمی گفت: "تو زنده‌گی كودك مرا نجات دادی. باشد كه خدا به تو بركت دهد و محافظت‌ات نمايد! باشد كه رويش بر تو درخشش گيرد و توفيق‌ات دهد! به تو رو كند و آرامش‌ات عطا كند!"

 

4

در شاه‌راه پنهان اندوه

بار ديگر تالار رؤياها را سكوت فرا گرفت، ژرف‌تر و مرموزتر از فاصله‌ی اول و من متوجه شدم كه سال‌های عمر اردوان به سرعت و در ركود سپری می‌شد و من تنها نگاه گذرايی به جوی‌بار عمرش كه زير مهی كه مسير آن را پوشانده بود، انداختم. او را ديدم كه ميان جمعيت مردان در مصر پرسكنه راه می‌سپرد و همه جا را در جست‌وجوی خانواده‌يی بود كه از بيت اللحم آمده بودند و نشانه‌هايی از آن‌ها را در بين درختان پراكنده‌ی توت و انجير در بعلبك و پايين دژ رومی «بابل نو» می‌يافت و در كنار نيل، او به دنبال نشانه‌هايی ضعيف و مبهم بود كه پيوسته از برابر چشمان‌اش ناپديد می شدند، مانند جای پاهايی بر ماسه‌های رودخانه كه بر اثر رطوبت می‌درخشند و آن گاه از ديد پنهان می‌گردند. ديگر بار در كنار اهرام – اين بناهای زوال‌ناپذير شكوه فانی و اميد فناناپذير آدمی – كه نوك‌های تيزشان را به سوی روشنايی رعفرانی رنگ آسمان شام‌گاهی گرفته بودند، ديدم‌اش. به چهره‌ی ابوالهول كه زانو زده بود، خيره شده بود و بی‌فايده سعی داشت معنای چشم‌های آرام و لب‌خندش را درك كند. آيا معنای آن‌ها تمسخر همه‌ی سعی و تلاش‌ها و اشتياق‌ها بود؟ همان گونه كه تيگران گفته بود؟ شوخی بی‌رحمانه‌ی معمايی كه پاسخی ندارد؟ جست‌وجويی كه هرگز به موفقيت منجر نمی‌شود؟ يا اين كه رگه‌هايی از دل‌سوزی و تشويق در آن لب‌خند مبهم بود؟ وعده به اين كه حتا مقهور بايد پاداش بيابد و جاهل بايد به دانايی برسد و نابينا بتواند ببيند و سرگردان سرانجام به پناهی برسد؟

بار ديگر ديدم‌اش در خانه‌‌ی گم‌نامی در اسكندريه در حالی كه با خاخامی يهودی به مشورت پرداخته بود. مرد مقدس روی دست‌خط‌های پوستی‌يی كه بر آن‌ها پيش‌بينی‌های اسرائيل نوشته شده بود، واژه‌گان گيرايی را می‌خواند كه مصائب مسيح موعود را پيش‌گويی می‌كردند، موعودی مورد تحقير و نفرت در ميان ساير آدميان، مرد اندوه و آشنا با نوميدی.

مرد چشمان‌اش را بر چهره‌ی اردوان دوخت و گفت: "پسرم! در ضمن به ياد داشته باش شاهی را كه در جست‌وجويش هستی نه در قصرها خواهی يافت نه در ميان ثروت‌مندان يا قدرت‌مندان! اگر بنا بود روشنايی جهان و شاه اسرائيل هم‌راه شكوه زمينی ظاهر شود، می‌بايد بسيار پيش از اين فرا می‌رسيد، چراكه هيچ يك از فرزندان ابراهيم قادر نخواهند بود با قدرتی كه يوسف در قصرهای مصر داشت يا عظمتی كه سليمان با آن در اورشليم ميان شيرها پا بر تخت سلطنت زده بود، رقابت كند.

روشنايی‌يی كه جهان در انتظار اوست، از جنس روشنايی جديدی‌ست. شكوهی كه از رنج صبورانه و ظفرمندانه برخواهد خاست و فلم‌رويی كه بر پا خواهد شد، قلم‌رويی نوين است با طلطنت عشق تسخيرناپذير.

"من نمی‌دانم سرنوشت اين مسأله چه خواهد بود، اين كه پادشاهان طغيان‌گر و مردمان اين خاك مسيح را گرامی خواهند داشت يا نه! اما اين را می‌دانم آن‌ها كه در جست‌وجويش هستند بايد در ميان مستمندان، اندوه‌گينان و مظلومان به دنبال وی باشند.

و به اين ترتيب فرزانه‌ی چهارم را دو باره و دوباره می‌ديدم كه از مكانی به مكان ديگر سفر می‌كرد و در ميان مردمان پراكنده كه احتمال داشت خانواده‌ی بيت اللحمی را پناه داده باشند، به جست‌وجو می‌پرداخت. در اين حين از سرزمين‌هايی گذشت كه دچار قحطی شده بودند و فقيران در آن‌جا برای قطعه‌يی نان زاری می‌كردند. خانه‌ی خود را در شهرهای طاعون‌زده‌يی بنا می‌كرد كه بيماران در آن به دليل آن كه دوستی نداشتند مگر نگون‌بختی درمان‌ناپذير، تحليل و رو به اضمحلال می‌رفتند. در ميان تاريكی زندان‌های زيرزمينی و برده‌فروشی‌های پست و شلوغ و ميان ازدحام كشتی‌های پارويی، از ستم‌ديده‌گان و افسرده‌دلان ديدن می‌كرد و اگرچه در تمام اين دنيای شلوغ و پيچاپيچ و غصه‌آور فردی برای پرستش نمی‌يافت، بسياری را پيدا می‌كرد كه نيازمند ياری‌اش بودند.

گرسنه‌گان را غذا می‌داد، برهنه‌گان را می‌پوشاند و بيماران را درمان می‌كرد و لوازم آسايش اسيران را فراهم می‌آورد و اين گونه سال‌های عمرش سپری می‌شدند، مانند ماكوی بافنده‌گان كه ميان دار بافنده‌گی به سرعت جلو و عقب می‌شود، پارچه بزرگ می‌شود و عاقبت طرح كامل می‌گردد.

به نظر می‌رسيد كه تقريبا جست‌وجو را به دست فراموشی سپرده باشد. اما يك بار ديدم‌اش كه به تنهايی در غروب آ،‌تاب ايستاده بود، كنار دروازه‌ی زندان روم و از پناه‌گاهی كه برای مرواريد در سينه‌اش تعبيه كرده بود به مرواريد، آخرين جواهرش، می‌نگريست. جواهر روشنايی رسيده‌تری با حالتی لطيف و پر از قوس و قزح داشت، مملو از نورهای متغير ارغوانی و نيل‌گون كه بر آن می‌لرزيدند. به نظر می‌رسيد انعكاس ياقوت كبود و ياقوت سرخ را به خود جذب كرده باشد.

به اين ترتيب، مقصود نهايی زنده‌گی‌يی روحانی، خاطرات لذت و اندوه پشت سر گذاشته را به خود كشيده بود. تمامی آن‌چه ياری‌اش كرده بودند و همه‌ی آن‌چه سد راه‌اش شده بودند، توسط جادويی ظريف به جوهره‌ی اصلی‌اش تزريق شده بودند. هرچه طولانی‌تر در مجاورت حرارت قلب تپنده حمل شده بودند، درخشنده‌تر و ارزش‌مندتر گرديده بودند.

و عاقبت، همان‌طور كه به اين مرواريد خاص و معنايش می‌انديشيدم، پايان داستان فرزانه‌ی چهارم را شنيدم.

 

5

مرواريدی با ارزش بی‌حصر

سی و سه سال از زنده‌گانی اردوان سپری شده بود و او هنوز يك زائر بود و جوينده‌ی روشنايی. موهايش كه زمانی از دره‌های زاگرس تيره‌تر بود، حالا همانند برفی كه آن‌ها را می‌پوشاند، سپيد شده بود. چشمان‌اش كه زمانی مانند شراره‌ی آذر می‌درخشيد، حاله مانند خاكه ذغالی كه در ميان خاكسترها آهسته و بی‌صدا بسوزد، تيره بود.

خسته و درمانده و آماده‌ی مرگ، اما هنوز در جست‌وجوی شاه، برای آخرين بار به اورشليم آمده بود. پيش از اين بسيار از اين شهر مقدس ديدن كرده بود و تمام كوچه‌های انبوه از كلبه‌ها و زندان‌ها را بدون نشانی از خانواده‌ی ناصری كه خيلی وقت پيش از لبت اللحم به آن‌جا سفر كرده  جست‌وجو كرده بود. آن وقت به نظر می‌رسيد كه بايست يك بار ديگر تلاش می‌كرد و گفتی صدايی در قلب‌اش ندا می‌داد كه دست آخر موفق می‌شود.

فصل عيد فصح بود و شهر مملو از غريبه‌ها. بچه‌های فلسطين در سرزمين‌های دور به مناسبت جشن بزرگ به معبد بازگشته بودند و روزها در كوچه‌های تنگ شهر آميخته‌گی‌يی از زبان‌ها موج می‌زد. اما در اين روز خاص آشفته‌گی خاصی در جمعيت مشهود بود. آسمان به نحوی حاكی از فال بد، كدر و گرفته بود. جريان‌هايی بزرگ از هيجان در جمعيت موج می‌زد. در خيابانی كه به دروازه‌ی دمشق منتهی می‌شد، صدای تق‌تق صندل‌ها و صدای نرم اما زمخت هزاران پای برهنه بر روی سنگ‌ها به شكلی آرام‌نشدنی به گوش می‌آمد.

اردوان به گروهی از مردم كشور خودش ملحق شد، يهودی‌های پارسی‌يی كه آمده بودند عيد فصح را جشن بگيرند و از آن‌ها در مورد علت شلوغی و محلی را كه به سوی آن حركت می‌كردند، پرسيد.

آن‌ها پاسخ دادند: "به محلی به نام جلجتا، بيرون ديوارهای شهر، می‌رويم. قرار است آن‌جا اعدامی صورت بگيرد. مگر نشنيده‌ای چه شده؟ قرار است دو نفر دزد به صليب كشيده شوند و به هم‌راه آن‌ها شخص ديگری به نام مسيح ناصری، مردی كه كارهای خارق العاده‌ی بسياری در ميان مردم انجام داده و مردم وی را بسيار دوست می‌دارند. خاخام‌ها و بزرگان گفته‌اند كه وی بايد بميرد، چون خود را پسر خدا معرفی كرده است. پيلاطس او را به تصليب محكوم كرده، چون گفته است كه «شاه يهوديان» است."

به چه شكل غريبی اين كلمات آشنا قلب خسته‌ی اردوان را تسخير كرد! همين كلمات بودند كه در طول عمرش از ميان دريا و خشكی هدايت اش كرده بودند و حالا به وضعی مرموز، ماند پيام ياس به او رسيدند. شاه قيام كرده بود، اما مردود و مطرود شده بود. او در آستانه‌ی مرگ بود، شايد هم حالا هم در حال مرگ بود! آيا او همانی بود كه سی و سه سال پيش در بيت اللحم متولد شده بود و در زمان تولدش ستاره‌يی در آسمان درخشيده بود و پيام‌بران از آمدن‌اش سخن گفته بودند؟ قلب اردوان با آ« نگرانی ترديدآميز و رنجور كه ناشی از هيجان سال‌خورده‌گی‌ست، می‌تپيد: "راه‌های پروردگار از افكار آدميان عجيب تر هستند و شايد بايد شاه را دست آخر در دستان دشمنان‌اش بيابم و پيش از اعدام‌اش مرواريد را درست سر بزن‌گاه فديه‌اش قرار دهم!"

پس پيرمرد جمعيت را با گام‌های آهسته و پردرد به سوی دروازه‌ی دمشق تعقيب كرد. درست پيش از ورودی پاس‌دارخانه، گروهی از سربازان مقدونيه‌يی از كوچه‌يی فرا رسيدند، در حالی كه دختر جوانی را با جامه‌ی دريده و موهای آشفته به دنبال می‌كشيدند. وقتی مغ ايستاد و نگاهی از سر مهربانی به وی انداخت، دختر از دست شكنجه‌گران‌اش گريخت و خود را به پايش انداخت و به زانوان‌اش چنگ زد، گفتی كلاه سفيد و حلقه‌ی بال‌دار روی سينه‌ی مرد را ديده بوده باشد.

دختر با گريه خواهش كرد: "بر من رحم بياور و به خاطر پروردگار راستی‌ها نجات‌ام  ده! من هم فرزند كيش راستی‌يی هستم كه مغ‌ها می آموزند. پدرم بازرگانی از پارت بود، اما او مرده است و من را در ازای قرض‌هايش به برده‌گی خواهند فروخت. مرا از اين بدتر از مرگ نجات ده!"

اردوان بر خود لرزيد.

همان جدال قديمی در روح‌اش بود كه در نخلستان بابل و در كلبه‌ی بيت اللحم درگير آن بود. جدال بين انتظار ايمان و محرك عشق. تا به حال دو بار هديه‌يی را كه وقف پرستش و مذهب كرده بود، به خدمت انسان گرفته بود. و اين سومين امتحان بود. آخرين آزمايش، انتخاب غير قابل بازگشت. آيا اين فرصت بزرگ بود يا آخرين وسوسه‌اش؟ نمی‌دانست. تنها يك چيز در تاريكی افكارش مشخص بود، اين امر غير قابل اجتناب بود و آيا غير قابل اجتناب از سوی پروردگار نمی‌آيد؟

تنها يك چيز در قللب دو پاره‌اش قابل اطمينان بود: نجات اين دختر بی‌پناه عملی واقعا از سر عشق بود و آيا عشق روشنايی روح نيست؟

مرواريد را از سينه‌اش بيرون آورد. تا به حال به اين حد درخشان و نورافشان و مملو از روشنايی زنده و مهرآميز نبود. آن را در دستان برده گذاشت. "اين فديه‌ی تو باشد دخترم! اين آخرين قسمت ثروت من است كه برای شاه نگاه داشته بودم." حينی كه صحبت می‌كرد بر تيره‌گی آسمان افزوده شد و ارزش‌های شديدی به سينه‌ی زمين افتاد و مانند سينه‌ی شخصی كه با غمی سترگ در نبرد باشد، به جنبش افتاد. ديوارهای خانه‌ها سمت جلو و عقب می‌لرزيدند. سنگ‌ها از جا در آمده به خيابان‌ها می‌ريختند. ابری از گرد و غبار هوا را پوشانده بود. سربازها از ترس فرار می‌كردند و مانند مست‌ها تلو تلو می‌خوردند. اما اردوان و دختری كه فديه‌اش داده بود، بی پناه كنار ديوار مقر سرفرمان‌دهی زانو زدند.

از چه می ترسيد؟ به چه چيزی بايد اميد داشت؟ آخرين هديه‌اش را از دست داده بود. آخرين اميد يافتن‌اش را از دست داده بود. جست‌وجو به پايان رسيده بود، آن هم با شكست. اما حتا در اين فكر كه تمام و كمال قبول‌اش كرده و با آغوش باز پذيرايش شده بود، صلح و آرامش بود. تسليم نبود. انفعال نبود. چيزی ژرف‌تر و جست‌وجوگرانهتر بود. همه چيز را نيك می‌دانست. چون هر آن‌چه را توانسته بود، از ام‌روز تا فردا انجام داده بود. به روشنايی‌يی كه به او عطا شده بود، وفادار مانده بود. و او به دنبال روشنايی بيش تر بود. اگر آن را نيافته بود، اگر شكست تمام آن چيزی بود كه از زنده‌گی‌اش به دست آمده بود، بدون شك به‌ترين چيزی بود كه «ممكن» بود. او تجلی زنده‌گی جاودان، فسادناپذير و فناناپذير را نديده بود، اما می‌دانست كه اگر می‌خواست دو باره زنده‌گی زمينی‌اش را بزيد ، آن را به غير از اين شيوه نمی‌زيست. يك لرزه هم‌راه با درنگ زمين‌لرزه در زمين آغاز شد. كاشی سنگينی از سقف پايين افتاد. درست بر پيشانی مرد. بی‌حال و رنگ‌پريده نفس‌اش به شماره افتاده بود، در حالی كه سر خاكستری‌اش بر شانه‌ی دختر افتاده بود و خون از زخم‌اش می‌چكيد. حينی كه دختر بر او خم شد (از ترس اين كه مبادا مرده باشد)، صدايیاز شفق، آهسته و آرام مانند موسيقی‌يی از دوردست‌ها كه در آن نت‌ها واضح هستند، اما واژه‌گان نامحسوس، بيرون آمد. دختر برگشت تا ببيند آيا كسی از پشت پنجره‌ی بالای سرشان صحبت كرده، اما كسی را نديد. آن‌گاه لب‌های پيرمرد حركت كردند، گفتی در پاسخ و دختر صدايش را شنيد كه به زبان پارتی گفت: "اين گونه نبوده است سرور من! كی تو را گرسنه ديدم و غذايت دادم؟ يا تشنه‌ات ديدم و آب‌ات دادم؟ كی تو را غريب ديدم و به خانه‌ات آوردم؟ يا برهنه‌ات يافتم و جامه‌ات پوشاندم؟ كی بيمار و محبوس ديدم‌ات و عيادت‌ات كردم؟ سی و سه سال در جست‌وجويت بودم، اما هرگز نه سيمايت را ديدم نه پرستاری‌ات كردم شاه من!"

مرد آرام شد و صدای دل‌نشين ديگر بار به گوش آمد. دختر آن را شنيد، آهسته و از دوردست‌ها. اما به نظر می‌رسيد اين بار دختر واژه‌گان را تميز می داد: "اينك تو را می‌گويم. از آن‌جا كه تمامی اين كارها را در حق عضوی از برادران‌ام انجام داده‌ای، به مثابه‌ی آن است كه از برای من انجام‌شان داده باشی."

روشنايی مملو از آرامشی مانند اولين پرتو نور سحرگاهان بر قله‌يی برف‌پوش بر چهره‌ی رنگ‌پريده‌ی اردوان درخشيدن گرفت و از ميان لبان‌اش نفسی به راحتی كشيد. سفر اردوان به پايان رسيده بود. هدايايش قبول شده بودند. فرزانه ديگر شاه را يافته بود.

 

Ç