سال ششم

يازده آذر 1386

 

 

صفحاتی هميشه‌گی

از روزهای گذشته

طبقات

هم‌راهان

درباره‌ی دوهفته‌نامه

 

 

 

سيد محمدمهدی شهيدی

هم‌راه با او / آثار پيشين

و

mehdish884

[@] yahoo [.] com

و نشانی خانه‌ی اينترنتی‌اش:

kargadanha.blogfa.com

 

 

 

نامه‌رسان

info [@] forough [.] net

 

 

© 1381 تا 1386

برداشت مطلب از «فروغ» به شرط ذكر مأخذ، نام صاحب اثر و اعلام نشانی مجله مانعی ندارد.

 

شطح‌های دشت عباس

پاره‌های هفتادم و هفتادويكم از يك شبه‌رمان بلند

سيد محمدمهدی شهيدی

 

70

حالا فکر کنيد آمده‌ام نشسته‌ام روبه‌روی شما پايم را انداخته‌ام روی هم و دارم يک ريز راجع به وضعيت جغرافيايی و آب و هوايی جنگل‌های بارانی اراجيف می‌بافم و شما هم‌چنان که بسيار عادی و محترمانه حوصله‌تان از درازگويی و بی‌علاقه‌گی‌تان به موضوع سر رفته، گاهی سر تکان می‌دهيد، بله‌يی می‌جنبانيد زير لب يا با حيرتی ساده‌لوحانه می‌پرسيد: "واقعا؟" و من که خوب می‌دانم شما گول خورده‌ايد و توان متوقف کردن من را با يک «خفه شو» ساده نداريد، هم‌چنان ادامه می‌دهم، و در حالی که فنجان قهوه‌ام را با قاشق سرويس نقره‌يی مرحوم هم‌سرتان، به تأنی هم می‌زنم سيگار زَرَم را می‌گيرانم و بعد ازيک پُک طولانی رو به شما می‌گويم: "شما واقعا من را احمق فرض کرده‌ايد که هم‌چنان نشسته‌ايد و با منگوله‌ی روميزی ترمه ور می‌رويد تا عذابی را که می‌کشيد، نشان ندهد؟ شما يک خيار چنبريد آقا!"

شما بعد از آن که مقدمتا روی صندلی جابه‌جا می‌شويد و خط اتوی شلوارتان را که تازه‌گی کمی برای‌تان تنگ شده جابه‌جا می‌کنيد، با لحنی انگار ديالوگی از رمانی فرانسوی می‌گوييد: "کمی مؤدب باشيد آقای شهيدی!"

و بعد با به ياد آوردن خيار چنبری با لب‌خندی که می‌کوشيد پنهان شود، ادامه می‌دهيد که: "ما که با هم از اين شوخی ها نداريم." و برای آن که نشان داده باشيد از سر بزرگ‌واری و درک احوالات روانی من، به کلی از موضوع صرف نظر کرده و قصد داريد ديدار خود را با بنده پس از هجده سال ختم به خيرکنيد، خم می‌شويد روی لاستيک بزرگ تراکتوری که وسط اتاق گذاشته‌ايد به عنوان ميز و شش گوشه‌اش را شش تکه PDF صورتی پيچ کرده‌ايد، از لاستيک ژيان وسط، که کار ميز اصلی را می‌کند بشقاب و چنگالی را می‌گذاريد جلو من. اين کار را برای آن می‌کنيد که فنجان قهوه‌ام که تازه جرعه‌يی از آن نوشيده‌ام را بسرانيد سمت ديگر ميز تا بل‌که به صرافت جرعه‌ی دوم، زَر دوم را نگيرانم.

حالا در حالی که سيبی را به آرامی و طمأنينه، مثل دوران جوانی را يک‌جا بی که ببرد از سر تا ته پوست می‌کنيد، و با نگاهی که به من نيست اما سنگينی‌اش را حس می‌کنم وراندازم می‌کنيد: کت تيره با زمينه‌ی راه راه پشمی و سبز، شلوار کتان تيره، کفش‌های چرم نيم‌پوتين و موهايی که به دقت شانه شده‌اند. ريش‌ها اندکی سفيد شده‌اند و از زمان مرتب کردن‌شان چند هفته‌يی می‌گذرد. سبيل‌ها به زردی گراييده‌اند با تارهای سفيد و پيراهن سفيد کهنه‌يی که بوی صابون رخت‌شويی می‌داد، يک ساعت پيش که توی بازار تجريش ناغافل بغل‌تان کردم.

ترجيح می‌داديد شما را با عنوان سِمت‌ات يا مقام‌ات يا مدرک تحصيلی‌ات صدا بزنم، اما من داد کشيده بودم: "چه‌طوری حاج حسن؟"

من هم سيبی را پوست می‌کنم و يادم می‌آيد که شب‌های عمليات «حاج حسن» به گردان خط‌شکن می‌گفت: "عقب نشينين! عقب بيايين، پوست‌تون مثل سيب کندس!" و پنج انگشت را به هوای شکل سيب می‌چرخاند در هوا: "غلفتی ..."

شما به هوای شنيدن کلمه‌يی نامفهوم سر بلند کرده به خود می‌آييد و با لب‌خندی طبيعی مرا نگاه می‌کنيد. دو باره ناخودآگاه تکرار می‌کنم: "«غلفتی!» همينو می‌گفتی شبای حمله." و با کف دست می‌کوبم روی ران راست‌ام که انداختم روی چپ و بلند بلند می‌خندم.

"غلفتی! من‌ هم ياد گرفتم حاج حسن، سيب‌امو چه‌طوری غلفتی پوست بکنم!"

دو باره جمع می‌شوی توی خودت. من هم دست و پايم را جمع می‌کنم. بشقاب سيب پوست‌کنده را می‌گذارم روی PDF تا نخی زر بگيرانم. روی پک دوم زل می‌زنم توی چشم شما و می‌پرسم: "چه‌طور دل‌ات اومد حاجی؟" چشم می‌گردانی به جمع و جور کردن بشقاب با قاچی به جا مانده و غلفتی پوستی سرخ.

حالا فرض کن گفته‌ام دکتر. اصلا گفته‌ام: "چه‌طور دل‌تان آمد جناب آقای پروفسور سماواتی؟"

تو همان‌طور که قاچ آخر سيب‌ات را با نوک چاقوی دسته‌داری که نزديک به صد سال عمر دارد به دهان نزديک می‌کنی، در ذهن‌ات راه حل را می‌کاوی: سکوت کنی يا با اختيارات‌ات بخوابانی‌ام سال‌ها شوک برقی در مرکز روان‌پزشکی ايران پيش ديگران. خوش‌بختانه نظامی هيشه نظامی باقی می‌ماند. تو سکوت کردی. من بی‌مقدمه گفتم: "مثل يک خيار چنبر آقای دکتر! مثل يک خيار چنبر کوچک البته!" پشت‌ام ورم می‌کند و می‌خارد.

بلند و سرخوش از پيروزی می‌خندی که: "داريد دم در می‌آوريد آقای شهيدی به جای شاخ البته!" و در حالی که مرا مشايعت می‌کنيد، می‌گوييد: "خوب، خودتان حساب کنيد، شاخ زدن کجا دم جنباندن کجا!"
فکرم را پس می‌گيرم، زنگ می‌زنم ديدارم را پس از هجده سال با شما کنسل می‌کنم و به منشی خوش‌صدايتان می‌گويم: "وقت مناسب‌تری خدمت‌تان می‌رسم!"

 

71 

هميشه پيش آمده بود که پيشاپيش گردان بروی، سرکش و تند از سنگی به سنگی، تپه‌يی به تپه‌يی و هميشه پيش آمده بود که تمام نفرات را نگران کنی در گير افتادن‌ات.

اما هيچ وقت پيش نيامد که گير بيفتی. يک بار تير خوردی، مستقيم وسط جناق سينه به قدر يک انگشت از کنار، قلب‌ات را شکافته بود و روی مهره‌ی پانزدهم متوقف مانده بود از پسِ ِ ساييده شدن به سنگی که پشت آن دوربين انداخته بودی صد متر آن سوتر سنگر عراقی‌ها را ديد بزنی.

يک بار هم با فرمان‌ده دعوايت شد. زدی بيخ گوش حيدر. از تو کوچک‌تر بود، اما فرمان‌ده بود. بچه‌ی بيجار و تو يالغوزی از سلماس. يادت حتما نيست چون رفته بودی بيرون از شرم. حيدر زده بود زير گريه و حالا گريه نکن کی بکن. افتاده بود ياد خانه‌شان ياد پدرش که در لابه‌لای گريه‌اش فهميديم هيچ وقت از گل به او نازک‌تر نگفته است: "... و حالا اين می‌زند بيخ گوش من!"

بچه ها با کمپرس کمپوت‌های خنک، نگذاشتند جای انگشت‌های تو کبود شود بماند روی صورت فرمان‌ده. تو گفته بودی مسير خطر دارد و او فرمان داشت حمله کند با گردان‌اش برود و دامنه‌ی تپه‌ی روبه‌رو را در هفتصد متری ما بگيرد.

تو داد کشيدی: "همه رو به کشتن می‌دی!" فرياد زده بودی: "نيروی پشتی‌بانی در کار نيست!" نعره زدی: "به جهنم! من نيستم!" فرمان‌ده گفته بود: "غلط می‌کنی نباشی! مگر دست خودت است، اين يک دستور نظامی‌ست!" و بعد دست به اسلحه برد که: "تمرد می‌کنی؟"

و تو زده بودی بيخ گوش حيدر و کلت 45 افتاده بود روی کف سنگر کنار نقشه‌ی باز شده با خط‌خطی‌های فراوان‌اش که حاصل نقشه‌برداری فراوان تو بود.

اسلحه‌ات را تحويل گرفتند، اما پنج دقيقه بعد در کنام خط با کلاشی بر گردن می‌خزيدی تا بی‌سيم‌چی دور بيفتد به قدر سايه‌يی و تو خِفََت‌اش را بگيری که: "جم نخور، من‌ام! بايد گزارش کنم. دست‌ام روی دهن‌ات می‌مونه تا گزارش‌ام تموم بشه." و بين دو زانويت اسير می‌کنی‌اش. با دست چپ تمام صورت‌اش را گرفته‌ای و با دست راست پشت گوشی بی‌سيم گزارش می‌دهی، التماس می‌کنی، فحش می‌دهی و گوشی را محکم می‌کوبی کف مشت چپ‌ات و می‌غری که: "همه ديونه شدند. بايد جلو گردان رو بگيريم. اين تمرد نيست. من جلو رو ديدم. صد متر نرفته رو مين داغون می‌شن. حيدر بايد يک جوری زخمی بشه، مثلا به پاش شليک کن. به بالای پاش که نتونه بياد و بعد بچه‌ها را با بی‌سيم زمين‌گير می‌کنيم تا صبح. تا صبح بالاخره يک طوری می‌شه."

و تمام اين‌ها را من با چشمانی از حدقه در آمده و تنگی نفسی که نبود در فشار دست تو، چون قطره‌های قيری شنيدم که چکيدند و بعد تو دست‌ات را برداشتی کلت کمری را به صدا خفه کن مسلح کردی دادی به من به هوای بی‌سيم بکشانم‌اش کناری و بزنم‌اش. حيدر را بزنم.

نگاه نافذ تو اراده‌ام را در اختيار گرفته بود. ماشه که چکيد، حيدر ناليد و افتاد. اول از همه تو رسيدی، گوشی بی‌سيم را گرفتی و انگار مکالمه را ادامه می‌دهی دستور توقف گرفتی. گردان نشست زير ستاره‌هايی که نزديک بودند، بودند تا صبح دميد، سرد و آبی و بعد روشن شد و گرم با خورشيدی که از فراز تپه‌يی بالا آمد که اگر دی‌شب گرفته بوديم‌اش تمام ستاره‌ها حرام می‌شدند در نفس نفس‌های حيدر که صبح نشده از خون‌ريزی مرد.

 

Ç